گربهٔ آبی ونگوگ 💙🌻

اینجا یک گربه آبی حرف میزند...

💙

Hosna2024/6/16 ، 11:8 AM

3 سال گذشت و من هنوز دارم دنبال تو درون ادما میگردم.

بو

Hosna2023/5/9 ، 10:26 PM

چند وقت پیش وقتی تو تراس نشسته بودم یه بوی آشنا به دماغم خورد طوری که خیلی راحت حالمو دگرگون کرد

وارد اتاقمون که شدم ازشون پرسیدم کدومشون اسپری یا ادکلن زده که معصومه گفت من بادی اسپلش زدم

ازش خواستم بادی اسپلشو بهم نشون بده تا برم بخرم که دیدم رفته مثل بادی اسپلش قبلی من خریده و اون بوی آشنا درواقع بوی خودم بوده و اینقدر تو اون تایمی که پیش هم بودیم بوهامون باهم قاطی شده بود که فکر میکردم این بو، بوی اونه:)))

امروز هم که وارد اتاق خودم شدم و کمد لباسامو باز کردم حجم عظیمی از اون بو دوباره به دماغم خورد و حقیقتا دچار سردرگمی شدم چون بدن اونم همین بو رو میداد

یا شایدم بخاطر اینه که اونقدر بهش چسبیده بودم که جفتمون یه بو رو‌ گرفتیم

خلاصه که بوی دیوونه کننده ایه🚶🏻‍♀️

خودخواهِ کینه ای!

Hosna2023/5/5 ، 11:5 PM

داشتم با حجت در موردش حرف میزدم و یکی از کارهایی که تو رابطمون انجام داده بود و من تا الان سرش دارم داغون میشم و براش تعریف می‌کردم که گفت همش بهونست و به عنوان ی پسر گوه بزرگیو خورده و اینکه گفته دست خودش نبوده کصشعری بیش نبوده....

متاسفانه کینه ای بودن بعضی جاها خیلی خوبه دوستان:)))

مثلا من میتونم تا آخر عمر با فکر کردن به کاری که کرده بود هیچوقت سمتش نرم هرچند که وقتی تو رابطه بودیم بهش گفتم بخشیدمش چون دیوونه وار دوسش داشتم ولی خب یه شبایی اینقدر به اون اتفاق فکر میکردم که میزد به اعصابم و اون تعجب می‌کرد از اینکه چرا یهو اینقدر بد شدم...

پسر خیلی دوست دارم ولی متاسفانه دوست داشتن من همه چیز نیست

ولی امیدوارم هیچوقت نتونی فراموشم کنی

بعضی وقت ها خودخواه میشم و از ته دلم امیدوارم بخاطر از دست دادن من تا آخر عمر زجر بکشی و به قول خودت که اومدی گفتی بعد از من هیچوقت زندگیت درست نشده و نمیشه تا آخر همین باشی:)

راستشو بخوای من از اینکه تو ذهنت تموم بشم میترسم

دیسکورد

Hosna2023/4/30 ، 4:33 PM

دیشب حجت ازم خواست دیسکورد نصب کنم تا شب ها باهم فیلم ببینیم

امروز نصبش کردم و کلا حس می‌کنم داغون شدم:)))

چت های من‌ و میم هنوز همونجا بود و‌ تا به خودم اومدم دیدم از اول تا آخر دارم چتامونو میخونم....

یه جاهایی اون وسط ها داشتم از بحث و شوخیامون بلند بلند میخندیدم و یهو متوجه شدم که خیلی وقته نیست.

از تو فقط خاطراتی موندن که نمی‌دونم چطوری باید فراموششون کنم🚶🏻‍♀️

💙

Hosna2023/4/25 ، 2:10 AM

و وسط اینهمه بگایی بهت قول میدم بلوی عزیزم بخاطر تو ‌و تمام خاطرات و احساسات قشنگمونم که شده تلاش می‌کنم و میام پیشت

بی انصافیه اگه نتونم یبار دیگه بغلت کنم:)

سرکوب

Hosna2023/4/24 ، 10:47 PM

چقدر دارم جلوی خودمو میگیرم تا نرم بهش بگم پسر دلم برای تو، آغوشت، بوی بدنت، طعم لبات،حرف زدنامون و خاطراتمون یه ذره شده

اما مثل همیشه احساساتمو سرکوب می‌کنم:))))))

پسر کاش فراموشت کنم چون میترسم یه روز از پا در بیام هرچند که وضعیت الانمم زیاد نرمال نیست...

سیگار...

Hosna2023/4/24 ، 10:22 PM

میای باهم سیگار بکشیم؟ زیر نور ماه در حالیکه آهنگی که فقط مال خودمونه رو پلی کردیم، میای دوباره باهم سیگار بکشیم و همدیگرو طوری ببوسیم که انگار دنیا داره به آخر میرسه؟

تبریک

Hosna2023/4/19 ، 10:50 PM

منطق من:

درسته که رابطمون خیلی وقته تموم شده، گرفتم از همه جا بلاکت کردم و دوست دختر داری ولی بازم به این معنی نیست که با ایمیل تولدمو تبریک نگی

کثافت من هنوز ازت توقع دارم!

تیشرت

Hosna2023/4/14 ، 6:13 AM

با خودم گفتم خب حالا که هوا گرمه برم تیشرتشو از داخل اون جعبه ای که داخلش پره از وسایلی که منو یادش میندازه در بیارم، بشورمش و بپوشمش.

می خواستم به خودم ثابت کنم که دیگه هیچ احساس تعلق خاطری نسبت به وسایلاش و خودش ندارم

اما به محض اینکه تیشرتشو در آوردم و بوش به دماغم خورد حالم دگرگون شد

بوش کردم و داشتم فکر میکردم که چطوری میتونم تنها چیزی که بوی اونو میده رو بشورم؟

فلذا تیشرت و دوباره گذاشتم داخل جعبه و بهم ثابت شد که هنوزم نمیتونم نسبت به یه سری چیزها بی تفاوت باشم🚶🏻‍♀

مرور خاطرات

Hosna2023/4/9 ، 4:51 AM

دارم فکر میکنم که چقدر دلم میخواد یک شب باهات رو چمنا دراز بکشم و در سکوت کامل در حالیکه داریم سیگار میکشیم به ماه نگاه کنیم...

آه پسر واقعا چرا هیچوقت همچین کاریو نکردیم؟

یادمه تو شیراز وقتی سوار ماشین بودیم و طبق معمول تو شهر دور می‌زدیم و آهنگای مورد علاقمونو گوش میکردیم بهم یه جایی و نشون دادی و گفتی همیشه دلم میخواست باهات رو اون چمنا دراز بکشم.

نمی‌دونم چرا هیچوقت پافشاری نکردم از اینکه بریم همچین کاریو انجام بدیم؟

شایدم بودن در کنار تو اینقدر سرخوشم کرده بود که نمیتونستم به چیزهای دیگه فکر کنم

نزدیک ترین تجربه به این خواستم زمانی بود که تو اولین دیتمون توی مشهد در حالیکه ساعت نزدیک به ۱۲ شب بود و هوا کمی سرد در سکوت رو چمن ها نشسته بودیم

فقط من و تو بودیم...

یهو اومدی از پشت بغلم کردی و موهامو بو کردی

بهت گفتم می‌دونی الان واقعا دلم میخواد ببوسمت ولی خجالت میکشم👈👉

هیچ واکنشی نشون ندادی چون تو از من خیلی خجالتی تر بودی

در حالیکه داشتی موهامو بو میکردی بلند شدم و رفتم یکم اونطرف تر قدم زدم

تو سرجات نشسته بودی و نمی‌دونم داشتی به چی فکر میکردی

خیلی یهویی اومدم سمتت، جلوت نشستم و در حالیکه پاهامو دو طرف بدنت گذاشته بودم بغلت کردم و بهت چسبیدم

صدای قلبتو به وضوح می‌شنیدم...

بغلت کردم و داشتم فکر میکردم که چقدر خوشحالم از اینکه میتونم آدمی که ۵ماهه باهاش وارد رابطه شدم و عاشقشم و بالاخره بغل کنم.

سرمو از رو شونت برداشتم، بهت کوتاه نگاه کردم، صورتتو با دستام گرفتم و بوسیدمت

اون قشنگ ترین بوسه ای بود که جفتمون تجربه کرده بودیم.

می‌دونی چیه؟

من خیلی وقته که به خاطراتمون فکر نمیکنم

تو اون سر دنیایی و چون ندارمت حتی از فکر کردن به خودتم بیشتر وقتا اجتناب میکنم

اما امشب به خودم این اجازه رو میدم که دلتنگت باشم‌

و در نهایت ما به هم وصل میشیم دوباره💙

احوالات

Hosna2023/3/5 ، 10:32 AM

اگه بخوام از حس و حال این چند روزم بنویسم باید بگم که وسط یه تاریکی عظیم دارم دست و پا میزنم.

متاسفانه نمیتونم این احساس پس زده شدن، زیاد فکر کردن به هرچیزی و ناکافی بودن و متوقف کنم

مشکلاتی که باهاشون دارم دست و پنجه نرم میکنم اینقدر زیادن که بیرون اومدن ازشون انرژی فراوانی ازم میگیره و شاید اصلا صحیح و سالم نتونم از این برهه عبور کنم.

از خانواده بخوام بگم؟

مامان دیشب بهم زنگ زده بود و می‌گفت بهت زنگ نزدم تا ببینم تو اصلا یادی از ما می‌کنی؟ که دیدم تو اینقدر بهت خوش میگذره و سرت گرمه که کلا فراموش کردی ما رو

مامان عزیزم کاش اوضاع همینجوری بود که تو میگفتی ولی متاسفانه دخترت اینقدر درگیری ذهنیش زیاده که نه تنها فراموشتون نکرده بلکه برای فرار از فهمیدن اوضاعم باهات تماس نگرفتم

از رابطم بخوام بگم؟

به بدترین شکل ممکن که میتونست اتفاق بیفته تمومش کردم

و این وسط بعد از تموم شدن، دیشب این آدم برای لجبازی با من کاری کرد که هنوز توی شوکم!

شوک بخاطر اینکه تصوراتم از این آدم درست برعکس واقعیت بود

از بد بودن اوضاعم همینو بگم که دیشب توی خیابون در حالیکه بعد از اون شوک به زور جلوی خودمو گرفتم تا نزنم زیر گریه اما همچنان چشام از اشکایی که نمیذاشتم بیان پایین قرمز شده بود، فائزه بهم گفت از چشمای قرمزت مشخصه که چقدر حالت داغونه

انگار این حرف بهونه ای شد تا اجازه بدم چشام برای یک دقیقه خیس بشن و در حالیکه توی خیابون راه میرفتم بلند بلند و با صدایی که گرفته تر از حالت عادیش بود بهش گفتم من به این آدم احساس شدیدی نداشتم

اما ما چندماه رابطه داشتیم باهم و توی این مدت هزارتا گند و کثافت کاری باهم انجام دادیم

ما با هم سکس داشتیم، شب تا صبح تو بغل هم بودیم، کنار هم خندیدیم، توی این شهر کثافت کلی خاطره ساختیم، جاهایی همو بوسیدیم که حتی تو خوابمم تنهایی همچین جاهایی نمی‌رفتم و...

برام عجیبه از اینکه این آدم همچین کاری و از سر لجبازی با من انجام داده تا فقط بهم ثابت کنه که تموم شدن این رابطه براش ذره ای اهمیت نداشته

و من یکی خوب میدونم این چقدر بخاطر رفتار من فشاریه

شاید اونم چون دید من اینقدر راحت جلوی همه طوری رفتار کردم که انگار اصلا وجود نداره و خیلی راحت میتونم بزارمش کنار این کارو کرده!

بهش گفتم من میدونستم این رابطه تموم میشه

بالاخره هر رابطه ای یه روز تموم میشه اما فکر میکردم مثل رابطه ی قبلیم در اوج احترام و با توافق دو طرف تموم میشه

طوری که بعد از تموم شدن رابطمم ازش به خوبی یاد میکنم

اما متاسفانه این پسر تمام معادلات منو بهم ریخت...

مردم با تعجب نگام میکردن و دیگه به اشکام اجازه پیشروی بیشتر و ندادم.

دیشب دوبار دیدمش و هر دو بار طوری که انگار ندیدمش و اصلا وجود نداره رفتار کردم

دلیل حال بد من نه بخاطر رفتار اون بلکه بخاطر خودم بود

احساس ناکافی بودنی که بهم داد و تاحالا هیچکس نداده بود

احساس اینکه من آدم مزخرفیم

آدما نمیتونن تحملم کنن و مناسب یه رابطه عاطفی نیستم چون مثل اکثر دخترا نه عشوه شو بلدم و نه اخلاقشو دارم...

اشکامو پاک کردم و خودمو یه بستنی مهمون کردم

توی راه برگشت به خوابگاه در حالیکه با نگین و فائزه میخندیدم تا اون خلائی که درونم احساس میکردم و فراموش کنم، یکی اومد به باسنم دست زد و همین باعث شد یهو منفجر بشم، جیغ بزنم، فحش بدم و به سمت اون آدم حمله کنم و بزنمش...

اومدیم خوابگاه و دیدم وضعیت لعیا هم اگه بدتر از من نبود خوب تر هم نبود

می‌گفت که امشب برای همیشه با حسن تموم کرده

همه میخواستن حس و حالمونو عوض کنن

حالا یا با شوخیاشون یا با گفتن حرفایی از جمله: فدای سرتون، این آدم ها ارزش ندارن خودتونو ناراحت کنید و...

دیشب نیاز به حرف زدن با آدمی که بتونه درکم کنه رو خیلی احساس میکردم

بعد از مدت ها به میم پیام دادم و باهاش حرف زدم

به عنوان کسی که باهاش قبلا وارد رابطه بودم و منو می‌شناخت ازش پرسیدم که به نظرت من خیلی آدم مزخرفیم؟!

این سوالی بود که مثل خوره به جونم افتاده بود و اون می‌گفت نه اصلا.

حرف زدنمون هر چند کوتاه بود اما آرومم کرد

بعد از اون آرمان بهم زنگ زد و اندازه ۵۰ دقیقه باهم حرف زدیم این رقم برای آدمی مثل من که مکالمات تلفنیم به زور به ۵ دقیقه میرسه خیلی زیاده

خیلی سبک شدم و حالم خیلی بهتر شد

دیگه اون سنگینی رو سینمو احساس نمیکردم و اون احساس ناکافی بودن کمتر شده بود..

اما خب عزاداری برای تموم شدن یه رابطه امری طبیعی و عادیه مگه نه؟

من میدونم این آدم پشیمون میشه اما خب دیگه فایده ای نداره

یحورایی همه آدم هایی که چه تو دوستی چه تو رابطه عاطفی منو از دست دادن پشیمون شدن چون من هرچقدرم آدم مزخرفیم باشم همیشه حال طرف و احساس راحتی ای که باهام می‌کنه مهم بوده!

دیشب محمد به نگین به بهونه پروژه زنگ زد اما دائم میپرسید حال حسنا چطوره؟ لعیا داره چیکار میکنه؟ و نگین در جوابش می‌گفت هممون خوبیم و داریم فیلم میبینیم

مشخص بود که برای ارضای فضولی اون دو تا آدم دیگه همچین سوالاتیو میپرسید.

با هربار تموم کردن رابطه هام همیشه به آدم بهتری تبدیل شدم

آدمی که تجربش بیشتر شده، روی خودش خیلی کار کرده، فهم شعور بیشتری نسبت به قبل داره و ویژگی های خوبش بیشتر نمایان شده

من هیچی و از دست ندادم اما تو خیلی چیزها رو از دست دادی چون مطمئنم تو این خراب شده دیگه هیچوقت آدمی مثل منو پیدا نمیکنی💆

اعتماد به نفس

Hosna2023/2/3 ، 3:32 PM

شاید یکی از چیزایی که از روابطم چه توی رابطه با میم و‌‌ چه توی رابطه با نیما بدست آوردم اعتماد به نفسم بود.

و این دوتا آدم خواسته و‌ ناخواسته تاثیر بسزایی توش داشتن.

همین امر باعث میشه هیچوقت از رابطه باهاشون پشیمون نباشم و یه روزی اگه یادشون کردم با لبخند و حس خوبی همراه باشه.

گذشته

Hosna2023/2/3 ، 12:37 PM

اره خلاصه که اینجوری....

جون کندن

Hosna2023/1/24 ، 9:36 AM

توی این چند وقتی که باهم در ارتباطیم‌ دوباره شب ها نمیتونم بخوابم و تا خود صبح ۲۰ بار از خواب بیدار میشم و مغزم ب معنای واقعی کلمه داره بگای سگ میره.

دیشب داشت از خاطراتمون می‌گفت و با گفتن این جمله که اون خاطرات یه مشت کثافت خالصن ناراحتش کردم

معتقد بود که اونا خاطرات درستی بودن و نباید بهشون توهین کنم

با اینکه منظورم چیزی نبود که اون برداشت کرده بود ولی هیچی نگفتم و همین مهر تاییدی شد به برداشتی که کرده بود.

در نهایت بهش گفتم نمی‌خوام دیگه هیچ ارتباطی باهاش داشته باشم و قبول کرد

قبول کردنش فکر کنم به این خاطر بود که به قول خودش سوبر بود و هیچ الکلی نخورده بود.

مهم اینه بر خلاف احساسات کوفتیم این حرف و زدم و این ماجرای کثافت و تمومش کردم

و الان دوباره باید جون بکنم تا دوباره به حالت نرمال سابق برگردم.

خوبی اینجا اینه که میتونم با خودم و احساساتم صادق باشم بدون اینکه نقش بازی کنم

و می‌خوام اعتراف کنم که دلم برات تنگ میشه

هرچند دیگه خیلی کم به این موضوع باور دارم ولی همچنان اون ته امیدوارم که یه روزی تو شرایط بهتر دوباره همدیگرو ببینیم...

منتور؟

Hosna2023/1/23 ، 9:12 AM

با اینکه زیاد اوضاع روحی خودش خوب نیست بهم گفت که میخواد منتورم بشه و از این به بعد هرچی گفت و باید انجام بدم

چند وقت پیش تو وبلاگم از این گله میکردم که کاش یکی بود تا منو تو مسیر اهدافم بندازه و خب بالاخره پیدا شد.

داره تمام تلاششو می‌کنه تا منو متقاعد کنه که باید زبان بخونم و مهاجرت کنم

البته اینا تو برنامه ی خودمم از قبل بودن ولی بخاطر شرایطم نمیتونستم بهش جدی نگاه کنم

ازش خواستم ۲۳ ام به بعد که یکم از لحاظ ذهنی آروم تر شدم تصمیم نهایی و با هم بگیریم

بخاطر حرفایی که دو شب پیش بهم زد ازم معذرت خواهی کرد

از این بابت که دیشب تکلیفم با خودم و احساساتم روشن شد و دیگه معلق نیستم خوشحالم💆

حس بد

Hosna2023/1/22 ، 10:21 AM

بهش گفتم حس بدی دارم

حس اینکه یه آدم خیانتکارم و دارم به پارتنرم خیانت میکنم

من همیشه حالم از خیانت و آدمای خیانتکار بهم میخورده ولی الان حس میکنم خودمم جزوشون شدم و این خیلی داره اذیتم می‌کنه.

تا ساعت ۵ صبح ویدیو کال کرده بودیم و در نهایت با خاموش شدن گوشیم گرفتم خوابیدم

شب دیوونه واری بود و کلی حرفای دیوونه کننده میزد

اون قسمت منطقی مغزش نابود شده چون اصلا این موضوع و که من با یه آدم دیگه وارد رابطم و خودشم با ی دختر دیگه وارد رابطست براش چندان اهمیتی نداره

شایدم اینقدر فشار روشه که این چیزا رو نمی‌فهمه...

احساس معلق بودن بهم دست داده

حالم از خودم و وضعیتی که توشم بهم میخوره

دلم میخواد وقتی نیما رو دیدم بغلش کنم و ازش معذرت خواهی کنم هرچند که هیچوقت دلیل معذرت خواهیمو نمیزارم بفهمه

دیشب نیما می‌گفت که دلش برام تنگ شده و با خودم فکر کردم چقدر الان که درحال فروپاشی ذهنی ام به بغلش و گرمای بدنش نیاز دارم.

سعی میکنم خودمو جمع و جور کنم و از این وضعیت کثافت خودمو بیرون بکشم...

جمعه میرم خوابگاه و تا اون موقع سعی میکنم این مسئله رو تموم کنم چون نمی‌خوام با یه ذهن آشفته برم سراغ بِیبیم!

عود

Hosna2023/1/21 ، 9:55 PM

عکس یه بسته عود و فرستاد و گفت که بوی منو میده

و خب تو خونش روشنش کرده بود:)

دوباره یاد فیلم I origins افتادم و ازش خواستم ببینتش

و منی که کنجکاو شدم و رفتم تو گوگل سرچ کردم تا ببینم کدوم سایت این عود و داره تا بخرم🚶🏻‍♀

حرف زدن.

Hosna2023/1/17 ، 10:30 PM

خیلی ناشیانه تلگرامو حذف کردم و گوشیمو انداختم یه گوشه اما چند ساعت بعد سرم از سرو صدای اطراف داشت منفجر میشد و من به سختی جلوی خودمو گرفتم تا به اسما نگم لطفا پاشو برو خونت...

عوضش اینقدر ناخونامو فشار دادم و کاغذ کتابمو مچاله کردم که جفتشون به فاک رفتن.

از ی جایی ب بعد رفتارام داشتن شدت می‌گرفتن و کارم از فشار دادن ناخونام به فشار دادن دندونام روی هم و نیشگون گرفتن دستم تغییر کردن

یکم بعد حالت تهوع بهم دست داده بود و سرم ب شدت درد گرفته بود

حس میکردم الانه که بیفتم تشنج کنم:)))

فکر کنم میسوفونیا دارم....

تا اسما رفت خونشون و تنها شدم چراغای خونه رو خاموش کردم و شروع کردم به سیگار کشیدن

و نفهمیدم چطوری شد که گوشیمو دستم گرفتم، تلگرام نصب کردم، رفتم پیویش و نوشتم سلام!

سریع جوابمو داد

میدونم کار خیلی بدی کردم...

مثل دوتا دوست کلی حرف زدیم:))

باورم نمیشه حتی حرف زدن ساده باهاشم حالمو خوب می‌کنه

فهمیدم اونم تو رابطه است البته اینو وقتی بهم گفت که دوتا آبجو رو تموم کرده بود

ی چیزی که برام جالب بود این بود که وسط حرفاش بهم گفت من تو رابطم اما به طرز دارکی هنوزم به خودم میگم آدم قبلی زندگیم مال منه و منم مال اونم

چند بار وسط حرفاش گفت که واقعا از ته دل دوسم داره و ازم خواست مهاجرت کنم...

چیزی نگفتم

دروغ چرا ولی سبک شدم

یکم بعد ازش خدافظی کردم و خواستم چتا رو دوطرفه حذف کنم که خواهش کرد اینکارو نکنم

قول میدم دیگه هیچوقت بهش پیام ندم درحالیکه بهش گفتم هر وقت نیاز به حرف زدن داشت میتونه روی من حساب کنه

و اینکه درسته که رابطمون مثل گذشته نیست ولی هنوزم میتونیم گوش شنوای هم باشیم:)

دیشب...

Hosna2023/1/15 ، 1:2 PM

بالاخره صبح شد و منم تا همین الان خواب بودم

کمر درد گرفتم حقیقتا

نگم که تا خود صبح چقدر از خواب بیدار شدم

دوباره و دوباره این حالتام تکرار شدن

خونه بمونم احتمالا از فکر کردن زیاد نابود میکنم خودمو برای همین از فردا میرم پیش هانیه سرکار

مکالمات دیشبمون خیلی کم بود ولی همونا رو نزدیک به ۱۰ بار از اول میخوندم

چقدر از اینکه سعی کنی احساساتتو جلوی آدمی که با یه کلمه می‌تونه حالتو از این رو به اون رو کنه،سرکوب کنی و منطقی رفتار کنی سخته

ولی خب من تونستم.

همون حین دیشب با نیما هم حرف میزدم و گفت که دوباره میاد مشهد پیشم و چقدر من الان به بودنش نیاز دارم....

....

Hosna2023/1/15 ، 12:27 AM

شبای زمستون همیشه برام یادآور دلتنگی،خاطرات تلخ و شیرین و شاید اتفاقات خوب و بد باشه

یکسال پیش همین موقع ها بعد از یک ماه کات کردن بهم پیام داد و برگشتیم پیش هم

و الان بعد از ۴ ماه بهم پیام داده دوباره:)

گفت که ۳ ماهه ایتالیاست و اینکه می‌دونه وارد رابطم

از دلتنگیش گفت

از اینکه زندگیش بدون من درست نشده و نمیشه

و در نهایت از اینکه باور داره ما مال همیم و فقط زمان درستش نرسیده

خدا رحم کنه به حالم همین.

بلو

Hosna2022/12/17 ، 4:12 PM

در حالیکه توی بالکن نشستم خطاب به آخرین نخ سیگارم:

تورو خدا تموم نشو:))))

این خیلی بده که توی خلوتم گاهی وقتا بهت فکر میکنم ولی نمیتونم جلوی فکر کردنمو بگیرم

چقدر آدم خوش شانسیم از اینکه آدمی مثل تو برای مدت کوتاهی توی زندگیم بوده...

و بعد از مدت ها دوباره هشتگ بلو:)

3>

Hosna2022/11/13 ، 11:59 PM

معصومه اومد کنارم نشست و یکم از پیاماشو با دوست پسرش و بهم نشون داد

کنجکاو تر که شدم با یه لحن لوسی بهش گفتم اگه بزاری بقیشو بخونم منم عکسای خودمو میم و بهت نشون میدم

سریع قبول کرد

لپ تاپ و باز کردم و رفتم تو پوشه ی عکسهایی که هیچ وقت سمتشون نمیرم

یهو فائزه و لعیا هم کنارم نشستن و چند تا از عکسای دونفره معمولیمونو که تو بغلش بودم و لپمو بوس کرده بود و نشونشون دادم

خیلی هم مواظب بودم تا سمت عکسای ممنوعه مون نرم:)

لپ تاپ و بستم و گفتم امیدوارم ی روزی شهامت اینو پیدا کنم تا تموم این عکسا رو حذف کنم....

هر وقت به عکسامون نگاه میکنم ناخودآگاه ی لبخند رو لبام میشینه و تا به خودم میام میبینم با ی لبخند گنده خیلی وقته که روی یک عکس زوم کردم

و این نشون میده که چقدر رابطه زیبایی باهاش داشتم و چه احساسات زیباتری و باهاش تجربه کردم3>

مود

Hosna2022/10/20 ، 8:20 PM

ترک کردن جمع مافیا

سوار تاب شدن

باد سردی که میوزه و باعث لرزیدنم میشه

پلی کردن موزیکی که شب تولدم برام فرستاده بود

نگاه کردن و زل زدن به آسمون و ستاره هاش

و حسنایی که غرق افکارش شده و تا به خودش میاد میبینه ۵ نخ سیگار کشیده...

جای تو خالی،جات خالی

هر جا که هستی، با بالی که میسازی با رویاهات

پرواز کن با رویاهات

این مثل یه خواب میمونه

ما داریم با مرد رودخونه رد میشیم از روزهامون شاد

گاهی غمگین اما...

اندکی حرف

Hosna2022/9/13 ، 3:3 PM

امروز مامان داشت کمد لباسامو مرتب میکرد که یهو تیشرت میم و دید.

آورد جلوی من و گفت این تیشرت و از کجا کردی؟

چرا خونیه؟

بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم یکی بهم دادتش و خب از اونجایی که مامان خیلی تیزه مطمئنم فهمیده تیشرت مال کیه و اون خون مال چیه:))))

بدون اینکه مثل روزهای قبل بوش کنم خیلی بی اعتنا دوباره گذاشتمش تو کمدم.

نمی‌دونم چندمین روزیه که از جدا شدنمون میگذره ولی امروز احساس خوبی دارم

فکر نمی‌کردم اینقدر سریع با این موضوع کنار بیام.

شاید چون اینو خیلی وقته پذیرفتم که آدم ها موندنی نیستن.

فقط تنها اشتباهی که کردم این بود که فکر میکردم این آدم همونیه که تا آخر باهامه(هنوزم دارم این تفکر و)

ولی حقیقت اینه در طول زندگی ممکنه بارها و بارها با آدم های مختلفی آشنا بشیم و کلی حس خوب ازشون بگیریم...

دوست داشتم برم آرامگاه و دوباره سیگار بکشم ولی یهو ترسیدم از اینکه نکنه به سیگار اعتیاد پیدا کنم و درگیر دود و... بشم.

من فاکینگ ۲۱ سالمه و هنوز خیلی چیزهای مهم تری هست که بهشون بپردازم و درگیرشون بشم و خب غصه خوردن برای یک رابطه عاطفی و آدمی که نخواست توی زندگیش باشم باید آخرین چیزی باشه که برام مهم باشه.

سووووو کون لق تموم مشکلات و نگرانی های دنیا🖕🏼

بو

Hosna2022/9/9 ، 9:55 PM

اون لباسی که آخرین بار وقتی پیشش بودم و پوشیدم و خب خدا لعنتت کنه که عطرت هنوز رو لباسم مونده و داره دیوونم می‌کنه....

پ.ن: چقدر امروز اینجا حرف زدم...

پایان؟

Hosna2022/9/5 ، 11:34 AM

من فهمیدم که مشکل اساسی من توی یک رابطه پس زده شدن و بلاتکلیفیه!

این دوتا باعث میشن حال من با یه آدم مرده فرقی نداشته باشه...

دیشب باهم کلی حرف زدیم و ازش خواستم یا همین امشب رابطمونو درست کنیم یا برای همیشه تموم کنیم.

حرف زدیم و حرف زدیم...

گفتم من همیشه میخواستم آدمی باشم که توی تنهایی ها و مشکلاتت کنارته

نمیخوام دردی باشم رو دردهای دیگت.

از حسم‌ گفتم

از اینکه می‌خوام تو مشکلاتش کنارش باشم و باهم ازشون عبور کنیم

از اینکه فکر نکنه تنهاست

و در نهایت تصمیم بر این شد که تموم کنیم:)

به تصمیمی که گرفت احترام میزارم

شرایطمون خیلی متفاوته

توی این برهه زمانی کلی فشار روشه و خب مسلما نمیتونه فشاری که از سمت منم روشه رو تحمل کنه پس تصمیم گرفت که بره...

خودشم دو دل بود و داشت فقط خودشو با یه سری حرف ها قانع میکرد.

شایدم تصمیمش واقعا این باشه

ولی تا اون موقع من دیگه اون حسنایی نیستم که قرار باشه پیشش برگرده:)))

برای تموم احساسات قشنگی که باهات تجربه کردم ازت ممنونم.

تو قشنگ ترین آدمی بودی که توی این زندگی کثافت باهاش آشنا شدم.

پایان من و تو اینجا نیست...

ما به هم وصل میشیم دوباره💙

جفتمون به این باور داشتیم و هنوزم داریم.

دوستت دارم قشنگ ترین بلوی دنیا💙🫂

به تاریخ: 14/6/1401

ساعت:01:11

بچه.

Hosna2022/9/3 ، 12:56 PM

دیشب طی بحثی که باهم داشتیم و از روی عصبانیت و حرص زیاد گرفتم از توی واتسپ بلاکش کردم

و اونم ب تلافی این کار از توی تلگرام بلاکم کرد

و خب وقتی دیدم بلاکم کرده منم هم از توی تلگرام و هم از اینستا بلاکش کردم....

مجموع سن دوتامون ۴۰ و خورده ایه ولی انگار دوتا بچه ۱۰ ساله ایم که باهم وارد رابطه شدن.