لپ تاپو زده بودم به شارژ تا بشینم سریالمو ببینم
وارد اتاق که شدم دیدم فائزه رو تختم دراز کشیده
یهو دستاشو سمتم باز کرد و گفت بیا تو بغلم بخواب
رفتم تو بغلش خوابیدم و با دستاش موهامو نوازش میکرد
بهش گفتم وای قشنگ داره روحم ارضا میشه💆
یهو نفهمیدم چی شد که چشمام گرم شد و گرفتم خوابیدم
حسش خدااااا بود
صبح هم که بیدار شدم فائزه بهم گفت دیشب طوری عمیق خوابیده بودی که وقتی دستمو از زیر سرت کشیدم بیرون متوجه نشدی
بهش گفتم بیا هر شب اینجوری بخوابون منو
از جمله شبایی بود که خیلی راحت خوابیده بودم.