گربهٔ آبی ونگوگ 💙🌻

اینجا یک گربه آبی حرف میزند...

The last letter from your lover

Hosna2022/9/21 ، 1:10 PM

همین الان فیلم "آخرین نامه از معشوقه ات" و تموم کردم و خب میتونم بگم یکی از فیلم های درامی بود که از دیدنش لذت بردم.

گویا این فیلم بر اساس رمانی به همین اسم از جوجو مویز نویسنده مورد علاقم ساخته شده و خب اگه این موضوع و زودتر متوجه میشدم حتما اول کتابشو می‌خوندم💆

داستان فیلم هم در مورد زوجیه که رابطه عاشقانه و ممنوعه ای در اواسط دهه ۱۹۶۰ داشتند...

">http://

از تنهاییت لذت ببر!

Hosna2022/9/20 ، 9:13 PM

از 11 شب به بعد مغزم اینقدر مریض میشه که اصلا یا ابالفضل:)

امروز یدونه انیمیشن و سه تا فیلم دانلود کردم و خب امروز تونستم فقط انیمیشن و ببینم.

روزهایی که زیاد سمت گوشی نمیام حالم واقعا خیلی بهتره...

هر چقدر هم سعی کنم از اخبار و هزارتا کسشعر دیگه دور باشم بالاخره از یه جایی خبرهای بد به گوشم میرسن و خب من ریدم توی این وضعیت!

ی زمانی عاشق سیاست و اخبار بودم و به طرز وحشتناکی اخبار و دنبال میکردم.

حتی دوست داشتم دانشگاه علوم سیاسی بخونم و واقعا خدا رو شاکرم که سمت همچین رشته ای نرفتم...

وقتایی که تنهام و به همه چی فکر میکنم به نتیجه های جالبی در مورد خودم یا دیگران میرسم.

بعضی وقت ها اصلا حس میکنم آدم شناس ماهریم🚬

امروز فهمیدم من با هر نوع آدمی میتونم کنار بیام الا آدم دروغگو!

آدم دروغگو تهوع اوره حقیقتا...

توی دوستی با آدم ها خیلی سختگیرانه دارم عمل میکنم

و ب نظرم آشنایی کوتاه مدت و شاید روزانه با آدم های مختلف خیلی بهتر از داشتن روابط عمیق باهاشونه

اینو توی اون چند مدتی که برای یکی دوساعت با چند تا غریبه آشنا شدم و بعد دیگه ندیدمشون فهمیدم.

از ی طرف دلم آشنایی با آدم های مختلف و میخواد

از طرف دیگه واقعا حوصله ندارم یه تایمیو با کسی بگذرونم تا همدیگه رو بشناسیم و در نهایت هم که همدیگه رو شناختیم حالم از یه رفتارش بهم بخوره و بزارمش کنار...

پس تا اطلاع ثانوی سعی میکنم از تنهاییم لذت ببرم و برم سراغ کارهای کوچیکی که شادم میکنن.

ویار

Hosna2022/9/19 ، 3:53 PM

چند روزه ویارم افتاده رو جواد...

بعضی وقت ها واقعا دلم میخواد وقتی داره با کمال خونسردی باهام بحث می‌کنه درحالیکه من دارم از عصبانیت می‌ترکم، بلند شم و اون دهن لعنتیشو پاره کنم💆

احتیاج دارم یه مدت کلا نیینمش.

مامان.

Hosna2022/9/19 ، 3:49 PM

امروز کنار مامان مشغول نوشیدن چایی بودم و خب بحثمون رفت سمت لابیاپلاستی و بکارت...

هرچقدر بحثمون طولانی تر میشد تازه می‌فهمیدم این زن چه ذهن باز و منعطفی داره.

من حرف میزدم و عقاید و نظرمو در اینباره میگفتم و خب با اینکه شاید بعضی از حرف هام مخالف عقاید مامان بود کامل با لبخند گوش میداد بهشون.

مامان اولین کسیه که از بحث کردن و صحبت کردن باهاش در مورد چیزایی که میدونم لذت میبرم

حتی تو یه سری از موارد که مربوط به اخلاقم میشه و نمیتونم با کسی ب طور صریح حرف بزنم چون مطمئنم درکم نمیکنه، با مامان حرف میزنم چون دقیقا مامان می‌دونه چقدر اون موضوع برام ازاردهندست با اینکه شاید از نظر بقیه زیاد جدی نباشه...

خلاصه با تموم بحث و دعواها خوشحالم که تو مامانمی.

امروز...

Hosna2022/9/18 ، 6:3 PM

امروزم بیشتر به کتاب خوندن و سریال دیدن گذشت

میشه گفت امروز و دوست دارم.

کم کم باید وسایلامو برای خوابگاه جمع کنم و با توجه به اینکه قرار نیست مثل ترم اول هر هفته خونه بیام، امیدوارم وسایلام توی دوتا چمدون جا بشه.

مامان امروز گفت حجت گفته زمستون میاد ایران:))))))))

یعنی بعد ۷ سال میتونم زمستون ببینمش؟

دارم نمیتونم واقعا....

جلوی موهام یه بلوند خرابی شده در حالیکه زیرش همچنان ابیه

عجیبت تر اینجاست که رنگ بلوندشو دوست دارم

یه تضاد قشنگی با رنگ پوستم داره

ولی خب تصمیم گرفتم تا هفته دیگه بیرون نرم تا دوباره رنگشون کنم.

البته مامان امروز اصرار داشت که حتما موهامو رنگ کنه ولی من مخالفت کردم.

موسیقی

Hosna2022/9/17 ، 11:4 PM

لپ تاپم داشت تو کمدم خاک میخورد

فکر کنم یه ماهی میشد که بهش سر نزده بودم و خب فیلم و سریالامو از تو کامپیوتر می‌دیدم

یکی از دلایلی که سراغ لپ تاپم نرفتم آهنگ ها، عکسها و ویدیوهایی بود که توش داشتم و نمی‌خواستم چشمم بهشون بخوره.

رفتم پوشه اهنگام و همشونو پلی کردم

پسر من چه آهنگ های بی کلام قشنگی تو لپ تاپم دارم:)))

یه آهنگ بی کلام پلی کردم و روحم داره ارضا میشه

کاش میشد آهنگشو تو خونم تزریق کنم...

معرفی

Hosna2022/9/17 ، 6:15 PM

دث نوت و تموم کردم و الان دارم یه سریال جدید دانلود میکنم

در کنار این سریال می‌خوام یه انیمه هم دانلود کنم

خلاصه اگه انیمه ای میشناسید که از شدت هیجان باعث میشه خشتک بدرم خوشحال میشم معرفیش کنید.

فیونا

Hosna2022/9/17 ، 3:2 PM

فیونا:خب می‌بینمت.

فرانک با بغض تو گلو و چشمایی که داشت زور میزدن خیس نشن: کارت خوب بود.

مونیکا حالش رو نداشت و تو پا پیش گذاشتی و کمک کردی... ممنون.

فیونا در حالی که پوزخند میزنه: کمک کردم؟

تموم کارها رو من کردم فرانک!

فرانک: آره خب.

اگه کمکت می‌کنه بهتر بخوابی باشه

فیونا با یه لبخند گوشه لبش و آه عمیقی که می‌کشه: اطراف می‌بینمت فرانک.

فرانک: شک دارم...

فیونایی که برای همیشه پاشو از خونه میزاره بیرون و منی که هر لحظه منتظر بودم فرانک بلندشه و برای آخرین بار هم که شده فیونا رو بغل کنه و ازش تشکر کنه که مراقب خواهر و برادرهاش بوده

کاری که نه فرانک و نه مونیکا نتونستن انجامش بدن...

و خب پایان فیونا توی شیملس:)))

یکی از غمگین ترین سکانس ها برام همین خداحافظی فیونا و فرانک از همدیگه بود.

گلگرهای لعنتی واقعا بهت مدیونن فیونا.

موتور.

Hosna2022/9/17 ، 12:22 PM

صبحونه اسما اومده بود خونمون که پسرش گفت دیشب مامان موتور سواری کرده🗿

با تعجب به اسما نگاه کردم و گفتم این داره راست میگه؟تو مگه یاد داری؟

گفت آره یاد دارم

دیشب شوهر و پسرشو انداخته پشت موتور و خودش موتور و رونده🚬

ب وضوح شاهد ریزش پشمای خودم و مامان بودم.

ی لحظه یادم رفته بود این همون دختریه که یه زمانی چون دلش میخواست بره فلان کافه، خودشو شبیه پسرا میکرد و با دوستش می‌رفت اونجا چون ورود دو تا دختر تنها اونجا ممنوع بود:)

گشت....

Hosna2022/9/16 ، 7:46 PM

اون اوایل که بحث گشت ارشاد توی سوشال مدیا خیلی داغ شده بود و کلیپ هایی که ازشون بیرون میومد،باعث شده بود تا یه مدت وقتی میرم بیرون استرس و اضطراب داشته باشم.

یادمه اون شبی که با هانیه رفته بودیم بیرون صبحش بهش گفته بودم اگه گشت بگیرتمون چی؟!

و هانیه در جوابم گفت تو که حجابت بد نیست!

هانیه با اینکه خودش یه دختره و تازگیا تونسته خودش پوششو انتخاب کنه و چادر و بزاره کنار، معتقده کار گشت ارشاد خیلیم خوبه چون بیشتر دخترا دیگه خیلی شور بدحجابی و در آوردن...

شاید یکی از دلایلی که دیگه جواب تماس ها و پیاماشو نمی‌دم همین باشه.

حقیقت اینه من از همچین آدمی با همچین تفکر مریضی ترسیدم.

امشب که جریان مهسا امینی و از زبون مامان فهمیدم دوباره ترسیدم و دوباره و دوباره بهم یادآوری شد که تو چه جای ترسناکی و با چه آدم های ترسناک تری دارم زندگی میکنم.

برای من مهم نیست چه دین و مذهبی داری

اما اگه تو یه آدم مذهبی متعصبی که فکر میکنی همه اشتباه میکنن و تو راه درست و میری و از همه مهم تر به خودت اجازه میدی عقاید کوفتیتو به بقیه تحمیل کنی امشب آرزو میکنم دنیا از وجود تو و امثال تو پاک بشه....

لباس پسرونه

Hosna2022/9/15 ، 11:44 PM

سوالی که پیش میاد اینه که چرا لباس های پسرونه اینقدر قشنگن؟؟!

اونقدری که وقتی میرم بیرون لباس های پسرونه بخصوص لباس های پاییزی و زمستونیشون منو به خودشون جذب میکنن لباس های دخترونه نمیکنن🤦

جواد سلیقش تو انتخاب لباس زمین تا آسمون با من فرق داره ولی سلیقه حجت کاملا میخوره به من

واقعا شانس کرده که ایران نیست وگرنه ازدست من لباسی براشون نمی‌موند:)

همین الآنم که عکساشو میبینم واقعا اون سوییشرت ها،هودی ها و تیشرت هایی که تنشه رو میخوام

چند مدت بود دنبال یه مدل شلوار بودم و خب هرجا رو که می‌گشتم پیداش نمی‌کردم

امشب فقط با رفتن به چند تا بوتیک لباس پسرونه اون شلوارها رو پیدا کردم و اصن عاححححححح

نظریه همه چیز.

Hosna2022/9/15 ، 5:33 PM

با توجه به کتابی که امروز توی کافه کتاب خونده بودم، فیلم نظریه همه چیز و دانلود کردم که در مورد زندگی یکی از بزرگترین فیزیک دانان و ریاضیدانان جهان استیون هاوکینگه.

هوش و ذکاوت این دانشمند پشم ریزونه...

فیلم درام زیبایی بود خیلی خوشم اومد ازش بخصوص که باعث شد با زندگی همچین اسطوره ای آشنا بشم💆

از قرار تا پاتوق

Hosna2022/9/15 ، 3:9 PM

امروز کتی قرار بود برای آخرین بار بره دوست گیلانیشو ببینه که اومده بودن مشهد و از منم خواست باهاش برم

منم برای عوض شدن حال و هوام پذیرفتم.

ساعت 9 صبح قرار بود همو ببینیم

حس میکنم امروز در شلخته ترین حالت ممکنم بودم...

دیشب که از حموم اومده بودم موهامو بافته بودم و خب وقتی صبح بازشون کردم بالای سرم پف کرده بودن

از رنگ کثافتشون هم نگم که کمرنگ تر شدن و فقط دارم لحظه شماری میکنم تا رنگشون کامل بره تا بتونم ی آبی دیگه بکنمشون.

واکنش کتی هم تا موهامو دید این بود که شت انگار کلاه گیس گذاشتی🗿🚬

زیاد اهمیت ندادم و روی همون موهای پف کرده یه شال مشکی انداختم و رفتم بیرون.

وقتی بهشون رسیدم باهاشون دست دادم و ساکت کنار کتی نشستم.

سبحان(دوست کتی)خیلی آروم و کم حرف بود و برعکسش محمد در کنار پر حرف بودنش خیلی فان بود طوری که هر کلمه ای که از دهنش میومد بیرون باعث خنده بلند کتایون و لبخند های آروم من میشد.

کتی و سبحان یکم رفتن قدم بزنن و من و محمد تنها کنار هم نشسته بودیم

اون حرف میزد و من می‌خندیدم و هر از گاهی برای تایید حرفاش سرمو تکون میدادم.

ساعت ۲ پرواز داشتن و برای همین ساعت ۱۱ و نیم به سمت سوییتشون حرکت کردن.

واقعا اولین پسرایی بودن که از همنشینی و هم صحبتی باهاشون لذت می‌بردم.

خداحافظی کردیم و من و کتی همینطور که قدم می‌زدیم رفتیم کافه کتاب.

اولین بار بود توی اون کافه میرفتم و خب میتونم بگم تبدیل شد به پاتوق جدیدمون.

بعد از آرامگاه دومین جاییه که حس میکنم مناسب با روحیه من ساخته شده:)))

جایی که پر از کتاب بود و اصن عاحححح

کتاب خدا و استیون هاوکینگ و برای خوندن انتخاب کردم.

نصفشو خوندم و نصف دیگشو گذاشتم برای فردا

یکم افسوس خوردم از اینکه زودتر همچین مکانیو کشف نکردم

دلم میخواد هر روز وقتمو اونجا بگذرونم💆

دوست دارم به مامان هم نشونش بدم چون مطمئنم اونم خوشش میاد.

سریال

Hosna2022/9/14 ، 7:36 PM

از ی طرف حالم داره از طولانی بودن شیملس بهم میخوره و از طرف دیگه مطمئنم با تموم کردنش افسردگی بعد از سریال مورد علاقه بگیرم، برای همین نمی‌خوام تموم بشه.

خلاصه پارادوکس مزخرفیه....

505

Hosna2022/9/13 ، 6:8 PM

گوش دادن به این آهنگ ساعت 5 صبح در حالیکه که لب ساحل دراز کشیدم و به طلوع آفتاب خیره شدم تنها چیزیه که الان از زندگی می‌خوام💆

">http://

اندکی حرف

Hosna2022/9/13 ، 3:3 PM

امروز مامان داشت کمد لباسامو مرتب میکرد که یهو تیشرت میم و دید.

آورد جلوی من و گفت این تیشرت و از کجا کردی؟

چرا خونیه؟

بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم یکی بهم دادتش و خب از اونجایی که مامان خیلی تیزه مطمئنم فهمیده تیشرت مال کیه و اون خون مال چیه:))))

بدون اینکه مثل روزهای قبل بوش کنم خیلی بی اعتنا دوباره گذاشتمش تو کمدم.

نمی‌دونم چندمین روزیه که از جدا شدنمون میگذره ولی امروز احساس خوبی دارم

فکر نمی‌کردم اینقدر سریع با این موضوع کنار بیام.

شاید چون اینو خیلی وقته پذیرفتم که آدم ها موندنی نیستن.

فقط تنها اشتباهی که کردم این بود که فکر میکردم این آدم همونیه که تا آخر باهامه(هنوزم دارم این تفکر و)

ولی حقیقت اینه در طول زندگی ممکنه بارها و بارها با آدم های مختلفی آشنا بشیم و کلی حس خوب ازشون بگیریم...

دوست داشتم برم آرامگاه و دوباره سیگار بکشم ولی یهو ترسیدم از اینکه نکنه به سیگار اعتیاد پیدا کنم و درگیر دود و... بشم.

من فاکینگ ۲۱ سالمه و هنوز خیلی چیزهای مهم تری هست که بهشون بپردازم و درگیرشون بشم و خب غصه خوردن برای یک رابطه عاطفی و آدمی که نخواست توی زندگیش باشم باید آخرین چیزی باشه که برام مهم باشه.

سووووو کون لق تموم مشکلات و نگرانی های دنیا🖕🏼

هوا

Hosna2022/9/13 ، 10:32 AM

جیزز هوا چقدر سرد شده.

از صبح داشتم مقاومت میکردم اما دیگه نتونستم و رفتم به جای تیشرت، بافتمو پوشیدم👀

اما بازم سردمه...

هوای پاییز و بهار>>>>>>>>

ریدمان

Hosna2022/9/13 ، 10:0 AM

هروقت موقع انتخاب واحد میشه تازه میفهمم که این چندسال تحصیلی و چقدر ریدم🚬

هیچ تپه ی نریده ای تو زمینه درس باقی نذاشتم.

امسال حس میکنم باید حاشیه ها رو بندازم دور و بشینم جدی جدی درس بخونم🤦

با مامان.

Hosna2022/9/13 ، 12:48 AM

امشب داشتم طبق معمول شیملس می‌دیدم که مامان ازم خواست آماده بشم تا با هم بریم بیرون قدم بزنیم و هم بریم آیپد و از گوشی سازی بگیریم.

موقع برگشت از گوشی سازی یه مسیری و باهم قدم می‌زدیم که یهو جلوی یه مغازه توقف کردیم و به ویترین زل زده بودیم.

حقیقتش من زیاد از جلوی اون مغازه رد میشدم ولی هیچوقت داخلش نرفته بودم.

با مامان داخل مغازه شدیم و خب میتونم بگم یکی از جاهاییه که کلی وایب مثبت و قشنگ ازش گرفتم:)))

یه کتاب فروشی بود که در کنارش دفترچه و کتاب های قدیمی همراه با ماگ های مختلف و قشنگ میفروختن.

قصد خرید کتاب و نداشتم ولی وقتی چشمم به اون همه کتاب خورد نمی‌تونستم دست خالی بیام بیرون.

مامان برام "کتابخانه نیمه شب" با "هر دو در نهایت میمیرند" و خرید.

در کنارش هم یه دفترچه یادداشت برام خرید که روی جلدش نوشته "یادداشت های شیطان".

با اینکه نمی‌دونم اصلا توش چی بنویسم خریدمش چون ازش خوشم اومده بود.

از مغازه اومدیم بیرون و یه عالمه با هم قدم زدیم

هوا خیلی سرد شده بود و خب برعکس بقیه شب ها، خیابون های مشهد به طرز عجیبی خلوت شده بودن.

اصلا عادت ندارم مشهد و خلوت ببینم....

توی مسیر پیاده رویمون یه کافی شاپی بود که همیشه دوست داشتم یه روز برم توش ولی خب قسمت نمیشد.

امشب با مامان رفتیم همونجا

یه موزه قدیمی که تبدیل به کافی شاپ شده بود که البته از ی طرفی شباهت زیادی هم به سفره خونه داشت.

فضاش خدااااااا بود.

قشنگ حس و حال زمان قدیم و برات زنده میکرد

صاحبش یه پیرمرد سرحال و خوش برخورد بود و خب شاگردشم یه آقای پیر بود که ریش بلندی داشت*.*

منو رو برامون آوردن که دیدیم علاوه بر قهوه و نوشیدنی، آش و پیراشکی هم دارن

من برای خودم آش سفارش دادم.

مامان هم خیلی از اونجا خوشش اومده بود.

در کل امشب خیلی خوب بود بخصوص که فهمیدم مامان با تصمیمم توی عوض کردن خونه موافقت کرده:)

خوشحالم که داره به حرفام میرسه...

پیاده روی با مامان همیشه حالمو خوب می‌کنه💆

امشب

Hosna2022/9/10 ، 11:45 PM

همین الان رسیدم خونه.

با حسین کلی در مورد چیزهای مختلف حرف زدیم

یهو به خودم اومدم دیدم ۱۰ نخ سیگار یا شایدم بیشتر کشیدم.

باهم کلی راه رفتیم.

روی هم رفته پسر خوبیه ولی یه سری از اخلاقاشو دوست ندارم واقعا.

حواسم توی این چند ساعت کامل پرت شده بود و این خیلی خوبه....

یه جایی وسط حرفامون بهم گفت تو کلا خیلی دختر بی احساسی هستی

حقیقتا حسین اولین نفری نیست که همچین حرفی میزنه و اولین دفعه ای هم نیست که من بابت همچین صفتی که بهم نسبت میدن ناراحت میشم.

فقط ی لبخند زدم و سکوت کردم...

اگه حجت اینجا بود میتونستم باهاش برم بیرون به خصوص که توی این چند روز عمیقا احساس میکنم بهش نیاز دارم...

حتی نیاز دارم یه شب تا خود صبح باهاش بشینم تلفنی حرف بزنم ولی نمی‌خوام حالشو خراب کنم بخصوص که الان دوست دخترش کنارشه و حالش خوبه.

حجت عزیزم کاش سریعتر بیام پیشت💆

دوست.

Hosna2022/9/10 ، 7:53 PM

واقعا به طرز وحشتناکی نیاز دارم امشب برم بیرون...

اول تصمیم گرفتم تنها برم اما بعد که یکم فکر کردم دیدم نیاز دارم با یه نفر حرف بزنم

حقیقتا من هیچ دوستِ دختری ندارم که شب بتونه بیاد بیرون و یا تا بهش بگم بریم بیرون سریع قبول کنه.

کتی از بقیه دوستای دخترم توی این موارد بهتره اما خب اونم امشب بخاطر اینکه باباش خونه بود نتونست بیاد.

یهو شماره حسین و بعد مدت ها گرفتم و وقتی جواب داد ازش خواستم بریم بیرون و خب بدون هیچ حرفی قبول کرد

پسرها واقعا نسبت به دخترها دوست های بهترین...

دلتنگی

Hosna2022/9/10 ، 1:31 PM

تو انیمه دث نوت از شخصیت ال یا همون ریوزاکی خیلی خوشم میاد به خصوص که فهمیدم تایپش مثل من منه.

آرمان از لایت خوشش میومد

از وقتی از همه جا دیلیت زدم دیگه ازش خبر ندارم.

دلم حقیقتا برای آرمان و بحث کردنمون درباره چرت ترین چیزها و همچنین برای علیرضا با حرف های منطقی و قانع کنندش تنگ شده.

کلکسیون

Hosna2022/9/10 ، 11:2 AM

علاوه بر کلکسیون آل استار کلکسیون کوله های کنکن هم به لیست چیزهایی که می‌خوام اضافه شده.

بو

Hosna2022/9/9 ، 9:55 PM

اون لباسی که آخرین بار وقتی پیشش بودم و پوشیدم و خب خدا لعنتت کنه که عطرت هنوز رو لباسم مونده و داره دیوونم می‌کنه....

پ.ن: چقدر امروز اینجا حرف زدم...

مهمونی

Hosna2022/9/9 ، 8:32 PM

حس میکنم اضطراب اجتماعی دارم.

همین چند دقیقه پیش رسیدم خونه بابابزرگ

از اخرین باری که خونه بابابزرگ اومده بودم نمی‌دونم چند وقت میگذره.

فقط میدونم دوتا از عمه هام بچه دار شدن و من تازه دارم بچه هاشونو میبینم.

از اون قسمت مهمونی رفتن که مجبوری به همه سلام کنی متنفرم.

تا رسیدم طبق معمول عمه ها ردیفی کنار هم نشسته بودن

به هرکدومشون که سلام میدادم یدونه فحش بهم میدادن🗿😂

یکیشون می‌گفت سلام بیشعور

یکی می‌گفت سلام عنتر

اون یکی دیگه می‌گفت چه عجب بالاخره حاج خانم و دیدیم.

حقیقتی که وجود داره اینه که من با عمه هام بیشتر از خاله هام حال میکنم.

تا خواستم یه گوشه ای پیدا کنم بشینم مامان گفت چرا به فلانی سلام ندادی

فلان آدم و دیدی و....

و من مجبور شدم برم به همه سلام کنم🚬🗿

کاش تموم بشه فقط💆

حرف زدن

Hosna2022/9/9 ، 5:11 PM

امروز چون چندتا سوال در مورد سایت دانشگاه برام پیش اومده بود زنگ زدم به یکی از دوستای هم خوابگاهیم و خب تا به خودم اومدم دیدم یکساعته داریم حرف می‌زنیم باهم:)

تلفن و که قطع کردم یه نفس آسوده کشیدم.

صحبت کردن با کسی که زیاد باهاش صمیمی نیستی گمونم یکی از سخت ترین کارهای دنیا باشه.

امسال قرار نیست با آدم های قبلی توی یه اتاق باشم

خودمم راضیم حقیقتا.

دوست دارم چند تا آدم جدید ببینم ولی خب برای منی که به سختی با کسی گرم می‌گیرم بازم فرقی نمیکنه.

حس میکنم آدم ها موقع آشنایی با من به دو دسته تقسیم میشن.

دسته اول کسایی که از من و شخصیتم حالشون بهم میخوره چون معمولا فکر میکنن من یه دختر تخس و مغرورم

و دسته دوم کسایی که از من خیلی خوششون میاد و سعی میکنن رابطه عمیقی باهام داشته باشن:)

حد وسطی وجود نداره و خب برای خودمم همچین چیزی جالبه.

امروز وقتی از برنامه هایی که برای بعد لیسانس داشت برام تعریف میکرد ازم پرسید برنامه من چیه

و خب من گفتم من لیسانسمو گرفتم مهاجرت میکنم

این اولین برنامه ایه که اینقدر درموردش مطمئنم.

عمیقا دلم یه زندگی جدید میخواد

دلم میخواد سختی تنهایی زندگی کردن و تجربه کنم

دلم تجربه های جدید میخواد:))))

متفرقه

Hosna2022/9/9 ، 11:39 AM

1-حقیقتا هیچوقت نتونستم آدمایی رو که به خودشون اجازه میدن راجع به سلیقه و سبک زندگی یه آدم دیگه نظر بدن و درک کنم.

اگه قرار بود سلیقه و سبک زندگی همه یکی باشه که تحمل این دنیای مزخرف خیلی سخت تر از چیزی که الان هست میشد.

________________________________________________

2- دیشب داشتم به مامان میگفتم که آدم هیچوقت نباید پاشو بزاره جایی که آدمای اونجا از لحاظ فرهنگی خیلی سطحشون پایینه

مامان هم حرفمو تایید کرد و وقتی ازم پرسید که چرا یهو همچین چیزیو گفتم ماجرای دیشب و بهش تعریف کردم.

ماجرا از این قرار بود که دیشب چون برای مراسم امروز با مامان رفته بودیم خرید

رفتیم جایی که گوشت های خوبی داره اما تو یه محله ایه که من اصلا ازش خوشم نمیاد.

وقتی اونجا رسیدیم مامان و مامان بزرگ رفتن بازار گوشت و منم چون یه کاری اونجا داشتم رفتم یکی از کافی نت های اونجا.

وقتی کارم تموم شد از کافی نتی اومدم بیرون و یه گوشه وایسادم تا مامان اینا بیان دنبالم.

و توی همون تایم کمی که من منتظر اونا بودم کلی نگاه های مزخرف و حرفهای بی سرو ته شنیدم.

از حرفهای چرت پسراشون بگیر تا نگاه ها و پوزخند دخترایی که از جلوم رد میشدن....

واقعا تحمل دنیا و ادماش بدون هندزفری کار خیلی سختیه:)

________________________________________________

3- امروز رفتم تو سایت دیجی موویز تا ی فیلم برای امروزم دانلود کنم دیدم عه پینوکیوی 2022 اومده و خب دانلودش کردم*.*

________________________________________________

4-از ساند کلاد برای تموم آهنگ های قشنگی که باعث شد باهاشون آشنا بشم ممنونم💆

دارم خودمو با آهنگ های جدیدم خفه میکنم و اصن عااححح

________________________________________________

5- اگه رفتم خوابگاه و تونستم اونجا برای خودم کار پیدا کنم طوری که به درسم لطمه نخوره، تصمیم گرفتم بعدش تنهایی یه مسافرت برم تا یکم با خودم خلوت کنم و از تنهاییم لذت ببرم.

ولی خب اگه نتونستم برم سرکار باید قیدشو بزنم.

گربه.

Hosna2022/9/8 ، 9:44 PM

حس میکنم با تنها موجودی که در حال حاضر رابطم خوبه گربمونه.

صبح ها که از خواب بیدار میشم میبینم اومده کنارم خوابیده و من با چشمای خمار که از شدت خواب باز نمیشن بلند میشم نازش میکنم و قربون صدقش میرم.

بیشتر وقتایی هم که یه گوشه نشستم و میاد کنارم دراز میکشه شروع میکنم به ماساژ دادن بدنش🗿🚬

اگه میتونستم تا الان حتما صورت گرد لعنتیشو یه لقمه کرده بودم.

واقعا از شدت زیبایی و حس و علاقه ای که به این موجود دارم، دارم نمیتونم.

Summer time sadness

Hosna2022/9/8 ، 9:22 PM

(((:Kiss me hard before you go

">http://

پ.ن: این آهنگ قابلیت اینو داره تا آخر عمرم بهش گوش بدم و خسته نشم💙