گربهٔ آبی ونگوگ 💙🌻

اینجا یک گربه آبی حرف میزند...

افکار منفی

Hosna2022/2/19 ، 5:54 PM

وقتایی که حالم بده 

مغزم قابلیت اینو داره بشینه به منفی ترین چیزهای ممکن فکر کنه 

از بدو تولدم تا الان می‌ره میگرده و تمام کارهای وحشتناکی که مرتکب شدم یا مرتکب شدن و میاره جلو چشمام و میگه ببین بدبخت 

بیا ب اینا هم دوباره فکر کن و بیشتر غصه بخور. 

و یا اینقدر با اون حال بدم آهنگای غمگین گوش میدم که گاهی وقتا مثل الان مغزم از درون متلاشی میشه و قلبم داخل سینم له میشه. 

امروز داشتم دست از پا خطا میکردم و از حسین ی چیزی خواستم 

اما بعدش پشیمون شدم و بهش گفتم نمیخوام:) 

نمیخوام حال الآنم باعث بشه به بیراهه کشیده بشم 

بازم صبر میکنم 

بازم تحمل میکنم 

عیبی نداره:))) 

فقط امیدوارم این عیبی نداره ها ی روز منو به فاک ندن...

محتویات مغز

Hosna2022/2/19 ، 3:45 PM

مغزم گاهی اوقات اینقدر درگیر فکر و خیال میشه که نمیدونم چجوری باید خالیش کنم 

دلم میخواد کل امروز و بخوابم تا کمتر فکر کنم...

از طرفی هم می‌دونم اگه این حجم از فکر کردن و درگیری و امروز یه جوری خالی نکنم تا شب از بین میرم قطعا:)

خواندن بیشتر..

متفرقه

Hosna2022/2/17 ، 7:28 PM

1_ پنج تا از آدم هایی که نسبت به بقیه بیشتر بهم پیام میدن و گرفتم میوت کردم... 

درسته دارم شبیه یه بیشعور رفتار میکنم اما حس خیلی خوبیه. 

نوتیفاشون اون بالا نمیاد و هر وقت دلم بخواد سین میکنم🗿

 

2_این چند روز‌ خیلی بی حوصلم 

به مامان گفتم و مامان گفت چون میخوای پریود بشی 

جالبه من خودم تاریخ پریود شدنمو نمی‌دونم و فقط از شواهد میفهمم که قراره پریود بشم اما مامان قشنگ تاریخ پریود شدنم و می‌دونه:| 

 

3_کاش آدمای اطرافم می‌فهمیدن وقتی میان پیشنهاد بیرون رفتن میدن و من میام میگم هر وقت حوصله داشتم باهات میام بیرون یعنی هیچوقت قرار نیست باهات بیام بیرون-_- 

و هی سیریش نشن تا مجبور نباشم یهویی بلاکشون کنم...

 

4_ و در آخر اینکه میم زیبای من قراره هفته دیگه بیاد مشهددد 

خعفصضضساخحجگممتخخ 

دارم از استرس و ذوق این چند روز پاره میشم:) 

تا موقع اومدنش خدا کنه از فکر کردن زیاد از بین نرم فقط...

انسان تخمی.

Hosna2022/2/17 ، 1:30 PM

همکلاسی های دوران دبستانم علاوه بر واتساپ یه گروه دیگم تو اینستا زده بودن و منو توش ادد کرده بودن. 

پریشب یکیشون یه استوری شر کرد تو گروه که توش به صورت فان داشت نحوه عکس گرفتن فیک، طوری که همه فکر کنن سوار هواپیمایی و نشون میداد.

و زیرش اومد با تمسخر نوشت بچه ها این ساره است... 

حالا ساره هم تو اون گروه نبود. 

و واقعا ناراحت شدم...

و از ی طرفم کونم از این می‌سوخت که آدمی اومده ساره رو مسخره می‌کنه که تنها هنر و دغدغه تخمیش زاییدن و فانتزی های سکسی تخمیشه.

شایدم دارم سخت میگیرم واقعا🤦

خیلی جلوی خودم و گرفتم تا مثل قضیه نرگس که توی گروه کلاسی دانشگاه بخاطرش با یکی از پسرا و چند تا از دخترای کلاسمون دعوا کردم، دعوا نکنم...

اصلا نمی‌دونم چرا اینهمه مدت تو اون گروه سم مونده بودم:))) 

همین استوری هم بهونه شد تا لفت بدم از اون گروه تخمی... 

 

تولد

Hosna2022/2/16 ، 8:39 PM

امروز تولد مامان بود. 

ظهر من و کتی نهار رفتیم خونه اسما و بعد از ظهر سه تاییمون زدیم بیرون تا کیک مامان و بریم بگیریم... 

زنگ زدیم ب جواد گفت مامان هنوز نیومده.

ما هم نمی خواستیم زودتر از مامان برسیم خونه. 

برا همون ی مسیر طولانی و پیاده اومدیم تا دیرتر برسیم 

اینقدر هم منو کتی مشغول حرف زدن بودیم که اصلا متوجه سردی هوا و راه رفتن طولانیمون نشدیم 

تازه کتی می‌گفت بیا تا خود خونه پیاده بریم🗿 

خلاصه ماشین گرفتیم رفتیم خونه 

دم در شمع ها رو گذاشتیم رو کیک و روشنشون کردیم و وارد خونه شدیم و بلند گفتیم تولدت مبارک^^

مامان از اون لبخندای قشنگ رو لباش بود. 

شمع هاشو فوت کرد و برا چند دقیقه گرفتم بغلش کردم و بوسیدمش:)))) 

بعد از اون هم یهو خونه شلوغ شد و بابابزرگ،خاله و زندایی اومدن خونمون... 

امشب هم خونه بابابزرگ به مناسبت روز پدر دعوتیم... 

جمعه هم قراره با کتی برم بیرون و اگه شد بعدش میرم پیش بابا💙

بلو💙

Hosna2022/2/16 ، 1:25 AM

چرا اینقدر این پسر و احساساتش قشنگن:))) 

بیشتر وقتا که ابراز احساسات می‌کنه، از خود بیخود شدنمو قشنگ حس میکنم...

و در حالی که یه لبخند گنده رو لبامه، بی تاب میشم و قلبم با هربار ابراز احساساتش ی عالمه پروانه توش پرواز میکنند:) 

فقط مونده ببینمش تا درصد دیوونه شدنم کامل بشه..

با اومدنش زندگی سیاه و سفید منو رنگی کرده💙

عاححح پسر داری چیکار می‌کنی با من🤦

استوری.

Hosna2022/2/14 ، 4:1 PM

من و جواد و پیشی امروز تا ساعت ۳ خوابیده بودیم. 

البته من وسطش چند بار بیدار شدم اما دوباره خوابیدم. 

جواد تا بیدار شد گفت هوف شروع شد. 

پرسیدم چی؟ 

گفت استوریای تخمی روز پدر و ولنتاین🗿 

منم حرفشو تأیید کردم و جفتمون شروع کردیم ب فحش دادن به فلسفه استوری گذاشتن از هر چیزی. 

پیشی هم بیدار شده بود ب من و جواد یکم نگاه کرد کونشو کرد طرفمون گرفت خوابید دوباره. 

میزان ب تخم گرفتن من و جواد نسبت ب مناسبت ها و استوری گرفتن ازشون ۱۰/۱۰🤝🏽 

امروز

Hosna2022/2/14 ، 11:22 AM

گاهی حس میکنم من وارد یه رابطه نیستم بلکه وارد دو تا رابطم!! 

رابطه خودم و میم. 

رابطه عسل و حجت... 

گاهی آرزو میکنم که ای کاش میتونستم از همه چی فرار کنم تا هیچکس نتونه پیدام کنه. 

امروز هم تا بیدار شدم دیدم حجت پیام داده 

یکم حرف زدیم و اینا 

و ازم خواست یکم پول به یه حساب واریز کنم 

و از اونجایی ک همراه بانک ریده بود بلند شدم حاضر شدم رفتم دم عابر بانک 

داشتم پول واریز میکردم که یه آقایی اومد دقیقا سمت راست من وایساد 

و خانومشم سمت چپ من:|

مرده قشنگ تو حلقم بود. 

بهش محترمانه گفتم میشه یکم عقب تر وایسین؟؟ 

ناراحت شد و گفت شما کارتو بکن از اینجا هم چیزی دیده نمیشه تاریکه-_-

منم اعصابم خورد شد گفتم چه ربطی داره؟تو الان تو حلق منی اینقدر بیشعوری حالیت نمیشه که همیشه توی اینجور جاها فاصلتو حفظ کنی. 

گفت فکر خودتون خرابه😑 

اعصابم ب اندازه کافی خراب بود که اینم رسما رید توش... 

خدا امروز و بخیر کنه🙂

حرف زدن

Hosna2022/2/13 ، 2:37 AM

امشب ک داشتم ب دعواهای حجت و عسل گوش میکردم 

ی جا حجت ب عسل گفت تو اینقدر از من جلوی ابجیم بد گفتی که وقتی زنگ میزنم ب خانوادم فقط با مامانم صحبت میکنم و ابجیم حتی حاضر نیست باهام همکلام بشه:) 

خیلی حس بدی بهم دست داد وقتی فهمیدم همچین حسی و داداشم از من دریافت کرده... 

ی درصد هم فکر نمی‌کردم همچین چیزی ب ذهنش بیاد چون من کلا با کسی حرف نمی‌زنم و چت کردن و ترجیح میدم 

حتی گوشیمم جواب نمیدم بیشتر وقتا... 

و یا بعضی روز ها ک جواد کنارمه و ازم سوال میپرسه حوصله ندارم جوابشو بدم و سکوت میکنم...

این اخلاقمم باید درست بشه.

ایندفعه سعی میکنم باهاش بیشتر حرف بزنم و بخندم. 

نمی‌دونم🤦

 

کتی

Hosna2022/2/13 ، 2:0 AM

بعد ۵ ماه دوباره با کتی اوکی شدم💙 

امشب ی حرف جالبی زد و اون این بود که من از غرورم تنهام و اون از کصخولیش🗿 

در عین متفاوت بودن، شباهت های زیادی داریم و فقط خودمون دوتا میتونیم اخلاقای همو تحمل کنیم🤝🏽 

خلاصه ک دلم برات تنگ شده بود بچ.

بی فکر.

Hosna2022/2/13 ، 12:8 AM

هر وقت ک بخوام حرفیو بزنم یا کاریو انجام بدم قبلش حسابی با فکر کردن خودکشی میکنم بعد اون حرف یا اون کارو انجام میدم. 

و اما در رابطه با میم گاهی اونقدر بی فکر رفتار میکنم ک یهو گند زده میشه ب همه چی:) 

حس میکنم شخصیتم در رابطه باهاش خیلی تند و آتشیه 

یعنی حرف ها و کارهامو بدون فکر انجام میدم و بعد ک‌میفهمم چ‌کاری کردم یا چ حرفی زدم پشیمون میشم ک دیگه اون پشیمونی فایده نداره🚶‍♀ 

این رفتارم بیشتر ب این خاطره ک اونقدر بهش اعتماد دارم ک می‌دونم درک می‌کنه اما گاهی یادم میره به عنوان پارتنرم می‌تونه اون حرف ناراحتش کنه... 

و بعد هم ی سری سوتفاهمات پیش میاد و...

نمی‌دونم. 

حالم از این وضعیت ها بهم میخوره 

باید رو خودم کار کنم یکم🚶‍♀

حس و حال

Hosna2022/2/12 ، 2:23 PM

تقریبا امروز روز خوبیه به خصوص ک از صبح بارون می‌بارید 

نمی‌دونم چرا اما دلم برای خونه قبلیمون تنگ شده... 

چون نصف خونه از پنجره تشکیل شده بود و خب من همیشه ساعتهای زیادیو پشت پنجره میگذروندم و بیرون و نگاه میکردم. 

این روحیه فرار کردنم از خیلی چیزا نمی‌دونم از چی نشأت میگیره ولی زیاد جالب نیست...

و یا گاهی اوقات ب طرز عجیبی نمیتونم به خیلی چیزا اهمیت بدم در حالی که باید اهمیت بدم واقعا🚶‍♀ 

وقتایی ک حالم خوبه حتی با غمگین ترین آهنگ هم میتونم پاشم برقصم. 

یه لیست از خواننده هایی که قرار بود بشینم اهنگاشونو دان کنم و قبلا ی جا نوشته بودم و امروز بالاخره شروع کردم ب دانلود کردن. 

حس میکنم دیگه نمیتونم با هیچ آهنگی ارتباط برقرار کنم. 

نکنه زده شده باشم از موسیقی؟؟

یه دنیا رو میوت کردم من:)

 

قدم.

Hosna2022/2/11 ، 8:57 PM

دارم یه سری قدم های کوچولو برای تغییر وضعیتم بر میدارم تا یکم میل به زندگی کردن و زنده موندن در من رشد کنه... 

استفاده از گوشی و دارم کم میکنم اما کامل نمیتونم قطع کنم چون تنها راه ارتباطیم با آدمیه که دلیل زندگی کردن و حال خوبمه.

می‌خوام اگه بشه افکارمو کم کم عملی کنم... 

البته کار سختیه چون بعضی روزا سگ سیاه افسردگی چنان پاچمو‌ میگیره که من عملا هیچ کاری نمیتونم بکنم و از انجام دادن کارهای شخصیمم عاجز میشم. 

تلاش میکنم افکارمو کنترل کنم و بهشون جهت بدم تا اینقدر درهم برهم و بی در‌و پیکر نباشن.

محبت مادرانه

Hosna2022/2/11 ، 10:31 AM

صبح اومده بیدارم کرده که پاشو صبحونه بخور اینقدر نخواب 

منم از اونجایی که نسخ خواب بودم هی میگفتم باشه الان میام تا دست از سرم برداره. 

ولی خب کور خوندم:) 

دوباره صدام کرد و ازم پرسید چی میخورم تا برام آماده کنه 

و وقتی جوابشو دادم گفت شما لطفا تشریف بیار گوه بخور🗿 

محبت مادرانش نسبت ب من خیلی زیاده اصن🤦 

تمام اون جملاتی که در رابطه با جواد ب کار میبرم مامان داره برای خودم به کار میبره.

و این بده🗿

متفرقه

Hosna2022/2/9 ، 9:38 PM

امروز ظرفیتم در باب کصشعر شنیدن پر شد. 

دایی قرار بود عید بیاد ایران اما مثل اینکه کنسل شده و تابستون قراره بیاد. 

خب مرتیکه همون عید بیا و اون سوغاتیای کوفتی منم بیار!! 

از مامان خواستم به حجت بگه چیزهایی که برام خریده رو پست کنه چون نمیتونم تا تابستون صبر کنم 

و مامان بتخمش گرفت و گفت خودت ب حجت بگو 

بابا به چه زبونی بگم من روم نمیشه:| 

این تعارفی بودنمم یکی از اخلاقای سممه که باید اصلاح بشه. 

 

امروز دچار یه سری شک و تردید ها شدم... 

نمی‌دونم چرا اما میذارم گذر زمان بعدا بهم ثابت کنه. 

و می‌خوام بازتر کنم این موضوع رو تا بعداً یادم بمونه اما توی یه پست رمزدار...

انسان خسته

Hosna2022/2/9 ، 4:16 PM

مامان گیر داده پاشو برو گواهینامتو بگیر 

زن من همین که دارم نفس میکشم خیلی کار بزرگی دارم انجام میدم 

هر چند خودمم از اسنپ و مترو خسته شدم اما کونم یاری نمیکنه:)

حتی بعضی وقتام حوصله جویدن غذا رو ندارم و ترجیح میدم نخورم اونوقت چ توقعاتی داری از من🤦

دلم میخواد خودمو به بدترین و داغون ترین ورژن از خودم تبدیل کنم اونم توی یه بازه‌ زمانی مشخص!! 

و بعد ببینم تبدیل ب چ موجودی خواهم شد...

2:43

Hosna2022/2/8 ، 2:43 AM

اون همون کسیه که احساسات دفن شده منو از قلبم،مغزم و روحم میکشه بیرون و بهشون بها میده... 

و من بدون ترس از قضاوت شدن احساساتمو و یا گاهی دارک ترین افکارمو باهاش در میون میزارم. 

مثل نور تو تاریکی هر وقت دارم تو سیاهی غرق میشم فقط با صحبت کردنش منو نجات میده از اون همه احساسات بد. 

تو نور می‌بخشی به زندگی من...

تو در منی مثل عکس ماه در برکه 

در منی و دور از من..!

دوست دارم ببم💙

مریض

Hosna2022/2/7 ، 8:47 PM

امشب مغزم داشت مریض میشد و میخواستم ی سری کارهای ناامیدانه انجام بدم 

در حالی که توی اتاق تاریک نشسته بودم و به دیوار زل زده بودم، در اتاق باز شد و ملیکا(دخترخاله ۱۰ سالم) اومد تو اتاق و با خجالت گفت: میشه برام یدونه نقاشی بکشی؟ 

نمی‌دونم چرا نتونستم نه بگم و قبول کردم براش اون نقاشی و بکشم🤦 

فقط میتونم بگم اینقدر غرق نقاشی شدم که اون حال عجیبی که داشتم و فراموش کردم و از اون کار ناامیدانه ای که قرار بود انجام بدم منصرف شدم 

هر چند شاید در آینده انجامش دادم🚶‍♀ 

حس میکنم قراره من و جواد تا ۳ سال تنها باهم زندگی کنیم

اونم بدون مامان 

البته این فکرو من تو سر مامان انداختم.

نمی‌دونم اما امیدوارم این اتفاق بیفته چون اخرش قشنگه... 

شایدم ورق برگشت و کلا همه چی برعکس شد 

کسی چه می‌دونه🤷 

:)

Hosna2022/2/6 ، 3:1 PM

کاری که ازش خیلی متنفرم و باور دارم که آدمای چیپ اینکارو میکنن و امروز انجام دادم... 

و جالب اینکه میدونستم این کار خیلی بده اما انجامش دادم 

فقط میتونم بگم ریدی دختر!! 

هنوز خیلی مونده برسی به اون شخصیت ایده آلت 

هنوز شخصیتت خیلی عیب و نقص داره🚶‍♀ 

بگذریم.... 

امروز به شوخی یه حرفی به جواد زدم که باعث شد یهو به خودم بیام و بترسم از حرفی که زدم 

اون حرف حتی شوخیشم قشنگ نبود 

کاش میتونستم ازش معذرت خواهی کنم 

هرچند ناراحت نشد 

اما من ب خاطر اون حرف و شوخی که کردم دارم پاره میشم از عذاب وجدان:)‌. 

ب نشونه معذرت خواهی یه هدیه میرم براش میخرم🚶‍♀

خیلی دارم بی فکر عمل میکنم🤦 

سعی میکنم زیاد خودمو درگیر اخبار و حوادث نکنم چون فقط و فقط باعث میشه بیشتر افسرده بشم 

ولی کیر تو این کشور و قوانینش همین...!

رهایی

Hosna2022/2/5 ، 2:20 PM

چقدر دارم به خودم سخت میگیرم.

این سخت گرفتن و‌روحیه کمالگراییم باعث شده خودمو از خیلی چیزا محروم کنم 

چقدر عمر می‌کنی مگه دختر؟؟؟  

یهو دیدی فردا مردی 

اونوقت از تو فقط جنازه ای میمونه که نتونسته خیلی چیزا رو تجربه کنه 

رها کن بره...  

بخند 

عشق بورز به اطرافیانت 

چیزای جدید و تجربه کن و نترس از تجربه کردنشون

ریسک کن 

خودتو از قید و بندها و باید و نباید ها آزاد کن....

یکم زندگی کن🚶‍♀

عن اقا

Hosna2022/2/5 ، 12:25 PM

پیرو پست قبلی: 

نتونستم طاقت بیارم، منفجر شدم و حمله کردم بهش🗿

تا چند دقیقه همو می‌زدیم و درگیر بودیم

و این وسط اون همش میخندید که باعث میشد من بیشتر عصبی بشم 

زورشم از من بیشتره و برای اون این دعوا کردن بیشتر شبیه شوخی بود-_-

و از اونجایی که با این موضوع کنار نمیام نفهمیدم چجوری صندلی و گرفتم دستم و با صندلی زدمش 

اینقدر همو زدیم که جفتمون ی جا افتادیم 

ولی خالی شدممممممممممممممم 

-_-

Hosna2022/2/5 ، 11:47 AM

من یه روز این پسرو به قتل میرسونمممممم

هر روز خدا با هم در حال بحث و درگیری و کشتی گرفتنیم. 

بعضی وقتا اینقدر حرصمو در میاره که می‌خوام همونجا خودمو تا جا داره بزنم. 

الآنم دقیقا از اون روزاست که داره با کاراش حرصمو در میاره و من دارم جلوی خودمو میگیرم تا مجسمه مامان و تو صورتش خورد نکنم...‌. 

و قسمت سخت ماجرا اینجاست که دارم زور میزنم خودمو خونسرد نشون بدم تا نفهمه که تونسته حرصمو در بیاره در حالی که دارم از درون منفجر میشم. 

دو عدد کودک!!!!

Hosna2022/2/5 ، 11:1 AM

خب حس میکنم در حال حاضر نمیتونم مثل قبل بدون سانسور در مورد میم بنویسم چون اینجا رو داره تا واحد‌های حسنا شناسیشو پاس کنه-_- 

و این حس میکنم یجورایی ترسناک باشه... 

فقط میتونم بگم کاش اینقدر دوتامون عاقل و بالغ بودیم‌ که وقتی از هم ناراحتیم بیایم قشنگ بیانش کنیم 

اما همیشه انتظار داریم طرف علم غیب داشته باشه بفهمه 

من یکی که کلا اون قسمت درک کن ام سوخته. 

بگذریم... 

امروز و می‌خوام به شیملس،یوگا و کتاب خوندن اختصاص بدم فقط^^

 

امشبببب

Hosna2022/2/4 ، 10:27 PM

۷ و ربع بود که خونه رو به مقصد آرامگاه ترک کردم 

تا ساعت ۹ آرامگاه بودم و خودمو با کتاب خوندن مشغول کردم 

و یکی از اتفاقات خوبی که افتاد اینه که تونستم بالاخره با کتابام ارتباط برقرار کنممممممممم 

تونستم تو آرامگاه ذهنمو مرتب کنم و غرق کتاب خوندن بشمم 

و این برای منی که چند ماهه نتونستم حتی یک صفحه کتاب و بخونم موفقیت چشمگیریه 

هاهاهاهاها دوباره دوران خفه کردنم با کتاب خوندن برگشت🗿

ساعت ۱۰ رسیدم خونه 

حالم خوب شد واقعا:)))) 

ترکیب بوی چمن ها و درختا همراه با یکم سیگار و اون سکوتی که با صدای جیرجیرک ها گاهی شکسته میشه می‌تونه تا آخر عمرم مسکن روحم باشه💆

.....

Hosna2022/2/4 ، 5:35 PM

اون لحظه ای که میفهمی خیلی از رفتارهای بد مامان و بابات که ازشون متنفری و توام داری<<<<<<<<<<< 

دلم میخواد تا چندین ماه خودمو داخل اتاق زندگی کنم و با خوابیدن خودکشی کنم‌. 

و از هرگونه صحبت و رویارویی با خانواده پرهیز کنم‌‌... 

یادمه چند سال پیش سر یه سری مسائل سطحی که اون موقع خیلی برام مهم بودن ناراحت میشدم با سین میرفتیم شهربازی و تا جا داشتیم جفتمون جیغ می‌کشیدیم تا خالی بشیم. 

ولی الان؟ 

نه سین وجود داره و نه حسنایی که حال این کارا رو داشته باشه 

فقط می‌دونم خیلی صبورم 

و این صبور بودنه در آخر منجر به شکستن کاسه صبرم میشه...

و این میترسونه منو🚶‍♀ 

خواب و دلتنگی

Hosna2022/2/4 ، 10:45 AM

خواب دیدم با ساره تو راه مدرسه از دست یک مزاحم وحشی داریم فرار میکنیم 

و در نهایت مادربزرگ نجاتمون میده. 

ولی دویدن و فرار کردن تو خواب خیلی مزخرفه 

هر چی میدوی نمی‌رسی و رو‌مخه این مسئله یکم🗿 

نمی‌دونم چرا وقتی از خواب بیدار شدم یهو یاد مردم آزاری و فرار کردنامون افتادم 

وقتایی که زنگ خونه ها رو می‌زدیم فرار میکردیم 

و یا اون موقعی که برف میومد و راننده ماشین پیاده شد تا تو یقمون برف بندازه اونم فقط و فقط بخاطر اینکه وقتی داشت نگامون میکرد و تیکه مینداخت من اداشو در اوردم-_- 

باورم نمیشه دلم حتی برای فرم مدرسمم تنگ شده:|

لعنتی چقدر من دلتنگه این دختر و خاطراتمونم🤦

تغییر

Hosna2022/2/3 ، 12:11 PM

اینکه شخصیت و طرز فکر من دائم در حال تغییر و آپدیت شدنه موضوعیه که خیلی وقته بهش پی بردم و اینو حتی از نوشته های یکسال پیشمم تو بلاگفا متوجه میشم. 

یکی از تغییراتی که این اواخر متوجهش شدم اینه که با کلمات نسبت به قبل مهربون تر شدم و از اون ربات بودن اومدم بیرون یکم. 

و اینکه قبلا یک گارد خاصی در مقابل این رفتارها داشتم و الان ندارم یکی دیگه از نشونه های بزرگ شدن و رشد شخصیتمه

 و این خوبه حقیقتا:)