گربهٔ آبی ونگوگ 💙🌻

اینجا یک گربه آبی حرف میزند...

دیروزی که گذشت...

Hosna2022/11/19 ، 5:28 PM

تو گروه بحث آشپزی و غذا بود که پسرا عکس غذاهاشونو فرستادن

یهو نگین گفت این هفته شما برامون نهار درست کنید هفته ی بعد ما درست میکنیم تا ببینیم کی خوشمزه تر درست می‌کنه

قبول کردن و قرار شد فرداش که همون دیروز میشد نهار بریم بیرون

دیروز صبح سرکار بودم و حسابی هم گرسنم شده بود که دیدم ساعت ۱۱ و نیم نیما بهم پیام داده که ما تازه بیدار شدیم و می‌خوایم نهار درست کنیم🗿

غذاشون ساعت ۳ درست شد و نگم که من و نگین چقدر از گرسنگی ضعف کرده بودیم.

ساعت ۳ و نیم رسیدیم پارک و ساعت ۴ نهار خوردیم

برنج و مرغ درست کرده بودن

برنجشون خیلیییی بی نمک بود اما مرغشون خوب بود

تازه نگین ی تار مو هم تو برنج پیدا کرد و اونجا بود که ی لحظه شک‌کردم از اینکه نکنه اون حرفشون که گفته بودن دم کنمون شورته جدی بوده باشه💀

غذامونو خوردیم و به گربه ها هم غذا دادیم

اسمایی که رو گربه ها میذاشتن خدااااا بود.

محمود، کاظم، تئودور😭😭

بعد از نهار بلند شدیم چوب جمع کردیم و به سمت بیابون حرکت کردیم

یک مسیر طولانیو و طی کردیم و اون وسط مسطا هم نیما و دانیال گاهی ما رو با سنجد های نرسیده مورد هدف شلیک قرار میدادن.

خورشید داشت غروب میکرد و اون رنگ نارنجی رنگ خورشید که بیشتر به آتیش شباهت داشت زیبایی آسمون و به طرز وحشتناکی چند برابر کرده بود.

وقتی به بیابون رسیدیم هوا کاملا تاریک شده بود

یکم اونطرف که آسمون پر ابر بود، رعد و برق زیبایی میزد درحالیکه سمت ما آسمون صاف بود

تضاد قشنگی ایجاد شده بود💆

آتیش روشن کردیم و دورش نشستیم

یکم بعد حسن گوشیشو درآورد تا شش نفره منچ بازی کنیم.

گوشی حسن وسط بود و ما دایره وار دورش دراز کشیده بودیم و تا ناموس سرمون تو گوشی بود.

اونروز نگین با هممون خیلی سرسنگین رفتار میکرد و تا همین الان هم علتشو نفهمیدیم

اصلا خودشو قاطی جمع نمیکرد

نیما هم چند بار صداش کرد و باهاش شروع کرد به شوخی کردن و بعد کشید کنار یا به قول خودش از ی جایی ب بعد به تخمش گرفته بود و سمتش نرفت.

چون شخصیت نیما طوریه که دوست نداره کسی تو جمع احساس غریبی بکنه و همیشه یخ طرف و باز می‌کنه.

بعد از بازی نگین اسنپ گرفت و برگشت خوابگاه

محمد و دانیال هم با موتور برگشتن

و من،فائزه،نیما و حسن دوباره پیاده روی کردیم

از بیابون تا خود شهر راه زیادی بود ولی خیلی خوب بود💆

ب شهر هم که رسیدیم باقالی خوردیم و یکم بعد ترش تو اون هوای سرد سگی که هممون داشتیم میلرزیدیم بستنی خوردیم و به سمت خوابگاه حرکت کردیم

بین راه هم کلی از حرکات نیما و حسن خندیدم

نیما یه آدم فوق العاده کیوت و بوره که وقتی می‌خنده کل صورتش قرمز میشه و تو جلوی خودتو میگیری تا نری لپاشو بکشی

و اما حسن یه آدم سبزه که قیافه ی جدی ای داره ولی عامل فتنه و آشوبه و حرکات خنده دارش با اون قیافه جدیش باعث خنده ادم میشه

اکیپشون کلا کیوت و فوق العاده مودههه. ‌‌

خوابگاه رسیدیم و ازشون خداحافظی کردیم

شب قبل اینکه بخوابم دیدم بهم پیام داده و گفته بود که امروز خیلی بهش خوش گذشته.

یکم باهم در مورد موضوعات مختلف حرف زدیم و وقتی وسط صحبت های عمیقمون بهش گفتم دلم میخواد تو این هوای سرد سگی برم چند روز توی جنگل داخل چادر زندگی کنم ازم خواست این ترم تموم شد باهاش برم رشت

و وقتی به شوخی بهش گفتم تو بیا مشهد قبول کرد سریع.

و گویا هفته بعد که میرم مشهد قراره باهام بیاد.

از بیرون انگار شخصیتمون زمین تا آسمون باهم فرق داره ولی وقتی با هم در مورد موضوعات مختلف حرف می‌زنیم میبینم که زیادم باهم تفاوت نداریم و توی خیلی چیزا شبیه همیم

و شاید ب همین دلیله که تو فاصله ی کوتاهی دوستای خوبی برای هم شدیم🤌🏽