تنها چیزی ک الان حالمو خوب میکنه شکستن گردن داداشمه!!
تو دبیرستان یه دوستی داشتم که خونشون تا الان تو محله ماست.
از دوران دبیرستان میومد در مورد روابط تخماتیک و پارتنر های داغونش باهام حرف میزد
اینکه میگم داغون واقعا داغون بودن
نمونش یکی بود 37 سالش بود و متاهل!!
یجورایی تقریبا اندازه سن بابای دوستم.
خلاصه این یک نمونش بود تا با عمق فاجعه اشنا بشین.
سال اخر دبیرستان نزدیک امتحانای نهایی با یه پسری تو پاساژ اشنا شده بود و شمارشو گرفت و طرح دوستی ریختن
پسره هم از یزد بود و برا مسافرت اومده بودن مشهد
خلاصه تا الان با پسر یزدیه هست و پسره هم هر چند ماه یه روزه میاد مشهد تا دوست منو ببینه...
قراراشونم همیشه تو خونست!
حالا در کنار این دوست پسر یزدیش با همسایشونم دوست شده....
یعنی مغز منو داره میگاد
هی میگه مهدی دوره من تا کی پاش بمونم
میگم خب کات کن میگه نه چرا من کات کنم اون کات کنه😐
از اینورم استوریای عاشقانش و دوست دارم دوست دارماش و کسی نمیتونه جمع کنه
من اصلا روابط دوستام برام مهم نیست
چون من با هر نوع ادمی راه رفتم
از مریم مقدسش بگیر تا.....
ولی اینکه میاد منو خر فرض میکنه
و هی میگه من مهدی و دوست دارم و از اونور با رضا میره بیرون رو مخ من داره راه میره
بیا یهو بگو من برا نیاز جنسیم با رضا دوست شدم دیگه اینهمه کسشعر تلاوت کردن و مخ منو کار گرفتن لازم نیست
حالا جالبه من اصلا از روابطش سوالی نمیپرسم،خودش شروع میکنه به حرف زدن و مخ منو کار گرفتن
از این رفتاراش اصلا خوشم نمیاد.
کلا از ادمی که ادای تنگا رو در بیاره خوشم نمیاد!!!
اون ادمی که صادقانه میگه من جندم،سگش شرف داره به همچین ادم دورویی.
خوابام دارن وارد مرحله بدی میشن
کم کم دارم از خودم و اون افکار شومم میترسم
امیر اگه می فهمید چه خوابایی در موردش دیدم از ترس جونش میرفت دیگم برنمیگشت
یا بیرون نمیرم یا وقتی میرم بیرون انقدر مثل شتر پیاده راه میرم که جسدم برمیگرده خونه و از درد دست و پا میمیرم-_-
داداش من فردا قراره اولین امتحان نهاییشو بده
مامانم کم مونده سکته کنه
کتاباشو که نگاه میکنم انگار تازه خریده.
سفیده سفید....
یجوری امتحانشو بتخمش گرفته و نمیخونه که من یکی پشمام ریخته اینور.
امروز ساعت 7 صبح رفتم ارامگاهم.
هوا فوق العاده و به صورت بی ناموسانه ای گرم بود.
منم که سرتا پا مشکی پوشیده بودم و فقط گرما رو جذب میکردم به خودم.
چیه این تابستون که تا میخای بری بیرون از تمام درز و دوزت،رمز و رموزت،قبض و قبوضت،چشمت،گوشت و سوراخ دماغت عرق میریزه
رسما امروز جهنم بود
امشب فیلم"اتاق" و دیدم
و از شدت بغض هی اب میخوردم تا بغضه بره پایین و گریه نکنم:(
فیلم اتاق در مورد یک دختر 19 سالست که توسط مردی به مدت 7 سال ربوده و توی یک اتاق 10 متری زندانی میشه
بارها و بارها توی این 7 سال مورد تجاوز قرار میگیره به طوری که بعد 1 سال از دزدیدنش بچه دار میشه
و وقتی بچش 6 ساله میشه موفق میشه فرار کنه و....
یه فیلم درامِ غمگین با یه پایان عالی
پ.ن:من زیاد اهل فیلم معرفی کردن نیستم و بیشتر فیلمایی و معرفی میکنم که رو احساساتم تاثیر میذارن....
منکه به زور جلو اشکمو گرفتم ولی شما اگه خواستین نگاهش کنید یک دستمال کاغذی کنارتون باشه تا مثل من وقتی اشک تو چشماتون حلقه زد به سقف خیره نشید.
کاش واسه روح و روانم ارزش قائل شم و با فکر کردن به اتفاقات ناگواری که هنوز اتفاق نیفتاده و شایدم اصلا اتفاق نیفته اذیتش نکنم.
ترسو شدم تازگیا...
ترس از دست دادن.
وابستگی.
وابستگی کشندست،هر چی که میخواد باشه:)
تعداد ادمایی که دوسشون دارم شاید به انگشتای دستم نرسه ولی جوری دوسشون دارم و بهشون وابستم که نمیتونم نبودنشونو تصور کنم
ترسم همینه
که از دست بدم.
چون از دست دادم چن تاشونو
و ضربه ای که خوردم و نمیتونم با کلمات توصیف کنم.
ایندفعه رو رحم کن اوستا کریم:))))
+میخوام کمتر فعالیت کنم تو بلاگفا ولی یه جورایی اعتیاد پیدا کردم نسبت ب این مکان...
نسبت به نوشتن دری وری های ذهنم اعتیاد پیدا کردم
باید کمش کنم....
حجت بهم پیام داد که چن تا پیج لباس دخترونه شیر کن میخوام برا عسل لباس بخرم
منم چن تا پیج شیر کردم همشونم لش😑
خلاصه که گویا اون پیج ها سلیقه دوست دخترش نبوده(به شخصه شاشیدم تو سلیقش)
خود دختره دوتا لباس شیر کرده که حُجی(مخفف حجت)من این دوتا لباس و میخام.
حجتم اونا رو برا من فرستاده که برم برا دوست دخترش سفارش بدم بعدم از اینجا پست کنم بفرستم المان:|
مامانم که فهمید اول هیچی نگفت بعد به یه دختره گوه خور بسنده کرد😂
ابجیم تا فهمید جیغ زد که عسل گوشای حجت و گرفته😂😂😂
منم بهش گفتم به توچه دوست دخترشه میخواد براش خرج کنه
فقط امیدوارم عسل عروسمون نشه چون میترسم ابجیم مو رو سرش نزاره😐😂
تو رپر های سیاه پوست از فیس لیل وین خیلی خوشم میاد
یه بتخمم خاصی تو چهرش به خصوص تو چشماشه که هر کسی متوجه نمیشه.
یکی از لذت های زندگی برای من،حموم رفتن تو دوران پریودیه
یعنی قشنگ ادم حس میکنه از لجنزار گوه و کثافت اومده بیرون و دوباره متولد شده.
دیروز یه اهنگی و تو کامپیوترم پیدا کردم و حسابی روش قفلی زدم ب طوری که از دیروز تا الان هی پشت سر هم پلی میکنمش
الاناست که خوانندش زنگ بزنه بگه ابجی سر جدت بکش بیرون داره خون میاد:)))
سم کلفلین چرا اینقدر لعنتیه؟؟؟
هلاک جذابیت ،خندیدن و اون چال گونش شدم قشنگ😩
شروع کردم به دانلود کردن فیلماش و از فیلم عشق رزی خیلی خوشم اومد:(
ی دو روزی بود داداشم مدام سرش تو گوشی و در حال چت کردن بود
چن دفعه هم مامانم بهش گفت با کدوم پدرسگی داری چت میکنی و هر دفعه هم داداشم میگفت با هیچکس-_-
منم ی جوری رفتار میکردم که برام مهم نیست ولی خب از درون داشتم از فضولی میمردم
خلاصه....
رفتم اکانت اینستاشو هک کردم و وارد دایرکتاش شدم(قبول دارم واقعا کار بدی انجام دادم😂شما این کارو انجام ندین مثل من بیشعور نباشید)
کل دایرکتاشو زیرو رو کردم و دیدم خداروشکر خبری از دختر مختر نیست.
و این چن روزم با یکی از دوستاش چت میکرده.
من واقعا این روابط برام مهم نیست ولی داداشم 16 سالشه و خب نمیخوام توی این سن درگیر این روابط تخماتیک بشه.از طرفیم واقعا دوسش دارم و نگرانشم و اینکه میبینم مثل حجت نیست(از لحاظ دوست دختر داشتن،چون حجت از کلاس چهارم دوست دختر داشت)و کلا تو فاز این چیزا نیست خوشحالم میکنه
اما اگه خواستین اکانت یه پسرو هک کنید،هیچوقت تاکید میکنم هیچوقت چتاشو با دوستاش نخونید😂
که روحتون ازرده میشه:(
سحر سر سفره بودیم مامانم گفت اصلا حوصله جویدن ندارم
و خب این مود من در تمام دوران زندگیمه
ماه رمضون هرچی نداشت،حداقل باعث شد مامانم حس و حالمو موقع غذا خوردن بفهمه و گیر نده بهم.
یجوری اجتماع گریز و کم حرفم که گاهی توی مکالمات ساده هم دچار مشکل میشم
مثلا طرف میاد سلام احوالپرسی میکنه و در جواب بعضی از حرفاش میمونم چی بگم حقیقتا:||
تقریبا میشه گفت امروز غول گشادی و خوابوندم زمین:))))
و الانم مثلا تایم استراحته(یکی ندونه فکر میکنه اینقدر پر مشغلم که حتی وقت سر خاروندنم ندارم)
هوای مشهد خیلی بگاییه،هر یکساعت دستشوییم میگیره
خسته شدم از شاشیدن...
الانم کتی زنگ زد ک پاشو بریم ارامگاه:|
و خب با بررسی تمام جوانب تصمیم گرفتیم بتمرگیم خونه
یکی از دخترای دانشگاهمون که گویا ورودی 97 بوده فوت کرده....
من که تاحالا یبارم ندیده بودمش و فقط از پیام تسلیتی که کانال دانشگاه گذاشته بود خبردار شدم....
این مرگ هم پدیده وحشتناک و جالبیه
نمیدونی کی میاد سراغت
حالا تازگیا من جوری شدم که هر وقت پامو از خونه میزارم بیرون با خودم میگم شاید دیگه هیچوقت نتونی برگردی خونه و هزار تا افکار این چنینی....
فکر کن کلی امید داشته باشی ب اینده و تلاش کنی برا رسیدن به ارزوهات بعد یهو همه چی متوقف بشه و تو حتی به اون اینده ای که تو فکرته یکمم نزدیک نشده باشی
از طرفی به نظرم مرگ باید تجربه جالبی باشه و اینقدری که ما رو ترسوندن ازش،ترسناک نیست
پشمای پاهام تازه جوونه زده
هر جا میشینم شلوارم میره بالا و پشما نمایان میشن
خلاصه که امروز هر کی خواسته هیزبازی دربیاره خوب ضد حال خورده😌
بالاخره همیشه که نباید پشما رو زد
بعضی وقتا حوصله نیست واقعا
فکر کنم خدا هرچی چربی اضافه داشته به پوست وموی من تزریق کرده
وگرنه دلیل دیگه ای برای اینهمه چربی ندارم
پوستم به گا رفته رسما
حتی ارایشم نمیکنم چون اصلا ارایش با وجود اینهمه چربی به پوستم نمیشینه
واقعا باید به یه دکتر پوست مراجعه کنم وگرنه امکانش هست خودم دست ب کار بشم پوست صورتمو بردارم-_-
وضعیت جوریه که من موهام به اجبار زشته
اما داداشم به اختیار خودش موهاش زشته-_-
سعی میکنم سرم تو باسنش نباشه اما واقعا دارم وسوسه میشم وقتی خوابه موهاشو ماشین کنم:'(
من ناراحتی عزیزامو میبینم و اذیت میشم از اینکه نمیتونم کاری کنم....
(ساره)
وقتی میرم ارامگاهم
یک طرفشو نگاه که میکنم چن نفر دارن چِت میکنن
اونطرفش چن نفر دارن همو دستمالی میکنن
ی طرف دیگشم یکی اینقدر سیگار میکشه که خار ریه هاشو گاییده
منم میرم اونجا رو چمنا لش میکنم میخابمzzZ
من و داداشم هر دو اکانت گوگلمون یکیه
موقع سرچ کردن حواسم خیلیه،یعنی جفتمون بخوایم دست از پا خطا کنیم ابرومون به چوخ رفتهD:
وقتی میبینم همه درگیر درس و دانشگان و فقط منم ک کلاسا رو شرکت نمیکنم و تمرینا رو به تخمم هدایت میکنم افسردم میکنه:(
پ.ن: البته امروز زیادی فعالیت کردم و کل کلاسا رو شرکت کردم منتهی با این تفاوت که استاد حرف میزد و من خواب بودم. فقط آخرای کلاس بیدار میشدم یه خسته نباشید میگفتم که فکر نکنه خواب بودم.
خلاصه که همینم خودش یه پیشرفت حساب میشه برای من.
حرفیم نباشه:/
دوباره برگشتم به دنیای ارام بخش نقاشی
انگاری یادم رفته بود نقاشی چقدر میتونه ذهنمو اروم کنه
و خب من عاشق وقتاییم که دستام موقع نقاشی به فاک عظما میره![]()


بعد از دیدن انیمیشن کوتاه"رالف را نجات دهید" که خیلیم تو اینستا وایرال شده،تنها چیزی که تو ذهنم میاد اینه که کاش هرچی زودتر نسل ادمیزاد منقرض بشه:)
ابجیم منو از استوری های اینستاش هاید کرده
از واتس اپ بلاک کرده:))))
تازه وقتیم پیش همیم هیچ حرفی باهم نداریم و سکوت کردن و ترجیح میدیم.
حتی سعی کردم باهاش ارتباط برقرار کنم ولی نمیشه که نمیشه!!
طرز فکرامون زمین تا اسمون فرق داره با هم.
کلا یدونه ابجی دارم،در این حد باهم صمیمی و رفیقیم:)))
بنده با 20 سال سن و به عنوان یک دهه هشتادی هنوز دیوونه دوبله گلوری و مهرداد رییسی ام😭
انیمیشنای دوران بچگیمو هنوز با همون دوبله دان میکنم و موقع نگاه کردنش خون گریه میکنم:((((
دوست دارم دوبله گلوری و صدای مهرداد رییسی و بغل کنم و بگم مرسی که بچگی خیلی خوبی و بهمون هدیه کردین♡🥺