دیشب بعد از اینکه کلاسم تموم شد زدم بیرون تا یدونه کتاب درسی بخرم
دارم به این شهر و آدمای مزخرفش عادت میکنم
دیگه مثل قبل سر تیکه ها،نگاه ها و مزاحمت هاشون ناراحت نمیشم و برعکس هندزفری میزارم تو گوشم سرمو بالا میگیرم و راه میرم.
بعد اینکه کتاب مورد نظرمو خریدم وارد یه مغازه لوازم بهداشتی آرایشی شدم و تا به خودم اومدم دیدم تو 5 دقیقه کل پولامو خرج کردم و بعد با جمله فدای سرم خودمو قانع کردم.
از اخرین باری که خرید کردم یه 3,4ماهی میگذره
دیگه اون شور و شوق قبلا و نسبت به خرید کردن ندارم و چیزی هم نظرمو جلب نمیکنه.
تازگیا متوجه شدم تو استایلم خیلی از رنگ های روشن استفاده میکنم
سفید/ کرمی/ قرمز/ سبز/آبی چند تا از رنگایین که این چند هفته دائم دارم ازشون استفاده میکنم و جالب اینجاست که استایلمو خیلی باحال تر و قشنگ تر میکنن
چند شب پیش هم پوریا یکی از همکلاسی های نگین وقتی برای بار اول منو دیده بود به نگین گفته بود وقتی دیدمش با خودم گفتم عه قلموی رنگ🗿
معصومه هم چند بار بهم گفت بیشتر به دانشجوهای هنر میخورم تا مدیریت.
در حال حاضر دلم یه ونس سبز، ال استار آبی و یدونه کوله کنکن زرد میخواد💆
ولی خب طوری که من پولامو به شکمم خرج میکنم بعید بدونم بتونم بخرمشون
عاححح دلم برای مشهد و اون برگر و پیتزاهاش تنگ شده
با فائزه قرار گذاشتیم که هر وقت جفتمون مشهد بودیم بریم فلان کافه و رستوران تا غذاهاشونو امتحان کنیم
هر وقت هم با هانیه تلفنی حرف میزنم نصف حرفامون درمورد فلان رستوران و برگرهاشه
البته که قراره یک ماه توی این خراب شده بمونم و خونه نرم
دلم برای خونه تنگ شده اما آرامشم در حال حاضر مهم تره...