داشتم آماده میشدم برم کلاس نقاشیم که بارون شروع کرد به باریدن
طوری خوشحال شدم که همه تعجب کرده بودن.
آماده شدم وسایلمو گذاشتم تو کیفم و زدم بیرون
تا کلاسم ی ربع راهه
هندزفریمو زدم به گوشم و زیر بارون راه میرفتم
احساس زنده بودن میکردم💆
ی جوری تو نقاشیم پیشرفت کردم که پشمای استادمم ریخت و گفت برای بار اول خیلی قشنگ چشم طراحی کردی
خیلی از خودم راضی بودم:)
موقع برگشت هم هوا سرد بود و بارون همچنان نم نم میبارید
ی لبخند گوشه ی لبم بود و با غرور و شعف راه میرفتم
تو راه بودم که یه گربه خیس کنار یه فست فود فروشی دیدم
داخل مغازه شدم و یکم سوسیس خریدم و نصفشو به گربه دادم
بقیشو گذاشتم تو جیبم تا اگه تو راه ی گربه دیگه دیدم بهش بدم
نزدیک خوابگاه شده بودم که کنار سطل زباله یه سگ دیدم
رفتم سمتش ولی ترسید و ازم دور شد
همه ی سوسیس ها رو باز کردم و سمتش پرت کردم اونم همشونو خورد.
داخل خوابگاه شدم که نگین ازم پرسید با نیما اینا بریم بیرون؟
سریع قبول کردم
نگین و لعیا تعجب کرده بودن از اینکه اینقدر خوشحالم و وقتی بهشون گفتم امشب احساس زنده بودن میکنم نگین گفت ای جان ایشالا هر روز و هرشب اینجوری باشی.
آماده شدیم و رفتیم سمت پارکی که قرار گذاشته بودیم
ما زودتر رسیده بودیم
این هوا عجیب سیگار میطلبید💆
ی نخ روشن کردم که نگین گفت یکیم ب من بده میخوام چس دود کنم
کلی به حرکات نگین خندیدیم
یکم بعد نیما و حسن اومدن
نیما گفت گل میکشید؟
همه گفتن نه ولی من گفتم آره دوست دارم امتحان کنم
و وقتی در جواب سوالش که پرسیده بود تاحالا کشیدی گفتم نه
گفت از چشمات کاملا معلومه که دروغ میگی
دو پک کشیدم اما چس دود کردم
حس خاصی بهش نداشتم و فهمیدم چیز چندان جالبی هم نیست
دانیال و محمد هم بهمون اضافه شدن
ی جوری از تیپ و قیافه دانیال خوشم میاد که اصلا یا ابلفضل🤌🏽
گل یا پوچ باهاشون بازی کردیم و حتی توی همین بازی هم جر زنی میکردن
واقعا از جمعشون خوشم میاد3>
اولین جمعیه که اینقدر احساس راحتی باهاشون میکنم
چون داشت دیر میشد اسنپ گرفتیم تا برگردیم خوابگاه
داشتم راه میرفتم که نیما پشت سرم اومد و گفت بچه حالت خوبه؟
و وقتی گفتم آره اوکیم گفت چس دودی دیگه😂🤦
سوار اسنپ که شدیم انرژی زیادیو درونم احساس میکردم
تا راننده آهنگ گذاشت یهو شروع کردم به دست زدن و انجام دادن حرکات ناموزون
نگین و لعیا هم پشماشون ریخته بود و هم از خنده غش کرده بودن
نگین میگفت مطمئنم گرفتت چون اون حسنایی که من میشناسم وقتی سوار اسنپ میشدیم هندزفری تو گوشش میذاشت و ی کلمه هم حرف نمیزد
الان هم توی تراس نشستم و در حالی که دارم از سرما میلرزم و آهنگ احتیاج دارم شایع رو پلی کردم، اینا رو تایپ میکنم
حالم خیلی خوبه کاش همیشه بارون بیاد.