معصومه اومد کنارم نشست و یکم از پیاماشو با دوست پسرش و بهم نشون داد
کنجکاو تر که شدم با یه لحن لوسی بهش گفتم اگه بزاری بقیشو بخونم منم عکسای خودمو میم و بهت نشون میدم
سریع قبول کرد
لپ تاپ و باز کردم و رفتم تو پوشه ی عکسهایی که هیچ وقت سمتشون نمیرم
یهو فائزه و لعیا هم کنارم نشستن و چند تا از عکسای دونفره معمولیمونو که تو بغلش بودم و لپمو بوس کرده بود و نشونشون دادم
خیلی هم مواظب بودم تا سمت عکسای ممنوعه مون نرم:)
لپ تاپ و بستم و گفتم امیدوارم ی روزی شهامت اینو پیدا کنم تا تموم این عکسا رو حذف کنم....
هر وقت به عکسامون نگاه میکنم ناخودآگاه ی لبخند رو لبام میشینه و تا به خودم میام میبینم با ی لبخند گنده خیلی وقته که روی یک عکس زوم کردم
و این نشون میده که چقدر رابطه زیبایی باهاش داشتم و چه احساسات زیباتری و باهاش تجربه کردم3>