قرار بود امروز تا شب خونه تنها باشم.
از دیشب برای امروزم برنامه ریزی کرده بودم تا از تنهاییم نهایت لذت و ببرم
صبح ک از خواب بیدار شدم رفتم صبحونه خوردم و با میم سر ناراحتی که پیش اومده بود تلفنی صحبت کردیم
دراز کشیده بودم و باهاش چت میکردم که دیدم زنگ خونمون زده شد و کتی اومد خونمون
بهم گفت داره بارون و برف میاد آماده شو بریم آرامگاه
لباس گرم پوشیدم و اسنپ گرفتیم
پول اسنپ دوبرابر شده بود
یعنی اگه روزای عادی من تا جای مترو 12 تومن میرفتم امروز تا مترو 24 تومن رفتم
اونم برا یه قدم راه!!!
خلاصه رسیدیم آرامگاه و اصن عاححح:)))
هوا مثل سگ سرد بود
از جاهای مهمش که پر از حس خوب برای من و میم بود عکس گرفتم و براش فرستادم.
یکم نشستیم و ساعت ۵ رسیدم خونه
نهار خوردم اتاقمو مرتب کردم گرفتم خوابیدم
اسما و مامان اومدن خونه...
مامان با حجت ویدیو کال کرده بود و داشت حرف میزد که گوشیو داد ب من
باهاش نشستم یکم حرف زدم و اینا
داشت میگفت برات آیپد خریدم منتظرم دایی بیاد تا برات بفرستم
تا این حرف و زد اسما از اونور جیغ و داد کرد
دختره حسود🤦
حجت داشت ب حرفای اسما میخندید و سرشو تکون میداد
گوشیو ک قطع کردم بهش گفتم وقتی دارم باهاش حرف میزنم سعی کن یاد بگیری دهنتو ببندی و تو کاری ک بهت مربوط نیست دخالت نکنی:)
بعدم مامان و اسما آماده شدن رفتن مهمونی خونه بابابزرگ
این مرد همیشه مهمونی میگیره
چرا خسته نمیشی آقای سجادی:)))))؟؟؟
شایدم واقعا پولاش اضافه کرده وگرنه دلیل دیگه ای برای هفته ای یک بار یا دوبار مهمونی گرفتن من نمیبینم🤦
مامان امشب گیر سه پیچ داده بود که پاشو آماده شو بریم مهمونی خیلی وقته خونه بابابزرگت نرفتی
و تنها چیزی ک تونستم بگم این بود که ریدم ب خودش و مهمونی گرفتن اش...
اونا رفتن و من تنها نشستم الان
در کل روز بدی نبود اگه ی سری چیزهاشو فاکتور بگیرم...