مود امروزم:
جلوی خودموگرفتن تا ب نگین نگم کیرم تو اهنگات💆
مود امروزم:
جلوی خودموگرفتن تا ب نگین نگم کیرم تو اهنگات💆
اون حس قابل اعتماد بودنی که آدم ها در من میبینن و خیلی دوست دارم حتی اگه باهاشون زیاد حرف نزنم و زیاد نشناسمن...
برام قشنگ بود از اینکه توی چند تا برخورد بهم گفت که خیلی قابل اعتمادم و در نهایت بهم گفت از اینکه توی این گوهدونی منو پیدا کرده خیلی خوشحاله.
دیشب خیلی حرف زدیم باهم و در نهایت با دادن لقب پیچا که گویا به گیلکی میشه پیشی شب بخیر گفتیم و خوابیدیم.
تو گروه بحث آشپزی و غذا بود که پسرا عکس غذاهاشونو فرستادن
یهو نگین گفت این هفته شما برامون نهار درست کنید هفته ی بعد ما درست میکنیم تا ببینیم کی خوشمزه تر درست میکنه
قبول کردن و قرار شد فرداش که همون دیروز میشد نهار بریم بیرون
دیروز صبح سرکار بودم و حسابی هم گرسنم شده بود که دیدم ساعت ۱۱ و نیم نیما بهم پیام داده که ما تازه بیدار شدیم و میخوایم نهار درست کنیم🗿
غذاشون ساعت ۳ درست شد و نگم که من و نگین چقدر از گرسنگی ضعف کرده بودیم.
ساعت ۳ و نیم رسیدیم پارک و ساعت ۴ نهار خوردیم
برنج و مرغ درست کرده بودن
برنجشون خیلیییی بی نمک بود اما مرغشون خوب بود
تازه نگین ی تار مو هم تو برنج پیدا کرد و اونجا بود که ی لحظه شککردم از اینکه نکنه اون حرفشون که گفته بودن دم کنمون شورته جدی بوده باشه💀
غذامونو خوردیم و به گربه ها هم غذا دادیم
اسمایی که رو گربه ها میذاشتن خدااااا بود.
محمود، کاظم، تئودور😭😭
بعد از نهار بلند شدیم چوب جمع کردیم و به سمت بیابون حرکت کردیم
یک مسیر طولانیو و طی کردیم و اون وسط مسطا هم نیما و دانیال گاهی ما رو با سنجد های نرسیده مورد هدف شلیک قرار میدادن.
خورشید داشت غروب میکرد و اون رنگ نارنجی رنگ خورشید که بیشتر به آتیش شباهت داشت زیبایی آسمون و به طرز وحشتناکی چند برابر کرده بود.
وقتی به بیابون رسیدیم هوا کاملا تاریک شده بود
یکم اونطرف که آسمون پر ابر بود، رعد و برق زیبایی میزد درحالیکه سمت ما آسمون صاف بود
تضاد قشنگی ایجاد شده بود💆
آتیش روشن کردیم و دورش نشستیم
یکم بعد حسن گوشیشو درآورد تا شش نفره منچ بازی کنیم.
گوشی حسن وسط بود و ما دایره وار دورش دراز کشیده بودیم و تا ناموس سرمون تو گوشی بود.
اونروز نگین با هممون خیلی سرسنگین رفتار میکرد و تا همین الان هم علتشو نفهمیدیم
اصلا خودشو قاطی جمع نمیکرد
نیما هم چند بار صداش کرد و باهاش شروع کرد به شوخی کردن و بعد کشید کنار یا به قول خودش از ی جایی ب بعد به تخمش گرفته بود و سمتش نرفت.
چون شخصیت نیما طوریه که دوست نداره کسی تو جمع احساس غریبی بکنه و همیشه یخ طرف و باز میکنه.
بعد از بازی نگین اسنپ گرفت و برگشت خوابگاه
محمد و دانیال هم با موتور برگشتن
و من،فائزه،نیما و حسن دوباره پیاده روی کردیم
از بیابون تا خود شهر راه زیادی بود ولی خیلی خوب بود💆
ب شهر هم که رسیدیم باقالی خوردیم و یکم بعد ترش تو اون هوای سرد سگی که هممون داشتیم میلرزیدیم بستنی خوردیم و به سمت خوابگاه حرکت کردیم
بین راه هم کلی از حرکات نیما و حسن خندیدم
نیما یه آدم فوق العاده کیوت و بوره که وقتی میخنده کل صورتش قرمز میشه و تو جلوی خودتو میگیری تا نری لپاشو بکشی
و اما حسن یه آدم سبزه که قیافه ی جدی ای داره ولی عامل فتنه و آشوبه و حرکات خنده دارش با اون قیافه جدیش باعث خنده ادم میشه
اکیپشون کلا کیوت و فوق العاده مودههه.
خوابگاه رسیدیم و ازشون خداحافظی کردیم
شب قبل اینکه بخوابم دیدم بهم پیام داده و گفته بود که امروز خیلی بهش خوش گذشته.
یکم باهم در مورد موضوعات مختلف حرف زدیم و وقتی وسط صحبت های عمیقمون بهش گفتم دلم میخواد تو این هوای سرد سگی برم چند روز توی جنگل داخل چادر زندگی کنم ازم خواست این ترم تموم شد باهاش برم رشت
و وقتی به شوخی بهش گفتم تو بیا مشهد قبول کرد سریع.
و گویا هفته بعد که میرم مشهد قراره باهام بیاد.
از بیرون انگار شخصیتمون زمین تا آسمون باهم فرق داره ولی وقتی با هم در مورد موضوعات مختلف حرف میزنیم میبینم که زیادم باهم تفاوت نداریم و توی خیلی چیزا شبیه همیم
و شاید ب همین دلیله که تو فاصله ی کوتاهی دوستای خوبی برای هم شدیم🤌🏽
معصومه ای که خیلی به جزئیات دقت میکنه دیشب که داشت ب صورتم ماسک میزد گفت کثافت چه زاویه ی فکی داری!
توی همون حین فاطمه(دختر کرمانی) وارد اتاقمون شد و با دلارام شروع کرد به حرف زدن
وقتی دلارام از هم اتاقیاش سوال پرسید گفت با همشون اوکیه به جز یکیشون که مشهدیه
در ادامه گفت نمیدونم چرا مشهدیا اینجورین یا خیلی یُبس و بد اخلاقن یا خیلی آدمای خونگرمی ان.
گلومو چندبار صاف کردم که یهو با لبخند گفت عه تو مشهدی ای؟
و بعد در ادامه حرفش گفت ولی تو از اون مشهدیای خونگرمی
از حرفی که زد خندم گرفته بود
نگینم خندید و گفت اتفاقا حسنا از اون مشهدیای اصیلِ بداخلاقه که چوب تو باسن آدم میکنن💀😂🤦
همیشه هم برخورد اولمو یادشه و هر دفعه که بحثش میشه میگه روز اول با اخم وارد اتاق شدی و بدون اینکه به کسی سلام بدی رفتی روی تختت نشستی.
معصومه هم دیشب دائم یکی از موزیک متن های زد بازیو برام میخوند که میگفت: "تو یه دیقه دریده مثه سگ هاری که به یه غریبه پریده"
و بعد میگفت این تیکه رو برای تو خوندن
داشتم فکر میکردم که یعنی تا این حد اخلاقم ریده؟
اوضاع طوریه که نمیشه اینجا زندگی کنی و حالت بد نباشه
اخبار و کلیپ ها رو که میبینم روز به روز افسرده تر و عصبی تر میشم
نگرانم...
نگران مردم، دوستام، خودم و....
ولی همچنان امید دارم:)))
اینقدر حالم بده که حتی به کوچیک ترین و موقتی ترین دلخوشی ها چنگ میزنم تا برای چند ساعت حواسم پرت بشه از این وضعیت
ولی میدونم که اخر این داستان قشنگه💆
امروز لعیا و نگین و فائزه رفتن خونه هاشون و من و معصومه و دلارام موندیم خوابگاه
امشب داشتم آماده میشدم تا برم کلاس طراحی که دیدم نیما بهم زنگ زد و گفت با بچه ها میخوان برن بیرون و ازم خواست منم باهاشون برم
قبل اینکه زنگ بزنه داشتم با خودم فکر میکردم که کاش نیما امشب ازم بخواد باهاش برم بیرون چون حوصلم تو خوابگاه سر میره.
از کلاس طراحی که برگشتم رفتم سوپر مارکت و چند تا سوسیس خریدم
وارد خوابگاه که شدم شاممو خوردم و ب سمت جایی که قرار بود بریم حرکت کردم
وقتی رسیدم فقط نیما و حسن اومده بودن و آتیش درست کرده بودن
نشستیم و در مورد مزخرف ترین چیزها حرف میزدیم باهم
واقعا این اکیپ خاکی و کصخلشونو دوست دارم💆
ب خصوص که همشون مثل خودم دیوونه گربه ها و کلا حیواناتن
چند تا گربه هم دیدیم و بهشون سوسیس دادیم
حسن ب نیما میگفت بیا یکیشونو برداریم ببریم خوابگاه🗿
همونطور که قبلا گفته بودم نیما تتو ارتیسته و بهم گفت حتی اگه بخوای خودم بهت تتو زدن و یاد میدم.
وسایل تتوشم آورده و میخواد برام تتو بزنه.
وقتی کنارشونم روحیم واقعا عوض میشه چون دائم در حال خندیدنم:)
برای مشهد رفتن باهاشون شوق و ذوق دارم البته اگه دخترها تر نزنن به برناممون
ماشین گرفتیم و منو تا خوابگاه رسوندن
وارد خوابگاه که شدم حسین بهم زنگ زد و میگفت که مراقب خودم باشم چون مشهد خیلی اوضاعش خرابه
حتی خودشم نفس نفس میزد و فکر کنم داشت فرار میکرد
طرز فکر من و نیما در مورد این شهر و ادماش شبیه همدیگست
میگفتم حالم از این شهر بهم میخوره و اونم با خنده میگفت اینجا آدم میره بیرون انگار تحت فشاره چون همه ی جوری نگات میکنن
فکر میکردم این مشکل و این حس و فقط من دارم که دیدم حتی پسرها هم میتونن این تحت فشار بودن و توی این جهنم حس کنن...
لپ تاپو زده بودم به شارژ تا بشینم سریالمو ببینم
وارد اتاق که شدم دیدم فائزه رو تختم دراز کشیده
یهو دستاشو سمتم باز کرد و گفت بیا تو بغلم بخواب
رفتم تو بغلش خوابیدم و با دستاش موهامو نوازش میکرد
بهش گفتم وای قشنگ داره روحم ارضا میشه💆
یهو نفهمیدم چی شد که چشمام گرم شد و گرفتم خوابیدم
حسش خدااااا بود
صبح هم که بیدار شدم فائزه بهم گفت دیشب طوری عمیق خوابیده بودی که وقتی دستمو از زیر سرت کشیدم بیرون متوجه نشدی
بهش گفتم بیا هر شب اینجوری بخوابون منو
از جمله شبایی بود که خیلی راحت خوابیده بودم.
دیشب نیما ب نگین زنگ زده بود و ازش خواسته بود ی گروه بزنه تا چرت و پرت بگیم
گروه و زد و از دیشب تا الان همش دارم میخندم
در وصف شخصیتشون همینو بگم که سَمن با یکم ادم💀
نیما اومد پیویم و یکم چرت و پرت گفتیم
امروز بعد ازظهر دیدم بهم پیام داده و گفت هفت ب بعد اگه تایمم خالیه بریم اسموک
قبول کردم و وقتی میخواستم آماده بشم دیدم لعیا تو اتاق تنهاست و برای همین ازش خواستم اونم باهامون بیاد
پشت دانشگاه با موتور حسن اومده بود دنبالمون🗿
ریشاشو زده بود و قشنگ چند سال فیسش کوچیکتر شده بود
ازمون پرسید بیریخت شدم؟
و وقتی من و لعیا گفتیم نه اوکی ای گفت همه بهم گفتن بیریخت شدم و مرسی از اینکه شما نریدید روم.
تو اون سرما سوار موتور شدیم
حقیقتا تجربه جالبی بود بخصوص که از ی جایی ب بعد دیگه صورتمو حس نمیکردم
ب مقصد مورد نظر رسیدیم که گل رول کرد و دو سه پک داد ب من تا بکشم
لعیا از کنارمون بلند شد و رفت چند قدم اونورتر تا با گوشیش حرف بزنه
نیما داشت حرف میزد باهام و من بدون حرف بهش زل زده بودم
یهو خندید و گفت چِتی؟
و وقتی گفتم نه دوباره زد زیر خنده
کل وزنمو رو سرم احساس میکردم
یهو گفت بلند شو یکم راه بریم
بهش گفتم حس میکنم اگه بلند شم بیفتم زمین
خلاصه بلند شدیم و دور پارک سه نفری قدم زدیم
یکم بعد که ب جای اولمون برگشتیم و نشستیم، چندتا موزیک ویدیو بهم نشون داد
۱۰ دقیقه ب ۹ مونده بود که بلند شدیم تا برگردیم
ما رو تا خوابگاه رسوند وخودش رفت
با بچه ها قرار گذاشتیم ی اخر هفته بریم مشهد و خوش بگذرونیم
ب نیما هم گفتم که قبول کرد
امشب هم وقتی مامان بهم زنگ زده بود بهش گفتم که هفته بعد شاید با چند تا از دوستای دختر و پسرم بیام مشهد
میگفت بابابزرگ خیلی سراغمو میگیره و همش میپرسه که کی برمیگردم مشهد
شب زیبایی بود
از نیما و خاکی بودنش خوشم میاد بخصوص که فکر میکنم آدمیه که خیلی تو رفاقت معرفت داره.
با وجود رفتن همه هم کلاسی ها و هم خوابگاهیام به کلاسای درسی دلم نمیخواد این سه روز و برم کلاس
حالم خوب نیست و وقتی یکی ازم می پرسه چرا خوب نیستی دلم میخواد بزنم تو دهنش و بگم ی دلیل بیار تا بخاطرش حالم خوب باشه
ارش امشب ازم پرسید چه بلایی داره سرمون میاد حسنا؟
جوابی برای سوالش نداشتم
حال ۹۰ درصدمون همینه
قدرت خریدمون پایینه، امید به آینده نداریم، حسرت کوچیک ترین و ابتدایی ترین چیزها رو دلمون مونده و...
هممون شدیم یه مشت آدم افسرده ی بی اعصاب
و ای کاش این کابوس تموم بشه....
و در نهایت میخوام بگم:
فقط ٣ روز بنزين نزنيد
فقط ٣ روز لباس نخريد
فقط ٣ روز كافه و رستوران نريد
فقط ٣ روز از سرويساى اسنپ و تپسى استفاده نكن
فقط ٣ روز مغازتو ببند
فقط ٣ روز سركار نرو
فقط ٣ روز مدرسه نرو
فقط ٣ روز دانشگاه نرو
فقط ٣ روز كارخونه و شركت نرو
فقط ٣ روز كاميونتو خاموش كن
فقط ٣ روز هيچى نخر وهيچی خرجى نكن
قدرت اتحاد رو يادتون نره
دیشب بعد از اینکه کلاسم تموم شد زدم بیرون تا یدونه کتاب درسی بخرم
دارم به این شهر و آدمای مزخرفش عادت میکنم
دیگه مثل قبل سر تیکه ها،نگاه ها و مزاحمت هاشون ناراحت نمیشم و برعکس هندزفری میزارم تو گوشم سرمو بالا میگیرم و راه میرم.
بعد اینکه کتاب مورد نظرمو خریدم وارد یه مغازه لوازم بهداشتی آرایشی شدم و تا به خودم اومدم دیدم تو 5 دقیقه کل پولامو خرج کردم و بعد با جمله فدای سرم خودمو قانع کردم.
از اخرین باری که خرید کردم یه 3,4ماهی میگذره
دیگه اون شور و شوق قبلا و نسبت به خرید کردن ندارم و چیزی هم نظرمو جلب نمیکنه.
تازگیا متوجه شدم تو استایلم خیلی از رنگ های روشن استفاده میکنم
سفید/ کرمی/ قرمز/ سبز/آبی چند تا از رنگایین که این چند هفته دائم دارم ازشون استفاده میکنم و جالب اینجاست که استایلمو خیلی باحال تر و قشنگ تر میکنن
چند شب پیش هم پوریا یکی از همکلاسی های نگین وقتی برای بار اول منو دیده بود به نگین گفته بود وقتی دیدمش با خودم گفتم عه قلموی رنگ🗿
معصومه هم چند بار بهم گفت بیشتر به دانشجوهای هنر میخورم تا مدیریت.
در حال حاضر دلم یه ونس سبز، ال استار آبی و یدونه کوله کنکن زرد میخواد💆
ولی خب طوری که من پولامو به شکمم خرج میکنم بعید بدونم بتونم بخرمشون
عاححح دلم برای مشهد و اون برگر و پیتزاهاش تنگ شده
با فائزه قرار گذاشتیم که هر وقت جفتمون مشهد بودیم بریم فلان کافه و رستوران تا غذاهاشونو امتحان کنیم
هر وقت هم با هانیه تلفنی حرف میزنم نصف حرفامون درمورد فلان رستوران و برگرهاشه
البته که قراره یک ماه توی این خراب شده بمونم و خونه نرم
دلم برای خونه تنگ شده اما آرامشم در حال حاضر مهم تره...
معصومه اومد کنارم نشست و یکم از پیاماشو با دوست پسرش و بهم نشون داد
کنجکاو تر که شدم با یه لحن لوسی بهش گفتم اگه بزاری بقیشو بخونم منم عکسای خودمو میم و بهت نشون میدم
سریع قبول کرد
لپ تاپ و باز کردم و رفتم تو پوشه ی عکسهایی که هیچ وقت سمتشون نمیرم
یهو فائزه و لعیا هم کنارم نشستن و چند تا از عکسای دونفره معمولیمونو که تو بغلش بودم و لپمو بوس کرده بود و نشونشون دادم
خیلی هم مواظب بودم تا سمت عکسای ممنوعه مون نرم:)
لپ تاپ و بستم و گفتم امیدوارم ی روزی شهامت اینو پیدا کنم تا تموم این عکسا رو حذف کنم....
هر وقت به عکسامون نگاه میکنم ناخودآگاه ی لبخند رو لبام میشینه و تا به خودم میام میبینم با ی لبخند گنده خیلی وقته که روی یک عکس زوم کردم
و این نشون میده که چقدر رابطه زیبایی باهاش داشتم و چه احساسات زیباتری و باهاش تجربه کردم3>
داشتم آماده میشدم برم کلاس نقاشیم که بارون شروع کرد به باریدن
طوری خوشحال شدم که همه تعجب کرده بودن.
آماده شدم وسایلمو گذاشتم تو کیفم و زدم بیرون
تا کلاسم ی ربع راهه
هندزفریمو زدم به گوشم و زیر بارون راه میرفتم
احساس زنده بودن میکردم💆
ی جوری تو نقاشیم پیشرفت کردم که پشمای استادمم ریخت و گفت برای بار اول خیلی قشنگ چشم طراحی کردی
خیلی از خودم راضی بودم:)
موقع برگشت هم هوا سرد بود و بارون همچنان نم نم میبارید
ی لبخند گوشه ی لبم بود و با غرور و شعف راه میرفتم
تو راه بودم که یه گربه خیس کنار یه فست فود فروشی دیدم
داخل مغازه شدم و یکم سوسیس خریدم و نصفشو به گربه دادم
بقیشو گذاشتم تو جیبم تا اگه تو راه ی گربه دیگه دیدم بهش بدم
نزدیک خوابگاه شده بودم که کنار سطل زباله یه سگ دیدم
رفتم سمتش ولی ترسید و ازم دور شد
همه ی سوسیس ها رو باز کردم و سمتش پرت کردم اونم همشونو خورد.
داخل خوابگاه شدم که نگین ازم پرسید با نیما اینا بریم بیرون؟
سریع قبول کردم
نگین و لعیا تعجب کرده بودن از اینکه اینقدر خوشحالم و وقتی بهشون گفتم امشب احساس زنده بودن میکنم نگین گفت ای جان ایشالا هر روز و هرشب اینجوری باشی.
آماده شدیم و رفتیم سمت پارکی که قرار گذاشته بودیم
ما زودتر رسیده بودیم
این هوا عجیب سیگار میطلبید💆
ی نخ روشن کردم که نگین گفت یکیم ب من بده میخوام چس دود کنم
کلی به حرکات نگین خندیدیم
یکم بعد نیما و حسن اومدن
نیما گفت گل میکشید؟
همه گفتن نه ولی من گفتم آره دوست دارم امتحان کنم
و وقتی در جواب سوالش که پرسیده بود تاحالا کشیدی گفتم نه
گفت از چشمات کاملا معلومه که دروغ میگی
دو پک کشیدم اما چس دود کردم
حس خاصی بهش نداشتم و فهمیدم چیز چندان جالبی هم نیست
دانیال و محمد هم بهمون اضافه شدن
ی جوری از تیپ و قیافه دانیال خوشم میاد که اصلا یا ابلفضل🤌🏽
گل یا پوچ باهاشون بازی کردیم و حتی توی همین بازی هم جر زنی میکردن
واقعا از جمعشون خوشم میاد3>
اولین جمعیه که اینقدر احساس راحتی باهاشون میکنم
چون داشت دیر میشد اسنپ گرفتیم تا برگردیم خوابگاه
داشتم راه میرفتم که نیما پشت سرم اومد و گفت بچه حالت خوبه؟
و وقتی گفتم آره اوکیم گفت چس دودی دیگه😂🤦
سوار اسنپ که شدیم انرژی زیادیو درونم احساس میکردم
تا راننده آهنگ گذاشت یهو شروع کردم به دست زدن و انجام دادن حرکات ناموزون
نگین و لعیا هم پشماشون ریخته بود و هم از خنده غش کرده بودن
نگین میگفت مطمئنم گرفتت چون اون حسنایی که من میشناسم وقتی سوار اسنپ میشدیم هندزفری تو گوشش میذاشت و ی کلمه هم حرف نمیزد
الان هم توی تراس نشستم و در حالی که دارم از سرما میلرزم و آهنگ احتیاج دارم شایع رو پلی کردم، اینا رو تایپ میکنم
حالم خیلی خوبه کاش همیشه بارون بیاد.
وضعیتم اینجوریه که دو روز در هفته میرم سرکار، سریال میبینم، کلاس طراحی میرم و تمرین میکنم، ۸ شب ب بعد میرم پشت خوابگاه تاب میخورم،آهنگ گوش میدم و دوباره میام و میخوابم
خلاصه همه کار میکنم الا درس خوندن...
تازه به کتاب خوندنمم نمیرسم و این ناراحتم میکنه
باید بشینم ی برنامه درست و اساسی بچینم تا به همه ی کارام برسم و از اونجایی که بنده آدم بداهه پردازیم برنامه هم بچینم نمیتونم عمل کنم🤝
دیشب دلم میخواست با یکی حرف بزنم برای همین به حجت پیام دادم
آن نبود و پیاممو حذف کردم و چون تو واتسپ مشخص میشه که پیامتو پاک کردی امروز بهم زنگ زد
نت خیلی داغون بود و حرفاشو یکی در میون میفهمیدم
ازم پرسید چیکارش داشتم که بهش گفتم دلم یکم گرفته بود و میخواستم باهات حرف بزنم
حس میکنم عذاب وجدان بهش دست داده بود از اینکه ابجیش برای بار اول میخواست باهاش حرف بزنه و اون نبوده
برای همین بهم گفت هروقت میخواستی باهام حرف بزنی بهم پیام نده و زنگ بزن
یکم در مورد چیزای متفرقه حرف زدیم و چون نت داغون بود قطع کردیم.
امروز هم من و معصومه که باهم تنها بودیم کلی باهم حرف زدیم و درد و دل کردیم
حرف زدن واقعا معجزه میکنه بخصوص برای آدمی مثل من که همیشه همه چیو تو خودم میریزم💆
چند شب پیش بحثه خانواده و چهره بود
نگین عکس خانوادشو نشون میداد
خانواده لعیا رو هم دیده بودیم و شباهت زیادی به خواهرش داشت
معصومه هم عکس تنها ابجیشو نشون داد که اصلا شبیه هم نبودن
عکس خانواده فائزه رو هم دیده بودیم
امشب رفتم واتسپ و دیدم تو قسمت استاتوس حجت یه ویدیو از خودش گذاشته بود
ما چهارتا خواهر و برادریم که از لحاظ چهره هیچ شباهتی به هم نداریم و برعکس زمین تا آسمون فرق داریم باهم
فقط ی عده آدم میگن که ته چهره من و حجت شبیه همدیگست
بخصوص وقتایی که میخندیدم ساره میگفت خیلی شبیه حجت میشم
داشتم میگفتم...
استاتوس حجت و باز کردم و ویدئوشو به معصومه نشون دادم و ازش پرسیدم شبیهیم؟
و معصومه بعد از اینکه در وصف حجت به شوخی گفت چه جوان برازنده ای معتقد بود که اصلا شبیه هم نیستیم
نگین و فائزه و لعیا هم کنجکاو شدن و میگفتن که حجت خیلی خیلی خوشگلتر از منه و اصلا شباهت نداریم به هم🗿
کنجکاو شدن تا عکس بقیه ی اعضای خانوادمو ببینن
از توی لپ تاپ عکس خودم و جواد و نشون دادم
نگین و معصومه و فائزه میگفتن من و جواد خیلی شبیه همدیگه ایم در حالی که اینجوری نیست اصلا
عکس اسما رو دیدن و گفتن که بازم هیچ شباهتی به هیچکدوممون نداره
معصومه عکس مامان و دید و گفت چقدر مامانت چهره گرم و جذابی داره
از اون آدمایی که دوست داری هی بهشون نگاه کنی
لعیا میگفت شماها چرا هیچکدومتون شبیه همدیگه نیستید؟
انگار از یه مامان و بابا نیستید🗿
فائزه فضولی کرد و گفت بقیه عکساتم بزار
چند تا عکس از دوره های مختلف سنیمو بهش نشون دادم و گفت خوشم میاد هر نوع استایلی و امتحان کردی
موهات بلند بوده
پسرونه بوده
کچل بوده
مشکی بوده
و حالا هم که کوتاه و ابی
بچه ها میگفتن موی مشکی خیلی بهم میاد و معصومه گفت اگه موهاتو مشکی کنی قشنگ چند سال جوجه تر میشی.
عکسامو که بهشون نشون دادم برای خودمم تجدید خاطره شد و حال خودمم بهتر شد:)
اون چند ساعتی که امشب رفتم بیرون باعث شد یکم حواسم پرت بشه اما خب بازم یه سری از مزاحمت ها و حرف های یه عده علافِ بیکار که کاری جز تیکه انداختن ندارن یکم رو اعصابم راه میرفت
جو امشب اتاقمون خیلی سنگینه
فائزه خطاب بهم گفت از صبح تا الان خیلی باهات احساس غریبی میکنم بخصوص که همش اخم داری و یه کلمه هم حرف نزدی
فکر میکرد منم مثل نگین بخاطر رفتار تخمیشون توی اون جمع تخمی مافیا ناراحتم ولی حقیقت اینه که من بتخمم نبود و بخاطر هزار و یک مشکل دیگه ای که خودم دارم ناراحتم.
حالم اینجوریه که اگه یکی حالمو بپرسه امکان اینکه بزنم زیر گریه بالای ۹۰ درصده برای همین تا جای ممکن از صحبت کردن با کسی خودداری میکنم
بگذریم....
قفلی امشبم💆
امروز از اون روزایی بود که بلند شدن از تخت هم برام خیلی سخت به نظر میرسید.
هیچکدوم از کلاسامو نرفتم و تا ساعت 3 و نیم خواب بودم.
هربار هم که بیدار میشدم و آهنگ گوش میدادم تو قفسه سینم سنگینی عجیبی و حس میکردم.
حوصله هیچکسو ندارم و دلم میخواست تا خود شب تو تخت باشم
دیشب مامان زنگ زد و ازم خواست این هفته برم خونه ولی قبول نکردم و گفتم شاید تا چند هفته بمونم اینجا
حتی به بچه ها سپردم و گفتم اگه خواستم برم مشهد آزادید تا بزنید تو دهنم.
معصومه و دلارام و فائزه رفتن مافیا
بلند شدم رفتم یه دوش آب سرد گرفتم تا از این بی حوصلگی نجات پیدا کنم
یکم لاک به ناخونام زدم و موهامو خشک کردم و شونه شون کردم
با اینکه دلم نمیخواد ولی الان قراره با لعیا و نگین به جمع بچه ها ملحق بشیم و حکم بازی کنیم.
ی امروز و میزارم تو حال بدم غرق بشم ولی از فردا به کارای عقب موندم میرسم...
توی سوییتمون دختری هست که از کرمان اومده و خیلی صاف و سادست به حدی که این ساده بودنش بعضی وقت ها عصبیم میکنه چون باعث میشه خیلیا ازش سواستفاده کنن...
معصومه با یه حالت ناراحتی وارد اتاق شد و گفت فاطمه(دختر کرمانی) باهاش حرف زده و گفته دخترای اتاقشون خیلی اذیتش میکنن و اشک ریخته.
تصمیم گرفتیم بیاریمش داخل اتاق خودمون که دلارام قبول نکرد و گفت دوست ندارم کسیو از سر دلسوزی بیارم اینجا
فاطمه داخل اتاقمون اومد و از رفتارهای بد هم اتاقیاش میگفت
خودش معتقد بود از وقتی که به هم اتاقیاش گفته دختر روستاست از بالا بهش نگاه میکنن و باهاش بدرفتاری میکنن
واقعا فکر نمیکردم هنوز این آدم های بیشعور وجود داشته باشند....
بچه ها رفتن براش دنبال یه اتاق دیگه گشتن و در نهایت پیدا کردن
گویا دخترای اون اتاق، دخترای خوبی بودن
فائزه میگفت چقدر دخترای اتاق ما خوبن و چقدر قشنگ باهم کنار میایم و به هم احترام میزاریم
اونم با اینکه زمین تا آسمون از نظر سبک زندگی، عقاید،پوشش و.... فرق داریم باهم
و شاید یکی از شانس هایی که کردم وجود همچین هم اتاقیای خوبیه💆
خیلی چیزها هست که دلم میخواد اینجا بنویسمشون اما از مرضی به اسم بی حوصلگی شدید رنج میبرم.
دارم کلاس طراحی میرم و همین باعث میشه اون دوساعتی که میرم کلاس حالم واقعا خوب باشه
البته دروغ چرا ولی از مسیری که تا آموزشگاه طی میکنم بیشتر از خود کلاس لذت میبرم
هندزفری میزارم تو گوشم و قدم میزنم و قدم میزنم بدون اینکه حواسم به محیط و آدمای اطرافم باشه.
تولد دلارام و یک هفته زودتر گرفتیم تا سورپرایز بشه
وقتی داشت شمع تولدشو فوت میکرد گفت من آمادگی ۲۵ سالگی و ندارم و من عمیقا این جمله رو درک کردم
زمان داره به سرعت میگذره و تا چشم بهم بزنم میبینم منم وارد ۲۲ سالگی شدم و خب تف توش!
برای معصومه خیلی جالبه از اینکه من با هیچکدوم از همکلاسیام دوست نیستم
البته اگه میدونست که من اصلا حتی نصفشونم نمیشناسم یا به اصطلاحی اصلا فیسشونو ندیدم (با اینکه توی یک کلاسیم)شاید هضم این موضوع براش راحت تر میشد.
امروز بهش گفتم عمیقا به آدمایی که روابط اجتماعی قوی دارن حسودیم میشه چون خودم به شخصه همیشه شبیه سگم.
خندید و گفت نه تو پیشی ملوسمی...
و این قضیه سگ بودن یه شوخی ساده نبود بلکه یک واقعیت محضه!
جایی که آدما باشن هیچوقت حس خوبی نداشتم و شاید همین موضوع باعث میشه که نخوام باهاشون ارتباط برقرار کنم و اونا هم وقتی حالت چهرم و میبینن مطمئنا دلشون نمیخواد باهام ارتباط برقرار کنن چون فکر میکنن من آدم خودخواه و مغروریم.
مسلما اگه منم آدمی ومیدیدم که دائم اخم داره و هندزفری تو گوششه و به کسی نگاه نمیکنه همین فکرو میکردم.
گویا نیما تتو ارتیسته و قراره وسایل تتوشو بیاره...
نگین میگفت من میخوام مثل تتوی حسنا بزنم و باهاش ست کنم
یه لبخند بهش زدم و با حالتی که شوخی و جدی قاطی بود گفتم مثل تتوی من نزن چون از این قضیه ست کردن اصلا خوشم نمیاد.
ولی گذشته از همه ی این حرف ها اگه کارش خوب باشه بدم نمیاد برم پیشش ی تتوی جدید بزنم.
البته که دلم خیلی چیزها میخواد که جیبم در حال حاضر یاری نمیکنه باهام...
یه دردایی هستن به اسم نمیدونم، این دکترای احمق فکر میکنن مشکلت افسردگیه یا سادیسم شدید و اسکیزوفرنی یا حتی مازوخیسم، ولی تو مشکلت فقط نمیدونمه. نمیدونما عجیب مزهی زهرماری دارن، یه چیزی تو مایههای خوردن بستنی وانیلی یخزده با دهن پر خون و سردرد میگرنی، اونم وقتیکه قشنگ حس میکنی یکی با متهبرقی رو مخت سمفونی خلق میکنه دقیقا همینقدر زجردهنده، دقیقا همینقدر نمیدونم!
دیشب ساعت 10 خوابیدم و تا خود صبح اندازه 100 بار از خواب بیدار شدم
خواب های عجیب و غریبی میدیدم
هروقت افکارم خیلی شلوغ پلوغه نمیتونم درست و حسابی بخوابم...
کاش مغزم دکمه on/off داشت اونوقت نصفی از مشکلاتم حل میشد.
از هر سمتی که نگاه میکنم داره بهم فشار وارد میشه...
از هر وقت دیگه ای هم بداخلاق تر و کم حرف تر شدم
گویا کم حرفی من رابطه مستقیمی با حال بدم داره
امیدوارم از این برهه ب سلامت رد بشم
همین!
امان از این دختر💆
هروقت باهاشم حتی به ترک دیوار هم میخندم
امشب در حالی که داشت میخندید و با گوشه شالش اشکی که حاصل خنده زیاد بود و پاک میکرد گفت خیلی وقت بود که اینقدر زیاد نخندیده بودم
شب زیبایی بود
ب خصوص که اون اول بهم زنگ زد و میخواست بدونه کجام و در نهایت گفت زودتر بیا چون موهامو چتری زدم و حس میکنم همه دارن یه جوری نگام میکنن.
دختره خل و چل!
برعکس من که چند تا لباس و روی هم پوشیده بودم، زهره طوری لباس پوشیده بود انگار چله تابستونه
هوا سرد بود اما چون خیلی پیاده روی کرده بودیم گرممون بود طوری که وقتی وارد مغازه شدم و میخواستم وسایل طراحیمو بخرم و خودمو باد میزدم، آقای فروشنده با یه حالت عجیبی بهم نگاه کرد و پرسید خانم واقعا گرمته؟
امشب کلی انرژی مثبت از آدم ها گرفتم البته اگه اون دوتا خانمی که وقتی از کنارشون رد شدیم و بهمون گفتن همینا عامل این اغتشاشاتن و خدا ورتون داره رو فاکتور بگیرم.
امشب ی خانم مسن با خانوادش از کنارمون رد شد و وقتی بهم نگاه کرد یه لبخند زد و گفت عزیزم چقدر موهات قشنگه و یا دوتا پسر و یه دختری که باهم دوست بودن و یکیشون بهم گفت خانم دوستم میگه موهاتون خیلی قشنگه و منی که چشام قلبی شده بود و ازشون تشکر کردم*.*
وقتی از زهره جدا شدم و به سمت خونه برمیگشتم گوشیم 1 درصد بود و خدا خدا میکردم تا خونه دووم بیاره تا بتونم آهنگ گوش بدم و دقیقا تا خود خونه دووم آورد.
در کنار همه اینا رابطم با خانوادم خیلی خشک و سرد شده
مثل سابق زیاد حرف نمیزنم باهاشون
میرم بیرون و وقتیم برمیگردم بدون هیچ حرفی میرم تو اتاق
روحم خیلی خستست...
قبلا هم این بحث و دعواها بود اما حس میکنم الان خیلی صبرم کمتر شده و از طرفی تحمل خیلی چیزا رو ندارم.
فقط دلم میخواد بخوابم.
قرارم با اروین کنکل شد و در حالی که ساعت 5 با زهره قرار دارم و کلی کار سرم ریخته، بنده رو تخمام نشستم و با گوشی ای که ۸ درصد شارژ داره آهنگ گوش میدم
زیبا نیست؟
با کتی رفتم بیرون و برای اولین بار درمورد نصفی از مشکلاتی که اینهمه سال باهاشون دست و پنجه نرم میکنم حرف زدم
اونم گوش میداد و بغلم میکرد و گاهی پا به پام گریه میکرد در نهایت رفت برام یه هات چاکلت خرید*.*
حالم خیلی بهتر شد انگار یه بار سنگینی از رو دوشام برداشته شد...
ی مسیر طولانیو با هم قدم زدیم و در مورد چیزای متفرقه حرف میزدیم.
و اما فردا قراره یه دوست مجازی و ببینم
انتخاب مکان و گذاشتم به عهده ی خودش چون دوست داشتم با یه جای جدید تو مشهد آشنا بشم.
اون استرسی که وقتی میخوای یه دوست مجازی و برای اولین بار ببینی افتاده به جونم ولی اونقدر زیاد نیست که فکر و ذهنمو درگیر کنه
حقیقتا اروین اولین آدمیه که اینقدر زود و یهویی تصمیم گرفتم برم ببینمش و پشمای خودمم از این اخلاق یهوییم ریخته
چون من معمولا همچین غلطایی نمیکنم...
ولی خب حس خوبی نسبت ب فردا دارم
و اما مثل همیشه طاقت نیاوردم و چشمام شروع کردن به باریدن...
اول قبل اینکه کسی ببینه سریع با دستام پاکشون کردم اما مثل اینکه اینبار اونا زورشون بیشتر بود و تا به خودم اومدم دیدم وسط خونه نشستم و بلند بلند دارم گریه میکنم
همه سکوت کرده بودن
شایدم تعجب کرده بودن از اینکه آدم به اصطلاح بیخیالی مثل من اونم خیلی یهویی با صدای بلند داره گریه میکنه.
حقیقتا دیگه حوصله تظاهر کردن نداشتم
بلند شدم رفتم حموم و زیر دوش با صدای خفه گریه میکردم فقط...
اومدم بیرون و دارم آماده میشم برم بیرون فقط قدم بزنم...
تحمل جو این خونه و ادماشو ندارم
از دیشب تا الان همه چیز در آرامش و سکوت بود تا اینکه امروز داشتیم نهار میخوردیم و سر یه چیز مزخرف بحثمون شد
و نگم که چقدر ناراحت شدم
ولی بازم به هزار سختی نقاب بیخیالی به چهرم زدم و غذامو نصفه و نیمه ول کردم.
دوباره دارم خودخوری میکنم
دوباره ی عالمه افکار منفی به سمتم هجوم آوردن....
بابابزرگم>>>>>>>>>
مامان بزرگ: چرا رنگ موهات نمیره؟
مامان: صدبار بهش گفتم رنگ نکن ولی اینقدر لجبازه که فقط کار خودشو میکنه
بابابزرگ خطاب به دوتاشون: اینقدر زیاد حرف نزنید کار خوبی کرده که رنگ کرده به شما چه
مامان خطاب به بابابزرگ: ب جای اینکه طرف نوه هاتو بگیری یکم طرف دخترتو بگیر.
بابابزرگ: تو هر کاریم بکنی بازم من حق و میدم به نوه هام🗿
مامان بزرگ و بابابزرگی که داشتن باهم بحث میکردن و من و جوادی که داشتیم پاره میشدیم از خنده
بحث کردنشون قشنگ شبیه بچه هاست.
دیشب رسیدم خونه و تنها کسی که اومد به استقبالم جناب پیشی بود
دلتنگی و دوست داشتنشو با لوس کردن و مالیدن خودش به به پاهام ابراز میکرد[+]
سرشو چند بار بوس کردم و تو همون حالت نشستم و بلند نشدم دیگه چون جناب گربه سرشو گذاشته بود رو پاهام*.*
چون خیلی خسته بودم دیشب ساعت 10 خوابیدم و صبح وقتی بیدار شدم دیدم دوباره پیشی اومده خونمون
صداش کردم و اومد سمتم و تو بغلم خوابید و سرشو گذاشت رو دستم
گویا خیلیم بد خوابه چون وقتی بیدار شدم دیدم پاهاش تو شکممه و هر از گاهی با پاهاش هلم میده.
خدایا چقدر این موجود و من دوست دارم🤦
دیشب یه بادِ کثافته خوبی میوزید
حوصله آماده شدن نداشتم و برای همین سوییشرت سفیدمو رو تیشرت سفیدم پوشیدم و با همون شلوار بادمجونی ادیداس با لعیا زدیم بیرون تا تاب سواری کنیم.
روی تاب نشسته بودیم و هندزفریمو زدم تو گوشم و با سرعت تاب میخوردم
چشمم خورد به ۳ تا پسر روبه روم که یکیشون دستاشو طرفم باز کرده بود
با خودم گفتم حتما احمقی چیزیه:)))
یکم بعد که هندزفریمو در آوردم لعیا بهم گفت که اون پسره بهم گفته بیا بغلم
گفتم پس خداروشکر که هندزفری تو گوشم بود💆
اونا رفتن و طولی نکشید که یکی دیگه اومد کنار تابم و گفت خانم یک نخ سیگار میدی؟
من:نه
اون: چرا؟
من: مجانی نیست برو برای خودت بخر
اون: من از ماشین پیاده شدم تا فقط از خودت سیگار بگیرم
من: میخواستی پیاده نشی حالا بسلامت.
اون: نمیدی یعنی؟
من: نه!
اون: بچه ی کجایی؟
من: ب تو مربوط نیست.
اون: میخوای بدونی من از کجام؟
من: نه!!
اون: من بچهی فلان شهرم...
من: خب الان چیکار کنم؟
اون: سیگار نمیدی؟
لعیا: ب جای اینهمه حرف زدن سوپر مارکت اونجاست برو بخر
اون: خب تو نمیفهمی دیگه
وقتی دید چرت و پرت گفتن فایده نداره از پیشمون رفت و وقتی جای ماشینش رسید بهم گفت ب جای تاب سواری بیا تو ماشین روی یه چیز دیگه تاب سواری کن:)))))))))))))))))
نفهمیدم چطوری داد زدم و هرچی فحش بود و نثارش کردم
سریع سوار ماشینش شد و رفت از اونجا.
اینقدر از این آدم ها توی این شهر دیدم که برام داره عادی میشه
همونطور که به لعیا گفتم حس میکنم مردم این شهر کلا از یه سیاره دیگن....
خیلی ناراحت شدم ولی به روی خودم نیاوردم و فقط تند تر تاب خوردم
یکم بعد لعیا گفت حس میکنم داره بارون میباره
و خب آره بارون آروم شروع کرد به باریدن ولی خیلی کم بود
ده دقیقه مونده بود که با لعیا از تاب پیاده شدیم و گفتم بریم قدم بزنیم
داشتیم راه میرفتیم و سرم پایین بود که لعیا گفت عه نیما و دانیال و حسن بودن
برگشتم که دیدم خود عنترشونه:)
موهای فرفری دانیال از فاصله چند کیلومتری هم قابل تشخیصه
ب لعیا گفتم کاش بهم زودتر میگفتی بهشون سلام میدادم و لعیا گفت خودمم وقتی از کنارشون رد شدم تازه فهمیدم
دوتا حواس پرت گیر هم افتاده بودیم🤦
با همه اتفاقات و مزاحمتاش بهم خوش گذشت و حس و حال دیشب بخصوص هواشو دوست داشتم.
باز من و هانیه می خوایم بریم بیرون و بحث کردنمون درمورد مکان مورد نظر شروع شد...
کلا گارد خاصی نسبت به همه جا داره و بیشتر دوست داره تو یه محدوده خاصی رفت و آمد کنه که من اصلا دوست ندارم
بابا شل کن دختر...
همین چند دقیقه پیش زنگ زد و تا یکم بحث کرد پشیمون شدم از اینکه پیشنهاد بیرون رفتنشو قبول کردم
با آدمای اینجوری اصلا خوش نمیگذره چون دائم در حال اه و پیف کردنن
یکیو میخوام مثل خودم حتی با خوردن ساندویچ کثیف لب خیابون هم مشکلی نداشته باشه و اینقدر پیاده راه بریم و دیونه بازی کنیم که خسته بشیم.
البته که کتی مثل خودمه.
ولی هانی باید با یه حالت رسمی طور باهاش برم بیرون و مثل یه ربات فلان رستوران شهر غذا بخوریم و بعد یکم در مورد موضوعات مختلف حرف بزنیم و با ماشین برگردیم خونه هامون.