خیلی ناشیانه تلگرامو حذف کردم و گوشیمو انداختم یه گوشه اما چند ساعت بعد سرم از سرو صدای اطراف داشت منفجر میشد و من به سختی جلوی خودمو گرفتم تا به اسما نگم لطفا پاشو برو خونت...
عوضش اینقدر ناخونامو فشار دادم و کاغذ کتابمو مچاله کردم که جفتشون به فاک رفتن.
از ی جایی ب بعد رفتارام داشتن شدت میگرفتن و کارم از فشار دادن ناخونام به فشار دادن دندونام روی هم و نیشگون گرفتن دستم تغییر کردن
یکم بعد حالت تهوع بهم دست داده بود و سرم ب شدت درد گرفته بود
حس میکردم الانه که بیفتم تشنج کنم:)))
فکر کنم میسوفونیا دارم....
تا اسما رفت خونشون و تنها شدم چراغای خونه رو خاموش کردم و شروع کردم به سیگار کشیدن
و نفهمیدم چطوری شد که گوشیمو دستم گرفتم، تلگرام نصب کردم، رفتم پیویش و نوشتم سلام!
سریع جوابمو داد
میدونم کار خیلی بدی کردم...
مثل دوتا دوست کلی حرف زدیم:))
باورم نمیشه حتی حرف زدن ساده باهاشم حالمو خوب میکنه
فهمیدم اونم تو رابطه است البته اینو وقتی بهم گفت که دوتا آبجو رو تموم کرده بود
ی چیزی که برام جالب بود این بود که وسط حرفاش بهم گفت من تو رابطم اما به طرز دارکی هنوزم به خودم میگم آدم قبلی زندگیم مال منه و منم مال اونم
چند بار وسط حرفاش گفت که واقعا از ته دل دوسم داره و ازم خواست مهاجرت کنم...
چیزی نگفتم
دروغ چرا ولی سبک شدم
یکم بعد ازش خدافظی کردم و خواستم چتا رو دوطرفه حذف کنم که خواهش کرد اینکارو نکنم
قول میدم دیگه هیچوقت بهش پیام ندم درحالیکه بهش گفتم هر وقت نیاز به حرف زدن داشت میتونه روی من حساب کنه
و اینکه درسته که رابطمون مثل گذشته نیست ولی هنوزم میتونیم گوش شنوای هم باشیم:)