گربهٔ آبی ونگوگ 💙🌻

اینجا یک گربه آبی حرف میزند...

حال خوب

Hosna2022/11/12 ، 10:29 PM

داشتم آماده میشدم برم کلاس نقاشیم که بارون شروع کرد به باریدن

طوری خوشحال شدم که همه تعجب کرده بودن.

آماده شدم وسایلمو گذاشتم تو کیفم و زدم بیرون

تا کلاسم ی ربع راهه

هندزفریمو زدم به گوشم و زیر بارون راه میرفتم

احساس زنده بودن میکردم💆

ی جوری تو نقاشیم پیشرفت کردم که پشمای استادمم ریخت و گفت برای بار اول خیلی قشنگ چشم طراحی کردی

خیلی از خودم راضی بودم:)

موقع برگشت هم هوا سرد بود و بارون همچنان نم نم می‌بارید

ی لبخند گوشه ی لبم بود و با غرور و شعف راه میرفتم

تو راه بودم که یه گربه خیس کنار یه فست فود فروشی دیدم

داخل مغازه شدم و یکم سوسیس خریدم و نصفشو به گربه دادم

بقیشو گذاشتم تو جیبم تا اگه تو راه ی گربه دیگه دیدم بهش بدم

نزدیک خوابگاه شده بودم که کنار سطل زباله یه سگ دیدم

رفتم سمتش ولی ترسید و ازم دور شد

همه ی سوسیس ها رو باز کردم و سمتش پرت کردم اونم همشونو خورد.

داخل خوابگاه شدم که نگین ازم پرسید با نیما اینا بریم بیرون؟

سریع قبول کردم

نگین و لعیا تعجب کرده بودن از اینکه اینقدر خوشحالم و وقتی بهشون گفتم امشب احساس زنده بودن میکنم نگین گفت ای جان ایشالا هر روز و هرشب اینجوری باشی.

آماده شدیم و رفتیم سمت پارکی که قرار گذاشته بودیم

ما زودتر رسیده بودیم

این هوا عجیب سیگار می‌طلبید💆

ی نخ روشن کردم که نگین گفت یکیم ب من بده می‌خوام چس دود کنم

کلی به حرکات نگین خندیدیم

یکم بعد نیما و حسن اومدن

نیما گفت گل میکشید؟

همه گفتن نه ولی من گفتم آره دوست دارم امتحان کنم

و وقتی در جواب سوالش که پرسیده بود تاحالا کشیدی گفتم نه

گفت از چشمات کاملا معلومه که دروغ میگی

دو پک کشیدم اما چس دود کردم

حس خاصی بهش نداشتم و فهمیدم چیز چندان جالبی هم نیست

دانیال و محمد هم بهمون اضافه شدن

ی جوری از تیپ و قیافه دانیال خوشم میاد که اصلا یا ابلفضل🤌🏽

گل یا پوچ باهاشون بازی کردیم و حتی توی همین بازی هم جر زنی میکردن

واقعا از جمعشون خوشم میاد3>

اولین جمعیه که اینقدر احساس راحتی باهاشون میکنم

چون داشت دیر میشد اسنپ گرفتیم تا برگردیم خوابگاه

داشتم راه میرفتم که نیما پشت سرم اومد و گفت بچه حالت خوبه؟

و وقتی گفتم آره اوکیم گفت چس دودی دیگه😂🤦

سوار اسنپ که شدیم انرژی زیادیو‌ درونم احساس می‌کردم

تا راننده آهنگ گذاشت یهو شروع کردم به دست زدن و انجام دادن حرکات ناموزون

نگین و لعیا هم پشماشون ریخته بود و هم از خنده غش کرده بودن

نگین می‌گفت مطمئنم گرفتت چون اون حسنایی که من میشناسم وقتی سوار اسنپ میشدیم هندزفری تو گوشش میذاشت و ی کلمه هم حرف نمیزد

الان هم توی تراس نشستم و در حالی که دارم از سرما می‌لرزم و آهنگ احتیاج دارم شایع رو پلی کردم، اینا رو تایپ میکنم

حالم خیلی خوبه کاش همیشه بارون بیاد‌.