امشب داشتم طبق معمول شیملس میدیدم که مامان ازم خواست آماده بشم تا با هم بریم بیرون قدم بزنیم و هم بریم آیپد و از گوشی سازی بگیریم.
موقع برگشت از گوشی سازی یه مسیری و باهم قدم میزدیم که یهو جلوی یه مغازه توقف کردیم و به ویترین زل زده بودیم.
حقیقتش من زیاد از جلوی اون مغازه رد میشدم ولی هیچوقت داخلش نرفته بودم.
با مامان داخل مغازه شدیم و خب میتونم بگم یکی از جاهاییه که کلی وایب مثبت و قشنگ ازش گرفتم:)))
یه کتاب فروشی بود که در کنارش دفترچه و کتاب های قدیمی همراه با ماگ های مختلف و قشنگ میفروختن.
قصد خرید کتاب و نداشتم ولی وقتی چشمم به اون همه کتاب خورد نمیتونستم دست خالی بیام بیرون.
مامان برام "کتابخانه نیمه شب" با "هر دو در نهایت میمیرند" و خرید.
در کنارش هم یه دفترچه یادداشت برام خرید که روی جلدش نوشته "یادداشت های شیطان".
با اینکه نمیدونم اصلا توش چی بنویسم خریدمش چون ازش خوشم اومده بود.
از مغازه اومدیم بیرون و یه عالمه با هم قدم زدیم
هوا خیلی سرد شده بود و خب برعکس بقیه شب ها، خیابون های مشهد به طرز عجیبی خلوت شده بودن.
اصلا عادت ندارم مشهد و خلوت ببینم....
توی مسیر پیاده رویمون یه کافی شاپی بود که همیشه دوست داشتم یه روز برم توش ولی خب قسمت نمیشد.
امشب با مامان رفتیم همونجا
یه موزه قدیمی که تبدیل به کافی شاپ شده بود که البته از ی طرفی شباهت زیادی هم به سفره خونه داشت.
فضاش خدااااااا بود.
قشنگ حس و حال زمان قدیم و برات زنده میکرد
صاحبش یه پیرمرد سرحال و خوش برخورد بود و خب شاگردشم یه آقای پیر بود که ریش بلندی داشت*.*
منو رو برامون آوردن که دیدیم علاوه بر قهوه و نوشیدنی، آش و پیراشکی هم دارن
من برای خودم آش سفارش دادم.
مامان هم خیلی از اونجا خوشش اومده بود.
در کل امشب خیلی خوب بود بخصوص که فهمیدم مامان با تصمیمم توی عوض کردن خونه موافقت کرده:)
خوشحالم که داره به حرفام میرسه...
پیاده روی با مامان همیشه حالمو خوب میکنه💆