گربهٔ آبی ونگوگ 💙🌻

اینجا یک گربه آبی حرف میزند...

1402

Hosna2023/3/20 ، 9:49 PM

به رسم هر سال پیروی این پستم:

اولین مسافرت تنهاییمو با وجود تمام استرس ها و شوق و ذوقی که داشتم به شیراز تجربه کردم💆

برای اولین بار مست کردم.

برای اولین بار سرکار رفتم و به قول معصومه از شیر گرفته شدم.

برای اولین بار تونستم شب تا صبح پیش آدمی که دوسش داشتم بمونم.

رابطه عاطفیم با تموم سختیش تموم شد.

وارد خوابگاه شدم و با آدمایی هم اتاقی شدم که فرهنگ، عقاید و سبک زندگیشون زمین تا آسمون با من فرق داشتن و با وجود تفاوت هامون بهترین ادمایین که میتونستم باهاشون آشنا بشم.

دوست ۱۴ سالم اومد ایران و من تونستم بعد از چند سال ببینمش و تو روز عروسیش کنارش باشم.

روابط اجتماعیم گسترده تر شد و دوستای جدید تر پیدا کردم.

بی پولی و تجربه کردم و بعضی روزها احساس کردم طعم فقر و نداریو دارم میچشم چون پول گرفتن از خانواده برام مرگ بود.

با یه آدم دیگه که به طرز وحشتناکی از قیافه،استایل و حرف زدنش خوشم میومد وارد رابطه شدم و بعد از چند ماه تموم کردم باهاش.

آشنا شدن باهاش خیلی چیزها بهم یاد داد.

نسبت به پارسال دختر آزادتری شدم.

با خودم آشتی کردم

خودمو بیشتر دوست دارم و اعتماد به نفسم بیشتر شده.

مشکلاتم بزرگ تر شدن.

دغدغه هام جدی تر شدن.

گاهی غمگین بودم و از زندگی سیر میشدم

گاهی میخندیدم و امید به زندگیم زیاد میشد.

روی هم رفته سال ۱۴۰۱ همش درگیر رابطه هام، آینده ی نامعلومم، سیگار، مشروب و... بودم

اما سال جدید قراره فقط درگیر خودم باشم

چیزهای بیهوده رو بزارم کنار و فقط رو ایندم، وضعیت روحی و جسمیم تمرکز کنم.

سال ۱۴۰۱ با تموم خوبی ها و بدیاش باعث شد بزرگتر بشم و این بزرگ شدن و ممنون تجربه های زیادیم که بدست آورده بودم.

و اما ۱۴۰۲ پذیرای تجربه های جدید تر و قشنگ تریم:)))

و در نهایت عیدتون مبارک دوستان بلاگفایی قشنگم💙

بیخیال

Hosna2023/3/20 ، 1:19 PM

به سیگارش پک میزد و درحالی که کنارم نشسته بود خیلی جدی میگفت زبان بخون دختر جان!

از خوشگذرونیات کم کن بشین زبان بخون!

اگه میخوای از این خراب شده بری بشین زبان بخون!

از قیافه جدیش و سیس گنگش و نحوه سیگار گرفتنش خندم گرفته بود

یه طوری نصیحتم میکرد یه لحظه حس کردم عمه ی ۲۶ سالم تبدیل شده به یه زن ۶۰ ساله.

یه لبخند زدم و بهم گفت خدایا دارم از بی‌خیالیت حرص میخورم.

بیخیالی؟

اینو بارها و بارها از اطرافیانم شنیدم و بیشتر از مامان این کلمه رو شنیدم.

کاش می‌فهمیدن اینکه آدمی می‌تونه تو شرایط استرس زا خودشو کنترل کنه و به اصطلاحی خونسرده بهش نگن بیخیال.

خندیدن

Hosna2023/3/20 ، 12:56 AM

اشک حاصل از خنده ی زیاد>>>>>>

چقدر امشب با ثریا(عمه) از خاطرات بچگی گفتیم و خندیدیم

اینقدر خندیدم که چشام از اشک خیس و دلم درد گرفته بود

توی این چند وقت اخیر تاحالا اینقدر خوب نبودم:)

خسته

Hosna2023/3/19 ، 9:36 PM

ساعتای ۲ ظهر بود که بهم زنگ زد و ازم خواست برم پیشش چون با یدونه پسر قرار داشت

واقعا همچین حوصله ای و در خودم نمی‌دیدم که ظهر برم بیرون ولی خب قبول کردم

هوا گرم بود و تند راه رفتن منم باعث شده بود عرق کنم و کلافه بشم

با اتوبوس رفتم پیشش و خب همون‌طور که از پنجره اتوبوس به بیرون زل زده بودم متوجه شدم چقدر مشهد حال و هوای عید و داره

زائرینی که اومده بودن و بچه هایی که لباس نو تنشون بود

خیابون ها خیلی شلوغ بود با اینکه سر ظهر بود

خستگی و گرما باعث شده بود بیشتر از قبل اخمام تو هم بره

بالاخره بهش رسیدم و اولین چیزی که ازم پرسید این بود که چرا اینقدر ناراحت و عصبی ای؟

گفتم ناراحت نیستم فقط خستم و دلم میخواد بخوابم...

دوست پسرش اومد پیشمون و من به یه سلام خشک و خالی بسنده کردم

در پوکر ترین حالت ممکن بودم و متاسفانه چون خستگی همیشه از من انسانی عصبی میسازه سکوت کرده بودم و به رو به روم زل زده بودم

شاید اگه تو موقعیت دیگه ای بودم شروع به صحبت کردن میکردم یا حداقل طوری رفتار میکردم که انگار مشتاق حرف زدنم ولی خب خودم بودم و سعی کردم ادای چیزی که نیستم و در نیارم.

یکم بعد تنها شدم و درحالی که برای خودم آهنگ گذاشته بودم و به دود سیگارم زل زده بودم، هرازگاهی یه باد سردی می‌وزید و باعث لرزم میشد

چند ساعت بعد وقتی صحبتاشون تموم شد اسنپ گرفتم برگشتم خونه و متاسفانه از شانس خیلی خوبم راننده هم یه آدم فوق العاده پر حرف بود

وقتی رسیدم خونه فقط لش کردم و غذایی که مامان بزرگ درست کرده بود و برای منم فرستاده بود و خوردم.

یکم بعد عمه اومد خونمون

خیلی وقت بود ندیده بودمش اما هربار که میبینمش همیشه خوشتیپ تر، با وقارتر و خوشگل تر از قبل شده

روی کاناپه لش کرده بودم و یه بالشت و رو صورتم گذاشته بودم

یهو اسما گفت پاشو بیا شب خونمون چون زهرا و ابجیش دارن از تهران میان و دوست دارن توام باشی

یه برو بابایی گفتم و دوباره بالشت و گذاشتم رو صورتم

واقعا خسته بودم و دلم فقط لش کردن تو اتاق خودمو میخواست

یکم بعد اصرار کردنش با جیغ همراه شد و از اونجایی که حوصله سروکله زدن باهاش و نداشتم حاضر شدم و با خودش و عمه اومدم خونشون

عمه داره هی جلوم رژه میره و خودنمایی می‌کنه و با خنده شوخی های بامزه ای می‌کنه

الان فقط خستم با یکم حسنا و حس میکنم اصلا متوجه اطرافم نمیشم...

این چند روز.

Hosna2023/3/18 ، 11:9 PM

اندازه سه روز گوشیم خاموش بود و عملا من هیچ دسترسی به گوشی و فضای مجازی نداشتم و باید بگم خیلی توی این چند روز راضی بودم

اعصابم آرومتر بود، شب ها راحت می‌خوابیدم و صبح ها هم موقع بیدار شدن انرژی زیادی داشتم.

دروغ چرا ولی دوست داشتم این وضع همچنان ادامه پیدا کنه ولی خب تو قرن 21 نمیتونی همیشه از تکنولوژی دوری کنی.

توی این چند روز دائم انیمه میدیدم و کتاب میخوندم طوری که توی یک روز یدونه کتاب 300 و خورده ای صفحه رو تموم کردم

اسم کتابشم سپید دندان اثر جک لندن بود

نمی‌دونم این کتاب چجوری سر از کتابخونم در آورده بود

احتمالا مامان اونجا گذاشته بودتشون چون با توجه به قیمتی که روی جلد کتاب زده بود حدس زدم که این کتاب مال چند سال پیشه

وگرنه کدوم کتابی الان 15 هزار تومنه:)؟

خلاصه که کتاب جالبی بود و موضوعش برام جدید و یجورایی جذاب بود(ویکی پدیا )

چند روز دیگه عیده و عملا مثل سالهای قبل تر بازم هیچ حسی نسبت بهش ندارم

این چند روز چنان از لپ تاپم کار کشیدم که مطمئنا اگه میتونست حرف بزنه ازم میخواست که بکشم بیرون

گاهی اوقات میرفتم و آهنگایی که ارزش معنوی بالایی برام داشتن و گوش میکردم یا کل اون پنج هزار عکسی که توی لپ تاپم هستن و می‌دیدم و غرق گذشته ها و خاطرات خوبم میشدم

بعضی از عکسامو که نگاه میکردم متوجه شدم که واقعا توی عکس گرفتن از خودم حوصله ی زیادیو به خرج میدادم چون هرکاریم کنم نمیتونم الان اینقدر زیبا از خودم عکس بگیرم

امشب که گوشیمو روشن کردم یکیشونو گذاشتم پروفایلم و از اونجایی که همه همیشه منو با لباسای اور سایز دیدن امشب با همچین واکنشی از طرف معصومه روبه رو شدم💆🌚

دارم به بودن توی خونه عادت میکنم و دوست ندارم برم خوابگاه

واقعا آدمیزاد موجود عجیب و مزخرفیه که خیلی زود به همه چی عادت می‌کنه...

حرف زدن

Hosna2023/3/18 ، 12:32 AM

اینکه مامان داره به حرفای چند سال پیشم میرسه ناراحت کنندست

چون از ته دلم واقعا امیدوار بودم اون حرف ها به واقعیت نپیوندن ولی خب از حقیقت نمیشه فرار کرد.

دیشب مادر و پسر داشتن با هم حرف میزدن و این وسط اومد از من پرسید نظر تو چیه؟

بهش اجازه ی همچین کاریو بدم؟!

حالا نظر من که منفی بود اما از اونجایی که وقتی خودمم همسن جواد بودم دوست نداشتم خواهر و برادرم تو کارم دخالت کنن به مامان گفتم من نظری ندارم چون جواد نظر تو رو خواسته و حقیقتا کاراش به من مربوط نیست.

فقط رفتم با ارامش بهش گفتم به جای اینکه امشب با دوستات وقت بگذرونی دلم میخواد بیای با ما وقت بگذرونی

چون بعدش من میرم دانشگاه و دیگه نمیدونم کی قراره همه باهم شام بریم بیرون و حقیقتش من دلم میخواد تو امشب پیشمون باشی

یکم نرم شد و باهامون اومد

واقعا سرو کله زدن با پسری که تو بلوغه و تخسه خیلی کار سختیه...

امروز پیش هم بودیم و دلم میخواست یه جوری سر صحبت و باهاش باز کنم تا فکر کنه من بیشتر دوستشم تا خواهر و خب تا حدودی موفق بودم

ازم پرسید حوصلت تو خونه سر نمیره؟

و وقتی بهش گفتم نه بهم گفت ولی من حوصلم سر میره و دوست دارم همش تو دورهمیا و جاهای شلوغ باشم درست برعکس تو که شلوغی و ادم ها اعصابتو بهم میریزن

چون وقتی بهت دقت کردم متوجه شدم وقتایی که خونه شلوغ میشه تو سریع میری توی اتاقت چون تحمل سروصدا رو نداری

و خب حقیقتا خیلی خوب ابجیشو شناخته.

وقتایی که بدون هیچ داد و بیدادی باهم صحبت میکنیم و خیلی دوست دارم3>

بابابزرگ

Hosna2023/3/17 ، 11:33 PM

بابابزرگ از اون ادماست که ممکنه سالها نبینیش ولی وقتی مشکلی برات پیش میاد میتونی همیشه روش حساب باز کنی

ممکنه سالها نبینیش اما وقتی ادم ها اذیتت میکنن و بری پیشش و شکایتشونو کنی چوب تو ماتحت همه ی اون ادم ها میکنه

چرا؟!

چون معتقده هیچکس حق نداره هم خوناشو اذیت کنه

چون معتقده ما هر چقدرم بد باشیم بازم باید پشت هم باشیم

بابابزرگ از نظر بقیه ی ادم ها، ادم خوبی نیست

حتی منم میگم ادم بدیه و گاهی وقت ها ازش متنفر میشم اما ته همه ی این نفرت و کینه عمیقا دوسش دارم چون با تموم بد بودنش جونش برای هم خوناش در میره:)

جنبه ی دیگه.

Hosna2023/3/17 ، 6:18 PM

نمیدونم چرا ولی تا به خودم اومدم دیدم دارم کل پست هایی که با هشتگ بلو اینجا ثبت کردم و میخونم و حقیقتا با خوندنشون انگار با یه جنبه ی دیگه ای از شخصیتم اشنا شدم.

یه سری از حسای خوب و منفی ای که باعث شده بود اون پست ها رو بنویسم با خوندنشون دوباره بهم منتقل شدن

و خب دروغه اگه بگم دلم برای اون حسنا تنگ نشده.

گربه

Hosna2023/3/15 ، 11:12 PM

داروی ضد افسردگی و امید به زندگی؟!

داشتن یک عدد گربه ی لوس و پشمالو و بغل کردنش

قشنگ مثل آبه رو آتیش میمونه💆

به هم ریختگی

Hosna2023/3/15 ، 6:57 PM

اتاقم بهم ریختست

ظاهرم به هم ریختست

روحم به هم ریختست

روانم بهم ریختست

و وسط این همه بهم ریختگی منی که دارم جون میکنم تا نرمال رفتار کنم، لبخند بزنم، به خودم مسلط باشم تا یهو نرینم به همه چی

و خب واقعیت اینه که من حالم از اینهمه تظاهر کردن دیگه داره بهم میخوره

.

Hosna2023/3/15 ، 6:43 PM

گشنمه و الان فقط یه ظرف پر پاستا آلفردو می‌تونه حالمو خوب کنه.

عصبی.

Hosna2023/3/15 ، 6:39 PM

هر قدم کوچیکی که توی این خونه برای عوض شدن حالم برمی‌دارم باعث میشه به شدت سر خورده و عصبی بشم

چرا؟؟

چون مامان همشونو با گفتن جمله هایی مثل: الان مگه وقت این کاراست؟ از صبح چیکار میکردی پس؟و ... تو نطفه خفه میکنه

عصبیم عصبیم خیلی عصبیم

هر چقدرم سعی کنم صبور باشم و کنترل خشم داشته باشم تو این خونه نمیتونم توی این یه مورد موفق باشم متاسفانه

تکرار

Hosna2023/3/15 ، 3:38 PM

به قول آرش اگه تغییرات ایجاد نکنی سال بعد دوباره همه چی تکرار میشه...!

تهم💆💙

Hosna2023/3/15 ، 2:13 PM

«سردرگمم؟ نه ؛ سردم کلا ، مث آخر زمستون ، روزِ تولدم...»

زادروزت مبارک آریکی ❤️

________________________________________________

آشنایی من با تهم به لطف میم و علیرضا بود و اولین آهنگی که ازش گوش کردم باعث شد بتونم به طور عمیقی باهاش ارتباط برقرار کنم و خب به مناسبت تولدش که دیروز بود دلم خواست همچین چیزیو اینجا ثبت کنم.

">http://

!

Hosna2023/3/15 ، 12:23 AM

واقعا تو شرایط الآنم اینکه یه آدم دیگه سعی می‌کنه وارد زندگیم بشه فقط و فقط باعث میشه برینم به سرتا پاش و از زندگیم پرتش کنم بیرون!

آرامگاه

Hosna2023/3/14 ، 9:34 PM

مهم نیست مقصدم کجاست چون تا به خودم میام میبینم تهش بالاخره به آرامگاه برمی‌گردم

اون ساندویچ کثیفی که خریدیم عجیب اونجا مزه ی خوبی میداد.

پسر من واقعا این مکان و دوست دارم

آدمای مختلفی و اینجا میبینم

با هر نوع تیپ و قیافه و فازی...

یکی که تنها نشسته و آهنگ گوش میده

دوتا پسری که گل می‌کشیدن و حتی به ترک دیوار هم میخندیدن

چهار، پنج تا دختر و پسری که کنار هم نشسته بودن و حرف میزدن

یدونه پسری که به صورت جدی داشت تو اون وقت ساعت ورزش میکرد

و عجیب تر و شاید قشنگ تر از همه مردی بود که داشت نماز می‌خوند

نماز خوندنش اینقدر برام قشنگ بود که دلم خواست ازش عکس بگیرم ولی اینکارو نکردم

و در نهایت من و کتی که به گربه ی بالای درخت زل زده بودیم و نگران بودیم از اینکه نیفته پایین.

قشنگ هر دفعه میرم یه سری از آدم های مشخص و همیشه اونجا میبینم

انگار اونام مثل ما این مکان و کشف کردن و وقتی فهمیدن چقدر اینجا آدم می‌تونه راحت باشه دیگه ولش نکردن

چقدر دوست دارم از این آرامگاها یه عالمه کشف کنم اما چه کنم که باسن فراخ و حوصله ی کمی دارم...

متعلق بودن

Hosna2023/3/14 ، 9:24 PM

متاسفانه یا خوشبختانه امروز پی بردم من به هیچ جا احساس متعلق بودن نمیکنم

تا زمانی که از شهر و خونمون دورم خودمو متعلق به اینجا می‌دونم

وقتی برمی‌گردم اون احساس تعلق خاطر از بین میره و با خودم میگم دختر تو اینجا چه غلطی میکنی؟!

کاش یدونه ون داشتم میتونستم هر جا که دلم میخواد باهاش برم

جایی ناراحت بودم و از آدمای اونجا احساس خوبی نمیگرفتم فقط رها کنم و برم.

مدیتیشن

Hosna2023/3/14 ، 9:6 PM

امشب بعد از مدت ها مدیتیشن کردم و اصن عاحححح💆

قبلش به مامان زنگ زدم تا ازش بپرسم که شمع هامو کجا گذاشته

اومده بهم میگه شما لطف کن اول ظرفاتو بشور بعد شمع روشن کن:))))

رفیق بی کلک مادر...

Dude

Hosna2023/3/14 ، 10:57 AM

تنها اتفاق خوشحال کننده ی امروز تا الان، پیام دادن حسن و ظاهر شدن نوتیفش بالای صفحه گوشیم بود.

از دوستای دانشگاهم بعد از لفت دادن از گروه یجوری بی‌خبرم که اصلا یا ابلفضل

البته این همون چیزی بود که میخواستم💆

خلاصه با اینکه حسن هم تو اون گروه نبود و اکانتشو دیلیت زده بود بهم پیام داد و دوباره به دوران شکوهمند سابقمون که اهنگامونو باهم به اشتراک میذاشتیم و در مورد انیمه ها باهم حرف می‌زدیم برگشتیم.

خاطرات

Hosna2023/3/13 ، 11:25 PM

گوش دادن به آهنگای هیدن که یه زمانی خودمو باهاشون خفه میکردم باعث میشه غم سنگینی روی سینم بشینه

چون برام یاد آور خاطرات شیرینیه که تجربه کردم

و الان در حالی که یدونه عود روشن کردم و آهنگ سایکو سلام و پلی کردم آرزو میکنم که کاش میتونستم سیگار روشن کنم و عمیق تر تو خاطراتم غرق بشم...

مهمونی

Hosna2023/3/13 ، 8:48 PM

امروز با مامان یه جایی قرار گذاشته بودیم

تو حموم بودم که دیدم بهم زنگ زد و گفت که چند دقیقه دیگه به محل قرارمون میرسه

نفهمیدم چطوری خودمو شستم و اومدم بیرون و تند تند آماده شدم

من زودتر رسیدم و حدود چند دقیقه معطل شدم

روی پله های ایستگاه مترو نشسته بودم، صدا آهنگمو‌ تا آخر کرده بودم و هر از گاهی خیلی آروم همراه با آهنگ هد میزدم

تو حال و هوای خودم بودم که مامان اومد سمتم و صدام زد

بلند شدم و با هم یکم قدم زدیم و رفتیم برای ملیکا کادو خریدیم

چونکه تولدش بود*.*

توی مغازه چشمم خورد به بسته ی عودی که میم عکسشو برام فرستاده بود و می‌گفت اینو همیشه تو اتاقش روشن می‌کنه چون بوی منو میده...

هیچی دیگه خریدمش:)

بعد از اونم کلی پیاده روی کردیم و برگشتیم خونه

بعد از مدت ها تو یه مهمونی خانوادگی شرکت کردم اونم فقط بخاطر اینکه ملیکا رو خیلی دوست دارم.

کادوشو که بهش دادم و بازش کرد خیلی خوشحال شده بود و چشماش برق میزد

خاله می‌گفت درست همون چیزایی و براش خریدی که دوسشون داره.

وقتیم وارد خونشون شدیم زینب(دخترخالم که اومدن مشهد) و دیدم اما به یه سلام ساده و آروم بسنده کردم

کنار مامان نشسته بودم که با صدای تقریبا بلندی طوری که همه بشنون گفت زینب و دیدی؟؟ بهش سلام کردی؟؟‌

من نمی‌دونم کی مامان دست ازاین عادتش برمیداره

قشنگ ادمو‌ خجالت زده و تو عمل انجام شده قرار میده

به مامان نگاه کردم و گفتم من الان ۲۱ سالمه و لازم نیست شما این چیزها رو بهم یادآوری کنی!

خودم میتونم تشخیص بدم به کی باید سلام کنم به کی نکنم!

واقعا حس بدی بهم دست داد از این رفتارش ولی خب سعی کردم به فراموشی بسپارم و از شبم لذت ببرم که همینطورم شد💆

دیوارهامون

Hosna2023/3/13 ، 3:52 PM

دیوار های خونمون پر شده از نقاشی های کج و کوله ای که علی کشیده و به مامان داده و مامانم همشونو به دیوارهای خونه چسبونده:))))

حس میکنم همینجوری پیش بره دیوارهای خونه فرقی با مهد کودک دیگه نداشته باشن

مسالمت آمیز

Hosna2023/3/13 ، 11:40 AM

درحالیکه نون ها رو گذاشته بودم تا گرم بشن و سرم تو گوشیم بود یهو صدای جواد بلند شد که با لهجه ی مشهدی بهم گفت تَلت تو بی‌خیالی نیست( تو بیخیالی هیچکس شبیه تو نیست) بهش نگاه کردم تا متوجه منظورش بشم که دیدم بله نون آتیش گرفته.

خندم گرفته بود هم از حرفش و لهجه ای که باهاش حرف میزنه و هم از قیافه ی پوکرش که بهم نگاه میکرد.

در کنار هم در مسالمت آمیز ترین حالت ممکن صبحونه خوردیم

یهو ازم پرسید مگه دختر خاله آدم بهت نامحرمه؟

بهش نگاه کردم و به گفتن آره بسنده کردم

خودش ادامه داد که من نمی‌دونستم دختر خاله بهت نامحرمه و رفتارهای زینب و زهرا(دختر خاله هام) برام عجیب بود.

پرسید یعنی توام به علی نامحرمی و باید جلوش حجابتو رعایت کنی؟

در جوابش گفتم آره نامحرمم ولی من میرینم به سرتا پای علی ولی حجابمو جلوش رعایت نمیکنم.

علی هم ناراحته می‌تونه خونمون نیاد

لازم به ذکره اینا تو یه خانواده ی فوق مذهبی بزرگ شدن و کلا با خانواده ی ما زمین تا آسمون فرق دارن...

خندید و دیگه چیزی نگفت

قشنگ حس کردم کلاس دینی برگزار کردم.

جواد زیاد به این چیزا دقت نمیکنه و رفتار زینب و زهرا فکر کنم خیلی عجیب بوده که براش همچین سوالی پیش اومده.

عجیب تر از همه اینکه تا الان هیچ بحثی نکردیم و تازه می‌خوایم در کنار هم فیلم ترسناک ببینیم🌚

کنسل

Hosna2023/3/12 ، 10:19 PM

آدمی که زیاد حرف بزنه واقعا کنسله!

امروز

Hosna2023/3/12 ، 9:28 PM

اول از همه قبل خوندن این پست لطفا این آهنگ و پلی کنید💆

الان دقیقا تو وضعیتیم که برقای خونه خاموشه چون ما شب ها زود می‌خوابیم یا بهتر بگم چون مامان شب ها زود میخوابه همه جا باید خاموشی باشه.

و بنده در حالیکه لپ تاپمو زدم به شارژ و ایرپاد تو گوشمه و با آخرین ولوم صدا دارم آهنگی که گذاشتم و گوش میدم هر چند دقیقه یه قر ریز میرم و روحم با این آهنگ ارضا میشه.

داخل کمد دیواری و مرتب کردم تا به یاد گذشته برم توش و بشینم تا پاسی از شب بلیچ ببینم و تو خیالاتم غرق بشم...

امروز طی یه حرکت یهویی خنک ترین لباسامو همراه با صندل پسرونمو پوشیدم، لپ تاپمو گذاشتم داخل کوله و با یه بطری آب معدنی سوار دوچرخه شدم و رفتم دم خونه ی کتی.

آخرین باری که سوار دوچرخه شده بودم و یادم نمیاد ولی کلی حس خوب بهم منتقل کرد

تازه وسطای راه کتی و جلوم سوار کردم و فکر میکردم مثل بچگیامون میتونم اینجوری دونفری سوار دوچرخه بشیم ولی زهی خیال باطل:))))

تا نصف راه سوارش کردم ولی فکر کنم چند کیلو از وزن پاهای من و باسن کتی کم شد🌚

خدایا ولی حسشششش>>>>>

رفتیم پارک جا خونمون و نشستیم و حرف زدیم

حقیقتش قرار بود فیلم نگاه کنیم ولی اینقدر حرف زدیم که به کل یادمون رفت برای چی اومده بودیم اونجا

روز زیبا و قشنگی بود💆‌‌

هنوز پیش تراپیست وقت نگرفتم چون اون پولی که باید بیاد به حسابم هنوز نیومده و متاسفانه نمی‌خوام از خانواده پول بگیرم هرچند که با مامان این قضیه رو درمیون گذاشتم

هیچ واکنش خاصی نداشت حقیقتا

خاله هم چند روزی میشه که اومده و من هنوز نرفتم پیششون چون هیچ علاقه ای به تظاهر کردن، روبوسی و بغل کردن ندارم و امیدوارم حالا حالا هم نبینمشون

چرخه

Hosna2023/3/11 ، 11:39 AM

دیروز با درد شدیدی از خواب بیدار شدم

دردش به پریودی شبیه بود اما محل ندادم و گفتم حتما چون سردمه اینحوری شدم

یکم بعد متوجه شدم بله دوباره پریود شدم

توی کمتر از یه ماه بنده ۳ بار پریود شدم

اونم پریود ۷ روزه!

میتونم وضعیت بگاییمو اینجوری شرح بدم که یک هفته تو دوران pms ام و حال روحیم فوق العاده داغون و مزخرفه، بعدش وارد مرحله پریودی میشم و یک هفته پریودم، بعدش دوباره وارد مرحله pms میشم و دوباره یک هفته بعد پریود میشم و این چرخه همچنان ادامه داره....

جدی جدی باید یه دکتر زنان برم🤦

اتاق

Hosna2023/3/11 ، 12:32 AM

شاید عجیب باشه ولی من از شهریور که با میم کات کردم دیگه تو اتاقم نخوابیدم

همیشه تو پذیرایی یا رو کاناپه می‌خوابیدم یا روی زمین!

علت اینکه به مامان فشار میاوردم تا خونه رو عوض کنه هم همین بود...

فقط خواستم بگم بعد از ۶ ماه از دیشب تا الان دوباره دارم تو اتاقم می‌خوابم و باهاش آشتی کردم:)

گربه سیاه.

Hosna2023/3/10 ، 11:50 PM

چنان دوستی عمیقی با گربه ها ایجاد میکرد که گویی خودش هم بخشی از آن موجودات خودخواه و زیباست.

اتک💔

Hosna2023/3/10 ، 12:34 AM

اتک و دیدم بالاخره:)💔

اون سکانسی که همه ارن و صدا میزنن تا قانعش کنند که دست از انتقامش برداره تا به خودم اومدم دیدم صورتم از اشک خیس شده و این است معجزه ی اتک💆

خدایا من بخاطر مشکلات خودم گریه نمیکنم اما توانایی اینو دارم تا خود فردا برای ارن عزیزم اشک بریزم:)))))

بد فاز؟

Hosna2023/3/10 ، 12:4 AM

این آدم واقعا میخاره

کاری به کارش ندارم یهو میاد تو گروه یه بحثی میندازه وسط و چند بار اسم منو میاره تا مجبور بشم جوابشو بدم

و بعد در نهایت بهم میگه چرا اینقدر بد فازی؟ بیا با هم دوست باشیم

همین مونده بعد از حرف ها و کارای زیبایی که انجام دادی و ریدی به شب و روزم من بیام کیر کنم تو غرورم، اعتماد به نفسم و شعورم و رابطمو با آدمی مثل تو به عنوان دوست ادامه بدم

ما میتونستیم دوستای خوبی باشیم اما با کارایی که کردی متاسفانه من حتی نمیخوام چشمم به قیافت بخوره:)

از گروه لفت دادم و وقتی نگین ازم پرسید که چرا اینکارو کردم بهش گفتم چون نمی‌خوام اثری از این آدم تو زندگیم باشه💆