31/2/1401
ساعت23:35
یعنی در آینده به هم وصل میشیم:)؟؟؟
31/2/1401
ساعت23:35
یعنی در آینده به هم وصل میشیم:)؟؟؟
در عین حال که دلم یه عالمه چیز میخواد، هیچی نمیخواد.
دلم مسافرت میخواد.
دلم گم شدن تو جنگل و میخواد.
دلم شب تا صبح نشستن لب ساحل و تماشای طلوع خورشید و میخواد
و خوشحالم که یه ماهه دیگه تجربشون میکنم🤝🏽
امروز احساس کردم فیلیپ گلگرم.
بعضی روزها یه سری مشکلات و تنش ها تو زندگیم هستن که رو حال روحیم خیلی تاثیر میزارن.
حالا این مشکلات یا مربوط به خانوادمن یا مربوط به رابطه عاطفیم.
و اما امروز حس میکنم بیشتر از توانم با یه سری چیزها روبه رو شدم.
درحالیکه از ساعت ۱۰ صبح تا ۸ شب سرپا وایساده بودم و داشتم از خستگی بگا میرفتم
با میم بحثم شد
وقتیم اومدم خونه از قیافه مامان فهمیدم ناراحته و وقتی دلیل ناراحتیشو فهمیدم اینقدر عصبی شدم که دلم میخواست خودمو بزنم.
دوباره با مامان بحثم شد و برای اینکه نزنم زیر گریه رفتم سریع به صورتم آب زدم
دلش پر بود و همچنان باهام حرف میزد
منم چون میدونستم که فقط این حرف ها رو میتونه به من بزنه خودمو کنترل کردم و به حرفاش گوش دادم تا خودشو خالی کنه
که نتیجش شد یه حسنای عصبی که همچنان در حال ترکیدنه ولی خب هی احساس و عصبانتیشو سرکوب میکنه تا یه روز اینا رو هم جمع بشه و بگای سگ بره :)
امروز فهمیدم چقدر دیدگاه من و مامان درباره احترام گذاشتن به دیگران باهم متفاوته.
جمعه ها معمولا بابابزرگ برا صبحونه میاد خونمون
امروز هم اومده بود و داشتن باهم حرف میزدن که بحثشون کشید به مقایسه کردن حجت و جواد....
اینکه میگن برای یه مادر عزیزترین بچش همونیه که ازش دوره یا بیمارتره عین حقیقته.
مامان داشت میگفت حجت خیلی به بقیه احترام میذاشت و وقتی بزرگترش یه چیزی بهش میگفت یا دعواش میکرد سکوت میکرد
ولی جواد خیلی بی ادب تره و حتی اگه شما هم بهش گیر بدین جوابتونو میده.
نگاه نمیکنه طرفش کیه و حرف خودشو میزنه.
از نظر مامانم این یعنی بی احترامی...
ولی من میگم این یعنی از حق خودت دفاع کردن و تو سری خور نبودن.
چند روز پیش تو مترو یه خانم محجبه در حالی که من هندزفری تو گوشم بود و خسته و پاره بودم گیر داد.
حالا به چی من گیر داد؟
به آستین مانتوم
و در جواب حرفش که گفته بود استینت کوتاهه و ساق بپوش
باهاش بحث کردم و اون آخر هم به حرفام یه بیشعور چسبوندم.
وقتی اینو به مامان تعریف کردم
معتقد بود من خیلی بی ادبم و باید به حرمت سن بالای اون خانم سکوت میکردم و چیزی نمیگفتم.
و یا مثلاً تو سن ۱۴ سالگی وقتی خالم به خودش اجازه داد بهم فحاشی کنه منم متقابلاً مثل خودش رفتار کردم
و خب بازم توی این مورد همه معتقد بودن من خیلی بی ادبم.
از نظر مامان با ادب بودن یعنی بزاری بزرگترت هرجوری دلش خواست باهات حرف بزنه و رفتار کنه وتو به احترام اینکه اون ازت بزرگتره سکوت کنی
اما اینو نمیدونه که احترام،احترام میاره.
کسی که احترام میخواد اول از همه باید یاد بگیره به بقیه احترام بزاره🤝🏽
اینکه میبینم هنوز از یه سری چیزها توی گذشته نه تنها احساس پشیمونی نمیکنه بلکه همچنان با افتخار تعریفشون میکنه خیلی کفریم میکنه ولی خب بازم سکوت میکنم💆
دیشب یه خواب عجیب و بسی زیبا دیدم
خواب دیدم ماه و دزدیدم🌚
و وقتی دستم گرفتمش باهاش پرواز کردم
درحالیکه همه جا تاریک شده بود نور از من میتابید.
یاد گرو تو من نفرت انگیز افتادم🗿💙
خیلی فانتزی و قشنگ بود خوابم
از اون خواب ها که دلم نمیخواست بیدار بشم.
امروز صبح هم با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شده بودم
چون قرار بود با دوستم برم خرید
اما دیدم پیام داده که امروز نمیتونه و پشت بندش هم کلی معذرت خواهی کرده بود
و من خوشحال از اینکه نتونسته بیاد و لازم نیست آماده بشم دوباره دراز کشیدم.
حس میکنم هیچی لذت بخش تر از کنسل شدن قرارت وقتی شدیداً نیاز به خواب داری نیست:)
وقتایی که یکم بی حوصله ترم نیاز شدیدی به سکوت و خاموشی پیدا میکنم و خب کوچیکترین صدایی به راحتی دیوونم میکنه...
سوال پرسیدنای بابابزرگ در مورد حجت و عسل، جواب دادن مامان به سوالاتش،صدای گوشی کتی، نوتیف پیام نرگس بالای صفحه گوشیم و.... همه و همه دارن دست به دست هم میدن تا سر و اعصابمو به فاک بدن.
1- امروز امتحان میان ترم داشتم و خب همونطور که از اول ترم لاشو باز نکرده بودم موقع امتحانم لاشو باز نکردم و خب در نهایت کتاب لامو باز کرد💀
با تقلب یه سری چرت و پرت نوشتم ولی خب این استاد اینقدر پیگیره که بعد هر امتحان ب دانشجوها زنگ میزنه و دوباره از همون سوالات ازش میپرسه تا ببینه دانشجو خودش نوشته یا تقلب کرده
و خب اگه به من زنگ بزنه یقینا میرینم🤝🏽
2- قبلا میدونستم که آدم ها کصشعرن ولی خب امروز یقین پیدا کردم
چرا باید بیای به من پیام بدی و حالمو بپرسی و بعد وقتی من جوابتو دادم چند روز سین نکنی اما استوری بزاری
و بعد که از شدت کصشعر بودن رفتارت پیاممو پاک میکنم دوباره بیای بهم سلام بدی؟؟
وات دااافاکککک
بعد جالب اینه این کصخل ها همشون به تور من میخورن
مثلا با این کار میخوای چیو ثابت کنی جز اینکه یه کصمغز به تمام معنایی🗿؟
3- باید قبول کنم یه سری چیزها درست بشو نیستن و خب خودمو بیخود و بی جهت سرشون عصبی نکنم و به تخم نداشتم هدایتشون کنم.
سوووووو
کون لقتون.
4- امشب داشتم با مامان حرف میزدم و در مورد قهر کردن ابجیم باهاش صحبت میکردم
وسط حرفام گفتم
جالبه که اون از ما طلبکاره
و مامان گفت شما همتون همینجوری این:)
وقتی خودتون مقصر باشید دست پیش میگیرید پس نیفتین
حالا نمیدونم این در مورد من صدق میکنه یا نه ولی خب ویژگی تخمی ایه!!!
5-دیشب به یه جنبه دیگه ای از شخصیتم پی بردم
و اون اینه که حتی تو گوه ترین شرایط مالی هم باشم هیچوقت از این بابت ناله نکردم
و مثل بقیه نمیگم ندارم ندارم:)
بخوام واضح تر بگم غرورم اجازه نمیده حتی همچین چیزیو برای خانوادم بیان کنم چه برسه به بقیه
و خب در نتیجه از نظر بقیه میشم یه مرفه بی درد که دغدغه ای نداره در حالیکه گاهی اوقات شرایط اونقدر تخمیه که از بعضی نیازهام خیلی راحت میگذرم...
وخب کلی بخوام بگم این از اون ویژگی هاست که دوسش دارم.
حالا از کجا به این جنبه از شخصیتم پی بردم؟؟
از دیشب که مامان داشت با حجت حرف میزد و سر یه حرفی که به حجت زد کلی خجالت کشیدم با اینکه داداشمه:)))
6- وخب کاش والدین یاد بگیرن اگه بچشون میخواد بره سمت کاری با حرفایی مثل: در شأن تو نیست، اصلا این کار به تو نمیخوره و تو باید بری سراغ چیزهای بهتر و....
بچه رو از تجربه کردن چیزهای جدید منع نکنند تا بعدا طرف فکر نکنه گوه خاصیه و اینجوری به کمالگراییش افزوده نشه...
توی مشاوره دادن به روابط بقیه خواهر منطق و میگام
اما تا نوبت به رابطه خودم میرسه از یه دختر بالغ ۲۱ ساله تبدیل میشم به یه دختر ۱۳ ساله که نمیتونه خوب تصمیم بگیره و سر کوچیکترین چیزی ناراحت میشه🗿
و کلا متاسفانه کم پیش میاد که تو رابطه خودم منطقی پیش برم و احساساتم در اولویتن.
رابطه من و کتی وارد مرحله جدیدتری شده.
بدین صورت که هر روز بهم زنگ میزنه و کل اتفاقات اون روزشو اعم از ریدن و امثالشو تعریف میکنه.
و خب خوبه من دوست دارم🤝🏽🗿
و خب گاهی آرزو میکنم کاش همینجوری که رابطه من و کتی اینقدر صمیمی و بدون رودرواسیه، رابطه من و میم هم همینجوری بود.
البته شاید یه علتش دوری باشه
اینکه دوریم و همو دیر به دیر میبینیم و خب از یه چت کردن ساده هم نباید همچین توقعی داشته باشم.
ولی خب بازم دوست دارم تو یه سری چیزها راحت باشم باهاش ولی نمیتونم و این نتونستن هم خودش دلایل زیادی داره که اصلا دلم نمیخواد بازشون کنم.
امروز امتحان دارم و هیچی نخوندم
پیام استادمم دو روزه سین نکردم و اگه به من باشه هیچوقت هم سین نمیکنم.
رفته تو پلاتو اکانتشو کلا به دختر تغییر داده و بقیه رو اسکل میکنه🗿
امشب موقع شام بهم گفت یه پسره هست بهم پیام میده و خیلی سیریشه
گفتم چرا؟
میگه چون گیر داده بیا ببینمت
و درحالی که از خنده غش کرده بود میگفت حتی شمارشم بهم داده و دلم یکم براش میسوزه💀💀
خودمم خندم گرفته بود و بهش گفتم دیدی چقدر سیریش شدن بده؟؟
پس هیچوقت تو زندگیت سیریش ی دختر نشو
اونم در حالی که حرفمو تایید میکرد گفت اگه یبار دیگه سیریش بشه بهش زنگ میزنم و میگم من پسرم بکش بیرون🗿
یا کلا چون شکست عشقی نخوره میگیرم بلاکش میکنم.
منم حرفشو تایید کردم🤝🏽
ولی کلا این پسر اینقدر مرموز و ساکته که هیچوقت شخصیتشو برای همه اللخصوص منی که خواهرشم و باهاش صمیمیم رو نمیکنه.
و خب آدم پشماش گاهی میریزه.
چند وقت پیش ساره به واتساپ مامان پیام داده بود و حالمو پرسیده بود
امروز دوباره از واتساپ مامان بهش پیام دادم و باهم حرف زدیم یکم
ازش پرسیدم اونجا دوستی هم پیدا کرده و در جواب حرفم گفت آره ولی خب هیچ کدومشون جای تو رو نمیگیره:)))
چند تا از نامه های سمشو و اون خاطره ای که تو دفتر خاطراتم نوشته بود و براش فرستادم و کلی خندیدیم
چقدر دلم تنگ شده برات دختر.
با آدمای زیادی آشنا شدم و تو تایمای مختلف با آدم های متفاوتی فاب میشدم
ولی خب بازم هیچی جای دوستای قدیمی و بچگیمو نمیگیره...
هر چی هم بشه و هر چقدر هم دور باشم ازشون بازم یه گوشه از قلبم بهشون تعلق داره.
درحالی که توی سیاهی ها غرقم و از زمین و زمان حالم بهم میخوره
بازم حرف زدن با توعه که آرومم میکنه همیشه💆
بعضی روزها چنان امید به زندگی در من زیاد میشه که دلم میخواد یهو برم تموم کارهایی که دوسشون دارم و نتونستم برم سمتشون، کارهایی که ترسیدم برم تو دلشون،کارهایی که هی انجام دادنشون به تعویق انداختم و.... رو انجام بدم
چطوری بگم
انگار یه انرژی مزخرفی کل وجودمو فرا میگیره که میتونه همه کار بکنه
و بدی ماجرا اینجاست که این انرژی شاید مدت موندگاریش یه روز باشه.
و بعضی روزها هم مثل امروز اینقدر بی انرژیم که حتی حوصله نفس کشیدن هم ندارم و اگه میتونستم حتی قطعش میکردم🤝🏽
تو این روزها در حالی که کلی کار ریخته سرم من تو تخت خواب به سر میبرم و اصلا قدرت اینکه ازش بیام بیرون و ندارم
معمولا تو این حالت دلم میخواد گموگور بشم
گوشیمو خاموش کنم
در اتاق و قفل کنم
گوشامو بگیرم
چشامو ببندم و دیگه چیزی نبینم.
و بعد درحالی که بعد از چند روز حالم خوب شد برگردم و گندکاریامو درست کنم.
هیچوقت نفهمیدم چرا این حالت ها بهم دست میده.
کاش میتونستم نجات پیدا کنم ازش...
چون داره تو زندگیم بدجوری میرینه.
میل عجیبی به گم و گور شدن دارم.
نمیدونم بقیه خواهر و برادرها چجورین
ولی من در عین حال که خیلی دوسش دارم، بعضی روزها مثل امروز میخوام بلند شم و اون کله پوکشو اینقدر به دیوار بکوبم تا مغزش بریزه بیرون و بعد در حالی که میشاشم روش از خونه بزنم بیرون تا یکم اعصابم آروم تر بشه💆
اگه بخوام به استعدادش توی حرص در آوردن من نمره بدم نمره 10/10 و بهش میدم.
البته ناگفته نماند که من خیلی بیشتر حرصشو در میارم ولی به عنوان خواهر بزرگتر این حق و به خودم میدم🤝🏽
امروز از صبح زود با کتی زدیم بیرون و صبحونمو تو آرامگاه خوردیم
کتی اسپری با خودش آورده بود و دیوارهای اونجا رو ب گای سگ دادیم🗿
یکم نشستیم و کتی گفت بریم فلان موزه...
هم ببینیمش و هم همونجا نهار بخوریم
موزه اش به آرامگاه نزدیک بود و راهی همونجا شدیم.
وقتی رسیدیم چون جمعه بود بسته بود.
منم چون روز دوم پریودیم بود و چون پیاده روی زیاد کرده بودم خسته شده بودم و فقط دلم میخواست یه جا بشینم
یهو همونجا یه مکانی دیدم و همونجا نشستم
از مکانش خوشم اومد:)
تاحالا از این مکان زیاد رد شده بودم اما بهش دقت کرده نبودم و خب من عاشق اینجور فضاهام...
یکم اونجا موندیم و برگشتیم.
تو راه یه گربه دیده بودم که به یه مغازه کفش فروشی به طرز کیوتی خیره شده بود*.*
بعد اومد سمتممم++++
و خودشو هی لوس میکرد برام
دستای کیوتشو ببین فقط:)))
براش غذا گرفتیم و خوردش و هی خودشو لوس میکرد
ازش دل کندیم و رفتیم ی جای دیگه نهار خوردیم
اندازه چند ساعت باهم حرف زدیم و با هم برگشتیم خونشون
تو خونشون خوابیدیم و مامان اومد دنبالم و برگشتیم خونه
امشب چون مامان ناراحت بود باهم تو پارک قدم زدیم یکم و خب هوا هم زیادی خوب بود.
روز خوبی بود اگه درد پریودی و فاکتور بگیرم ازش.
شخصیت من طوریه که خیلی وقتا وقتی از یه آدم ناراحت میشم همون لحظه بهش نمیگم و اونا هم نمیفهمن و فکر میکنن همه چی روبراهه
اما خب حقیقت اینه که من پشت ظاهر خونسردم کلی حال بد و افکار منفی هست که ازدرون میخورنم.
و وقتی یهو کاسه صبرم لبریز میشه و شروع میکنم به حرف زدن حرفام خیلی تیز و برنده میشن و خب طرف مقابل و خیلی ناراحت میکنم
اما خب بازم تو همین حالت هیچکس نفهمید که بازم من چقدر داغونم
خلاصه علاوه بر ناراحتی قبلیم یه ناراحتی دیگم بخاطر ناراحت کردن طرف مقابلم بهم اضافه میشه و میگم دختر عجب عنی هستی تو!!!
و خب این چیزیه که نمیتونم کنترلش کنم...
و اینجوری گند میزنم به روابط دوستانه و عاطفیم🤝🏽
ولی خب مابین همه اینها و با درک کردن این موضوع که اخلاقم خیلی مزخرفه
کاش اون ادمام رفتار خودشونو درک میکردن و میفهمیدن که چرا اینقدر تلخ و زهرمار میشم یهو
ولی خب هیچوقت نفهمیدن....
کتی: هفت و نیم از خونه بزن بیرون
و منی که ساعت ۷:۲۹ تازه میخوام برم حموم🗿
روزایی که با کتی صبحونمونو تو آرامگاه میخوریم>>>>>>>>>
لعنتی ی جوری اون محیط حالمو خوب میکنه که حاضرم شرط ببندم صدتا روانشناس نمیتونن اینکارو بکنن
من چرا جدیدا تا یه چیزی مینویسم و پستش میکنم یه دقیقه بعد میخوام پاکش کنم🤦
نوشته های چند روز پیشمو که میخونم عنم میگیره ولی خب میزارم بمونن🤝🏽🗿
.
ی جور زانوی غم بغل کردی ، خودتو تو اتاق و تاریکی حبس کردی و انرژی منفیتو به اطرافیانت منتقل کردی که انگار دنیا به آخر رسیده.
برات متاسفم...
از اینکه اونقدر ضعیفی که اجازه میدی یه اتفاق کل زندگیتو در بر بگیره.
چند سال دیگه به الانت میخندی و با خودت میگی دختر عجب خری بودم که اینقدر خودمو به فاک دادم.
چند شب پیش حالتیو تجربه کردم که تاحالا تجربش نکرده بودم
شدیداً نیاز داشتم یه جا بنویسمش و یا برای کسی بازگوش کنم (شاید اینجوری آروم تر میشدم)
اما در نهایت نه تونستم بنویسم و نه تونستم با کسی درموردش حرف بزنم
چون حس میکردم نمیتونم شدت اون درد و با کلمات بیان کنم...
از اون شب تا الان فهمیدم هر چقدر آدم های زیادی و دوست داشته باشی به همون اندازه بیشتر آسیب میبینی
هرچقدر احساست به یه آدم قوی تر باشه بیشتر اذیت میشی
عشق کشندست.
وابستگی زجر اوره.
و این در مورد خانواده آدمم صدق میکنه.
یه دوره ای از فکر اینکه یه روز مامانم یا خانوادم نباشن از ترس به خودم میلرزیدم و معتقد بودم اگه یه روز همچین اتفاقی بیفته خودمو نابود میکنم.
و از اون شب به بعد دارم سعی میکنم و روی خودم کار میکنم که آدم ها رو دوست داشته باشم، عاشقشون باشم اما بهشون وابسته نباشم.
سعی میکنم باهاشون خاطره های خوب بسازم اما اگه یه روز تو زندگیم نبودن زندگیمو به فاک ندم
ومن خوب میدونم چطوری رو خودم کار کنم تا به همچین آدمی تبدیل بشم.
از اون اتفاق ممنونم
شاید باید همچین جرقه ای تو زندگیم میخورد تا من به خودم بیام و بفهمم دارم با خودم چیکار میکنم...
دلم میخواد یه روز بشینم با مامان خیلی منطقی حرف بزنم و بهش بفهمونم که بعضی کارهاش خیلی زشته.
اما خب در نهایت مطمئنم عصبی میشم و کار به دعوا میکشه.
و من اصلا دلم نمیخواد تو یه سری مسائل روم به روش باز بشه.
البته از یه جهت با چیزایی که دیده بهش حق میدم و میدونم چی تو فکرش میگذره که همچین کاری میکنه اما خب بازم دلیل نمیشه تو زندگیم سرک بشه
21 سالم شده مادر من
مطمئنا ب اون بلوغ عقلی رسیدم و خوب و بد و تشخیص میدم🤦
چقدر بعضی وقتا از مودی بودنم میترسم!!!
قشنگ قابلیت اینو دارم در عرض چند ثانیه از ی آدم بیزار بشم...
و اما سوالی که پیش میاد اینه که آدم ها واقعا ناراحتم میکنن یا این منم که بی دلیل ناراحت میشم؟
کاش همونجوری که خیلیا رو تو فضای مجازی میوت کردم تو واقعیت هم میتونستم بکنم.
مثلا حرفاشونو هر وقت دلم میخواست سین میزدم و یا اصلا سین نمیزدم تا در نهایت خودشون پیامشونو پاک کنن🗿
به قول چارلز بوکوفسکی:
"هرچه از نسل انسانها دورتر میشوم، احساس بهتری دارم؛ اگرچه نوشتههای من در مورد انسانهاست، هر چه از آنها دورتر باشم؛ احساس بهتری دارم. 2 اینچ فاصله از انسانها خوب است، 2 مایل عالی است؛ 2 هزار مایل عالی و زیباست. تا زمانی که قادر باشم غذا بخورم، به من غذا می دهند؛ زیرا من نیز به آنها غذا میدهم. اما دوست ندارم در نزدیکی آنها باشم و یا حتی در میان جمعیت کسی آرنجش با من تماس پیدا کند، چون من واکنش نشان میدهم! من از نسل انسانها خوشم نمیآید؛ عقایدشان را دوست ندارم، صورتشان را دوست ندارم، پاهایشان را دوست ندارم، گفتگو و صحبت با آنها را دوست ندارم، مدل موی آنها را دوست ندارم، ماشینهایشان را دوست ندارم، سگها، گربهها و یا اهدافشان را دوست ندارم."
البته که این وسط من گربه ها رو دوست دارم
و اگه دوتا گزینه جلوم باشه که یکیشون زندگی کردن برای همیشه با حیوانات و اون یکی دیگه زندگی کردن با انسان ها باشه من مسلما و بدون شک و تردید گزینه اول و انتخاب میکنم.
آدم های کمی و دوست دارم که شاید تعدادشون ب انگشتای دست هم نرسه.
رابطمو با آدمها کمکردم چون از روابط سطحی بیزارم اما خب همون تعداد آدمی هم که روابط عمیقی باهاشون دارم تیکه ای از وجودمن.
یه چیز دیگه ای که برام امروز اتفاق افتاد و بابتش ی کوچولو خوشحال شدم این بود که دوباره برا چند ساعت شدم همون حسنای سابق و خودمو تو دنیای تئوری ها خفه کردم
قبلا این کار خوراکم بود و تو اون زمان حس میکردم هیچکس اطلاعاتش اندازه من نیست🗿
حس زیبایی بود از اینکه دوباره ی سری چیزها رو تجربه کردم.
اندازه یه رمان طولانیه🗿😂
ولی خب رمز تعلق میگیره:)💙
کل دیشب و نخوابیدم.
صبح ساعت ۵ با غرغرای مامان خونه رو به مقصد فرودگاه ترک کردم.
الان که جلوی گیت نشستم یه استرس تخمی کل وجودمو گرفته.
البته برای منی که بار اولمه تنها دارم میرم مسافرت فکر کنم طبیعی باشه.
نه دوستی و نه خانواده ای🚶♀
خدا کنه از استرس،سالم ب شیراز برسم...
وقتی هزارتا کار ریخته رو سرم میل شدیدی به اتلاف وقت دارم.
بعد دقیقه نود خودمو پاره میکنم تا بتونم همشونو انجام بدم و در آخر هم از استرس پاره میشم.