گربهٔ آبی ونگوگ 💙🌻

اینجا یک گربه آبی حرف میزند...

اتفاقات امشب.

Hosna2022/4/20 ، 11:25 PM

امشب مامان اینا افطاری جایی دعوت بودن 

من تو اتاق نشسته بودم که مانتوشو آورد داد دستم و گفت اتو کنم براش 

حالا هرچی نگاه میکردم می‌دیدم این مانتو هیچ چروکی نداره 

اتو رو زدم ب برق و حواسم نبود که رو آخرین درجشه 

تا اتو خورد به مانتو، مانتوش سوخت و پاره شد💀 

وقتی فهمید کم مونده بود تیکه تیکم کنه‌ چون مانتوی مورد علاقش بود.

مانتوشو گرفت مستقیم انداخت سطل اشغال.

خیلی امشب ترسیدم ازش🗿

وقتی خاله زنگ‌ زد بهش سرش داد زد و گفت مهمونی نمیاد. 

جرات نداشتم پامو از اتاق بزارم بیرون. 

کتی اومد خونمون 

و وقتی قضیه رو آروم بهش گفتم 

اونم گفت الان میترسه از اتاق بره بیرون🗿🤦 

خلاصه ی ساعت بعد آروم شد و من و کتی از اتاق زدیم بیرون. 

کتی داشت واسم فیلم می‌ریخت که دیدم تو تلگرام بهم پیام داده که "الان دارم عکساتو میبینم میدونستی خیلی سم بودی🗿؟"

سریع رفتم پیشش دیدم رفته تو پوشه عکسام 

ی چیزی حدود ۵۰۰۰ تا عکس 

همشونم از ۱۴ سالگی ب بعد با ادیتا و ژستهای سمی💀 

نشستیم نگاه کردیم و سر هر عکس سم از خنده پاره می‌شدیم 

البته که من غیر خودم ی عالمه عکس سم از خود کتی دارم. 

بعدم رفت خونشون 

مامان داره سرگذشت ی ندیمه رو میبینه 

تو این دو روز من و جواد حامله شدیم حقیقتا.

💙

Hosna2022/4/20 ، 3:41 PM

انگار من از جای بُریدگیِ زخمی در تن تو روییده ام. 
اخ دوستت دارم 
وقتی می نویسم که دوستت دارم سینه هایم درد میگیرند؛
همیشه همین طور است.
عشق مثل شیری که در پستان می ماند و مکیده نمی شود، 
میخواهد سینه ام را بشکافد. 
اگر باد خاکم را ببرد و هیچ بشوم باز هم دوست دارم. 

�از نامه های فروغ به ابراهیم گلستان� 

متفرقه.

Hosna2022/4/19 ، 5:10 PM

دیشب اینقدر عصبی بودم که سریع اومدم اینجا تا حرفامو خالی کنم اما هی تایپ کردم و پاک‌کردم 

در نهایت گوشیو خاموش کردم و گرفتم خوابیدم. 

دیشب گفتم زودتر بخوابم تا صبح زودتر بیدار بشم اما در نهایت ساعت۳ ظهر از خواب بیدار شدم 

کون خواب و پاره کردم من🤦

تا خود صبح هم هزارتا خواب چرت و پرت دیدم که توی همشونم داشتم یا فرار میکردم یا بقیه رو میزدم 

خوابام خیلی خشن بودن. 

باید امشب شروع کنم ی برنامه برای خودم بنویسم 

خیلی ریده شده تو زندگیم 

کلا فکر کنم در طول شبانه روز فقط ۶,۷ ساعت بیدار باشم بقیشو خوابم. 

از دیشب تا الان داره بارون می‌باره 

هوا خیلی سرده 

تا از زیر پتو میخوای بیای بیرون دوباره برمیگردی سرجات🗿

دارم خودمو از فکر کردن زیاد میکشم:) 

یکم با کتی حرف زدم و حالم خوب شد 

صحبت درباره گربه ها همیشه حالمو خوب میکنن😂😍 

ی جاهایی اینقدر بهم فشار وارد میشه که دلم میخواد برم پی وی حجت و همون‌جوری که من ب حرفاش گوش میدم و باهام درد دل می‌کنه منم برم پیویش و درباره خودم و رابطم باهاش حرف بزنم  

اما در نهایت میگم ارزش نداره بخوام یکی دیگه رو درگیر رابطم بکنم و ناراحتش کنم

ولی خب ی روز میترکم 

تیکه تیکه میشم:))

🤦

Hosna2022/4/19 ، 12:7 AM

امشب دوباره بارون اومد اما شدیدتر از دیشب 

هوا هم سرده. 

دوباره رفتیم بیرون ی چیزی خوردیم برگشتیم. 

ماه رمضون ریده تو ساعت خوابم 

امروز تا ساعت ۵ بعدازظهر دراز کشیده بودم. 

باید دوباره سعی کنم ساعت خوابمو تنظیم کنم🤦

شب.

Hosna2022/4/18 ، 3:39 AM

امشب بارون شروع ب باریدن کرد 

ساعت ۲ جواد اومد تو اتاقم و گفت چه هواییه آدم دلش میخواد بزنه بیرون 

بهش گفتم بریم بیرون؟ 

گفت بریم.

آماده شدیم و زدیم بیرون 

بارون نم نم میبارید 

همه جا خلوت و آروم بود 

رفتیم پارک 

صدای پرنده ها و اون خنکی هوا تکه ای از بهشت بودن دقیقا:))) 

اینقدر همه جا آروم و خلوت بود که کم کم داشتم میترسیدم ولی خیلی خوش گذشت🗿 

امشب و تو اون هوا روحم از حس های خوبی که داشتم از محیط می‌گرفتم ارضا شد قشنگ.

21💙

Hosna2022/4/17 ، 11:19 PM

سلام ۲۱ سالگی. 

هیچوقت از این سن خوشم نمیومده یا بخوام کلی تر بگم کلا چند سالیه حس خوبی به روز تولدم ندارم. 

اما مابین همه این احساسات ضد و نقیض وقتی میبینم آدمای زندگیم تولدم یادشونه حس خوبی بهم دست میده:) 

چه اون آدم هایی که ازم دورن و با تبریک ها و حرفایی که در نوع خودش برای من اینقدر خاص بود که دوست دارم همشونو ی جا بنویسم تا هر روز که بیدار میشم ببینمشون. 

میم عزیزم،علیرضا،فاطمه، فاطیما و حجت قشنگم:) 

آرزو میکنم سال دیگه به جای تبریک خودتون پیشم باشین💙 

و چه آدم هایی که پیشم بودن و با یه بغل و بوس تولدمو تبریک گفتن و کنارم بودن. 

کتی دوست یکی یدونم که همیشه تو همه حال بد و خوبم پیشمه و حتی از اول فروردین هر روز منو حامله میکرد و می‌گفت میدونستی چند روز دیگه تولدته🤦😂 

مامان قشنگم که امروز بخاطر ی حرف احمقانه من رفته کل مشهد و زیر و رو کرده تا اون چیزی که می‌خوام و پیدا کنه:) 

و در آخرم با جمله ریدم تو هیکلت بیا بغلم تولدمو تبریک گفت و بوسم کرد 

جواد کله خربزم که اومد برا اولین بار بغلم کرد و بوسم کرد

ملیکا دخترخاله ۱۰ سالم که از بچگی میتونم بگم اولین بچه ای بود که خیلی دوسش داشتم و میتونم برای اون لپای قشنگش بمیرم امشب خودشو رسوند خونمون تا کادوشو شب تولدم بهم بده.

ابجی قشنگ و خوشتیپم که هیچوقت با هم اونطوری که باید باشیم صمیمی نیستیم و حرف نمی‌زنیم اما از ته قلب جفتمون میدونیم چقدر همو دوست داریم، امشب پیشم بود و بوسم کرد و من آرزو کردم کاش میتونستم ی روز بدون اینکه ازش خجالت بکشم بغلش کنم:) 

وقتی شمع ۲۱ سالگی و فوت کردم اون لحظه هیچ آرزویی نداشتم.

تو سن ۲۱ سالگی فهمیدم چقدر خوشبختم که همچین آدمایی تو زندگیمن 

فهمیدم چقدر عاشقشونم و فهمیدم برای خوشبختی نیازی نیست دنبال چیزی بگردم همینکه به خانوادم و دوستام نگاه کنم میفهمم من خوشبخت ترین آدم دنیام.

ارائه

Hosna2022/4/16 ، 4:11 PM

دیشب خیلی خوابم میومد 

مامان که برا سحر بیدارم کرد گفتم من فردا مطمئنم پریود میشم و گرفتم خوابیدم و تا الان پریود نشدم🗿 

صبح که بیدار شدم و نت گوشیو روشن کردم همگروهیم بهم پیام داده بود و گفته بود امروز ارائه داریم و من اینجوری بودم که ودف چرا زودتر نگفتی-_- 

رفتم بشینم یکم بخونم دیدم هیچی نمی‌فهمم 

و از اونجایی که تو کلاسهاش خواب بودم کلا ریدم. 

نشستم یکم با آرمان صحبت کردم و گفت بیا من بهت توضیح میدم و از اونجایی که ما دوستایی هستیم که خیلی بهم لطف و محبت داریم در جواب یه شوخیم این حرف و زد💀

پسره احمق خل و چل🤦😂 

وای ی عالمه چیز بود که باید اینجا می‌نوشتم ولی ننوشتم 

تا شب سعی میکنم بنویسمشون برا خودم.

کتاب.

Hosna2022/4/13 ، 6:12 PM

از حموم اومده بودم بیرون و تو بالکن نشسته بودم که دیدم مامان اومد خونه و برام چند تا کتاب خریده بود:))))))) 

من به خودم قول داده بودم تا کل کتاب های تو خونمونو نخوندم نرم کتاب دیگه ای بخرم 

اما خب اگه بگم با دیدن کتاب هایی که مامان خریده بود خوشحال نشدم دروغ گفتم. 

عمیقا یکیو می‌خوام تا باهاش اینتراکشن کتاب داشته باشم 

و خب از اونجایی که ادمهای اطرافم زیاد اهل مطالعه نیستن این قضیه کنسله. 

اگه میم قشنگم نزدیکم بود این اتفاق بینمون میفتاد ولی خب دوره:)

این روزا هم کتابی که برام خریده بود و دارم میخونم*.* 

باز من امروز استوری یکی از دوستای مشترک من و کتی و دیدم که داره تو ارامگاهم درس میخونه 

و خب دوباره یکم حرص خوردم-_- 

کاش میتونستم اون مکان و به مالکیت خودم در بیارم.

شب

Hosna2022/4/13 ، 3:59 AM

نصف شب که میشه ذهن من میره منفی ترین سناریوها رو‌که اصلا عملی نمیشن(البته امیدوارم) و میچینه و برای هر کدومشون غصه میخوره و افسرده میشه 

همینقدر مریض... 

برای همینه که نباید هیچوقت شب ها بیدار بمونم.

دیالوگ

Hosna2022/4/12 ، 10:27 PM

هاچ مَنسِل: روز پر ماجرایی بود. 

بِکا منسل: باهات موافقم. 

هاچ منسل: درست مثل ایام قدیم،ها؟ 

بکا منسل: اوهوم. 

هاچ منسل: دلم برات تنگ شده. 

بکا منسل: من همینجام،هاچ؛ همین جا هم میمونم.

هاچ منسل: می‌دونم. امشب... داشتم فکر میکردم. 

بکا منسل: به چی؟ 

هاچ منسل: به...به اینکه مدت زیادی از آخرین باری که همدیگه رو بغل کردیم،میگذره؛ نمی‌دونم چند وقته که همدیگه رو نبوسیدیم.
ماه هاست که با هم سکس نداشتیم. 
سالهاست که عشق بازی نکردیم. 
به نظر میاد خیلی از من دور شدی. 
می‌دونم... بی انصافیه که اینطوری بهت بگم، ولی....من....من دلم برات تنگ شده. 
یادته قبلا کی بودیم؟ من که خوب یادمه.

عادت

Hosna2022/4/12 ، 10:19 PM

هرچقدر هم که یه موضوع ناراحت یا اذیتت کنه بالاخره بهش عادت میکنی و فکر میکنم کل مشکلات آدمیزاد از همین سرچشمه میگیره.

یه جا خونده بودم که انسان عبارت است از موجودی که به همه چیز عادت می‌کند 

اما سوالی که پیش میاد اینه که به چه قیمتی عادت می‌کنیم:)؟

متفرقه

Hosna2022/4/12 ، 3:57 AM

1_باز از اون شب هاست که بی دلیل کلی انگیزه بهم تزریق شده. 

اگه خدا بخواد یکم ماتحت گرامیو تنگ کنم و فردا زودتر بیدار شم درس بخونم 

فکر کنم یه ۳ سالی میشه که دیگه درس نخوندم🗿

 

2-خوشحالم که مامان با گیاه خوار شدنم اوکی شده و برام غذاهای گیاهی میپزه 

هرچند همچنان گاهی باهام حرف میزنه تا منصرفم کنه 

مثلا دیشب کوفته قلقلی درست کرده بود و در حالی که داشتم خوراک لوبیا سبز می‌خوردم بهم گفت تو قبلا خیلی کوفته دوست داشتی الان چه بلایی سرت اومده که کوفته رو ول کردی چسبیدی به لوبیا سبز😂🤦

البته قراره یکسال گیاهخوار بمونم بعد وارد مرحله وگن بشم.

 

3-دیشب درحالی که تو اتاق نشسته بودم مامان گوشی بدست وارد اتاق شد و گفت بگیر با حجت حرف بزن 

من اون لحظه حوصله هیچیو نداشتم و از اینکه منو تو عمل انجام شده قرار داده بود عصبی شدم یکم 

با حجت حرف زدم یکم و فهمیدم حجت اوتاکوعه:))) 

خصوصیات اخلاقی و سلیقه هامون یکم به هم شبیهه و این باعث میشه بیشتر همو درک کنیم. 

چند تا انیمه خوب هم بهم معرفی کرد 

حس میکنم دیگه باید از اتک بکشم بیرون.

بهار

Hosna2022/4/12 ، 3:23 AM

از بهار فقط پرخوابی،بالا رفتن سنم،عطسه های پی در پی و سرفه های پاره کنندش به من رسیده. 

مسلما باید بدم بیاد از این فصل ولی همیشه حس زندگی و بهم میده.

🗿

Hosna2022/4/10 ، 6:5 PM

سرعت تغییر مودم خداستتت 

فقط کافیه بخوام که حالم خوب بشه و خوب میشه:)) 

حتی اگه کل مشکلات و فشارهای روحی دنیا تا دسته توم باشن🗿

🚶‍♀

Hosna2022/4/10 ، 5:4 PM

توی یه دوره ای از زندگیم یا بهتر بگم از ۱۴ سالگی به بعد اینقدر یه سری فشارهای روحی و تحمل کردم که دیگه الان نمیتونم به خیلی چیزها اهمیت بدم 

دارم میبینم که چطوری از علایقم و هدفام دست کشیدم و کاری نمیکنم. 

و این هیچ کاری نکردن هم بخاطر اینه که کلا خیلی از علایق و هدفام اهمیتشونو برام از دست دادن🚶‍♀ 

حس میکنم توی این برهه از زندگیم هیچی نمیخوام 

فقط دلم میخواد سرم و محکم بکوبم به دیوار تا مغزم متلاشی بشه و بعد بگیرم اندازه چند سال بخوابم. 

خواب

Hosna2022/4/10 ، 4:4 PM

ظهر یه خواب مزخرف دیدم که باعث شد تو خواب گریه کنم.

از اون خواب ها که خیلی ناراحتم میکنن 

بیدار که شدم خوابم به واقعیت پیوست:))) 

و داشتم تمام تلاشمو میکردم از خنده های مامان و حرف های مزخرف جواد نزنم زیر گریه و‌ داد نزنم. 

هرچند خوابم خیلی چرت بود و دلیل گریه کردنمم تو خواب از اونم چرت تر بود اما همچنان ناراحتم... 

شاید چون نزدیک پریودیمه اینقدر حساس شدم

حالم جوریه انگار وسط یه اتاق تاریک بدون در و پنجرم که دیوارهاش هی دارن به هم نزدیک تر میشن و فضا رو تنگ تر میکنن و من اون وسط گیر کردم و راه فراری ندارم و احساس درموندگی میکنم. 

همینقدر مزخرف و‌گوه🚶‍♀

بلند فکرکردن.

Hosna2022/4/10 ، 1:44 AM

از مرحله اورثینک وارد مرحله بلند فکر کردن شدم🤦 

کنار مامان نشسته بودم و داشتم به ۱۰۰ تا چیز‌ مختلف همزمان فکر میکردم که یهو گفتم ازش متنفرم 

و اصلا نمی‌دونم این جمله رو برای چی و یا برای چ آدمی ب کار بردم 

فقط فهمیدم که مامان گفت از کی متنفری🗿 

و در جواب حرفم که بهش گفته بودم هیچی فکر کنم بلند فکر کردم، گفت داری کم کم دیوونه میشی حس میکنم.

رگ

Hosna2022/4/9 ، 10:18 PM

یکی دیگه از زیبایی های بدن که دیشب بهش پی بردم رگ ها هستند.

درحالی که نسخ خواب بودم و داشتم سحری می‌خوردم به مچ دستم خیره شدم که چجوری رگ سبزش دیده میشه. 

حس میکنم قسمت مورد علاقه بدنمو پیدا کردم... 

جاییه که یکی از رگ های دستم از انگشت اشاره ام تا وسط دستم(مابین مچ دست و آرنج) کشیده شده و باهربار دست زدن بهش قشنگ احساسش میکنم:)

قول

Hosna2022/4/9 ، 10:10 PM

چی منو خیلی ب مرزجنون میکشونه؟؟ 

قولی که به من دادی و من روش حساب باز کردم و عملی نکنی و همون قول و برا یکی دیگه انجام بدی. 

آخرین باری که همچین اتفاقی افتاد پارسال بود و من اونجا حس میکنم به آخرین درجه از عصبانیتم رسیدم... 

هرچند الان که بهش فکر میکنم میبینم خیلی مسخره بود که من بخاطر اون قول احمقانه ب خودم اینقدر آسیب زدم 

ولی خب چیزی که اهمیت داره اینه که اون زمان عملی کردن اون قول خیلی برام مهم بود. 

امشب هم همچین چیزیو تجربه کردم 

اما ب جای عصبی شدن خندم گرفته بود و بهم ثابت شد آدم ها خیلی تخمی تر و بی ثبات تر از چیزین که فکرشو میکردم.

لاغری

Hosna2022/4/8 ، 6:35 PM

دیشب خاله و سجاد اومده بودن خونمون 

داشتم با سجاد درباره فیلم و انیمه بحث میکردم که خاله گفت چقدر لاغر شدی چشمات خیلی گود شده🗿 

مامانم دیشب موقع سحری گفت خیلی لاغر شدی 

و امروز هم بهم گفت تا ماه رمضون تموم بشه فکر کنم چیزی ازت نمونه و کلا آب بشی. 

دیگه جرات اینکه برم خودمو وزن کنم ندارم چون می‌دونم دوباره مثل سگ ناراحت میشم💀

🎶

Hosna2022/4/6 ، 4:48 PM

از خدا ترین آهنگای امینم میتونم به این اشاره کنم:))) 

چند تا آهنگ هستن که حجت همیشه گوش میداد بهشون و منم الان وقتی بهشون گوش میدم فکرم میره سمت حجت. 

و اینم یکی از همون آهنگاست💆 

تست.

Hosna2022/4/6 ، 4:30 PM

علیرضا لینک یه تست و برام فرستاد و گفت انجامش بدم 

آزمون سنجش سن عقلی بود و من از نظر عقلی 30 سالمه🗿 

هرچند تستش ب نظرم معتبر نبود چون کصشعر ترین سوال ها و جواب ها رو داشت.  

از بیکاری رفتم دوباره تست mbti و دادم و فهمیدم واقعا ثبات شخصیتی دارم🗿🤝🏽 

درصد درونگراییم 83 درصد شده در حالی که آخرین بار 100 درصد بود💀

قبل و بعد.

Hosna2022/4/6 ، 3:50 PM

در حالی که امروز داشتم چت های قبلمونو میخوندم و لبخندم با خوندنشون هی پررنگ تر میشد، فهمیدم که رابطمون به قبل و بعد اولین قرارمون تقسیم میشه. 

قبل اینکه همو ببینیم جفتمون به خصوص اون از گفتن کوچیکترین چیزی که توی هر رابطه ای طبیعیه خجالت می‌کشید و حتی بخاطر این خجالت تا یه روز با من حرف نمی‌زد 

هرچند منم خجالت می‌کشیدم ولی نه به اندازه اون. 

اما وقتی همو دیدیم و بعد از اولین دیدارمون کلا دوتامون به آدم های دیگه ای تبدیل شدیم. 

حتی چندین بار کتی هم ب این موضوع که من خیلی تغییر کردم اشاره کرد. 

با اینکه مرز های خجالت،حیا و عفت و رد کردیم و با هم تو یه سری مسائل نسبت به قبل صادق تریم اما همچنان باهم راحت نیستیم. 

و با چت کردن هم نمیشه این مشکل و حل کرد 

برای همون توی اون یه هفته ای که قراره باهم وقت بگذرونیم و پیش همیم به هم قول دادیم خیلی چیزا رو حل کنیم. 

و اما بعد اون یه هفته مطمئنم شخصیت و رفتار دوتامون از اینی که الان هستیم خیلییی بیشتر تغییر می‌کنه:)) 

و من چقدر این تغییراتمونو دوست دارم💙

 

امروز

Hosna2022/4/5 ، 7:8 PM

وقتایی که مریضم یا یکم خستم و میخوام استراحت کنم 

همون روز مامان تصمیم میگیره کل خونه رو بهم بریزه و تمیز کنه و همیشه هم از جایی شروع می‌کنه که من خوابم. 

یکم تا ساعت ۴ خوابیدم و ساعت ۵ رفتم سر کلاس 

فقط ارزو میکنم این ترم حسابداری صنعتی و پاس کنم تا ب طور کامل از دست این استاد راحت شم. 

سرکلاسش بودم و همزمان داشتم تو گوگل چیزیو‌ سرچ میکردم که یهو دیدم داره صدام میزنه 

میکروفونمو وصل کردم و در خسته ترین حالت ممکن بهش سلام دادم 

همچنان داشت حرف میزد و بهم تذکر میداد و یکم نصیحتم میکرد 

منم طبق معمول سکوت کرده بودم و هرکاری کردم نتونستم جواب مناسبی برای حرفاش پیدا کنم 

حتی نتونستم بگم حق با شماست دیگه تکرار نمیشه 

همچنان سکوت کرده بودم و استاد داشت صدام میزد 

و من حوصله نداشتم جوابشو بدم 

در آخر با بهونه اینکه صداشو دیر میگیرم میکروفونو غیر فعال کرد واسم. 

احساس خستگی و پارگی میکنم 

ب طرز عجیبی هوس بستنی قیفی های کوهسنگیو کردم.

خاطرات

Hosna2022/4/5 ، 2:19 PM

امروز تو این هوای گرم و با دهن روزه با مامان رفتیم خرید 

از جلوی مدرسه دوران راهنماییم رد شدم و کل خاطراتم زنده شد:)) 

دخترای راهنمایی و می‌دیدم و خاطرات خودم و ساره زنده میشدن برام 

یاد وقتایی افتادم که باهم کفش ست میپوشیدم 

دستای همو همیشه می‌گرفتیم 

تو هوای گرم بطری آب و بالا سرمون می‌گرفتیم و کل لباسامونو خیس میکردیم 

یا شلوار سرمه ایمون همیشه پر بود از نقاشی هایی که با غلط گیر می‌کشیدیم و چقدر بخاطر این شلوار ناظم دعوامون میکرد.

بعد مدرسه همیشه از اون مغازه جای مدرسمون می‌رفتیم آبنبات چوبی، لواشک و یخمک می‌گرفتیم و تا جای خونه همشونو می‌خوردیم:) 

یا بیشتر وقتا مسیرمونو طولانی تر میکردیم و می‌رفتیم از لوازم آرایشی برا خودمون رژ و لاک می‌خریدیم. 

رژ هایی هم که می‌خریدیم همشون تیره بودن. 

رژ مشکی، جیگری،قرمز جیغ و... 

بعد ساره میومد خونمون و رژ لب ها  رو می‌زدیم به لبامون و عکس می‌گرفتیم و فکر میکردیم خوشگل ترینیم 

بعد ی فیلم میدیدیم و وسطاش از شدت خستگی خوابمون می‌برد. 

کاش میتونستم زمان و همونجا متوقف کنم و هیچوقت بزرگ نشم...

متفرقه

Hosna2022/4/4 ، 10:48 PM

امروز تقریبا همش گیج و منگ بودم 

تا ساعت ۴ تو اتاق خوابیده بودم و وسطاش بیدار میشدم‌ و یکم با میم چت میکردم. 

کتی ظهر اومد خونمون و اونم اومد کنارم خوابید. 

درنهایت جفتمون بعد از ظهر از اتاق دل کندیم و رفتیم فیلم ببینیم اما وسطاش دیدم دوباره کتی خوابش برده🗿 

منم رفتم ادامه کتابمو خوندم و بالاخره تمومش کردم.

دلم میخواد به کتابای جوجو مویز بدم اینقدر که دوسشون دارم:) 

نمیدونم چه بلایی سر پیشی اومده اما یدونه از دستاش آسیب دیده و نمیتونه خوب راه بره 

اینجوری میبینمش می‌خوام گریه کنم. 

ب مامان گفتم ببریمش دامپزشکی اما مامان گفت این از اون گربه هایی نیست که تو بتونی ببریش دامپزشکی 

این گربه اول چشم های تو و بعد چشم های اون دامپزشک بدبخت و در میاره 

و واقعا هم حق گفت🚶‍♀ 

اما نمیتونم اینجوری ببینمش حس میکنم داره درد می‌کشه... 

اگه تا یکی دو روز آینده خوب نشد یه فکری به حالش میکنم 

نمیزارم اینقدر اذیت بشه.

کابوس

Hosna2022/4/3 ، 12:5 PM

چقدر پشت سر هم دارم‌ کابوس میبینم. 

تو‌ همشون هم یا دارم از دست یه نفر که قصد جونمو داره فرار میکنم یا دارم داد میزنم. 

به میم امروز در مورد کابوس هام گفتم و اونم متقابلاً گفت که اونم چند روزه کابوس میبینه. 

مغز من با این حرفش سعی کرد گوز و به شقیقه ربط بده 

بدین صورت که احتمالا چون دوریم ، دلتنگیم و وضعیت الانمون زیاد جالب نیست و شاید درگیری ذهنی درباره رابطمون داشته باشیم این کابوس ها رو میبینیم. 

هرچند خودمم با این استدلال مغزم خندم گرفت و غمگین شدم از اینکه از کوچیکترین حرفی میخواد خودشو قانع کنه...

در این زمان از زندگیم...

Hosna2022/4/2 ، 8:5 PM

توی این برهه از زندگیم تمام ارتباطاتتم با دوستای واقعیمو قطع کردم و چپیدم تو دنیای مجازی. 

حالا نمی‌دونم این خوبه یا نه 

وابستگیم ب اینستا و بقیه شبکه های اجتماعی کلا از بین رفته 

و تنها شبکه اجتماعی که دارم تلگرامه که اونم بخاطر ارتباط با میم نگهش داشتم. 

در عین بداخلاق بودن و یه عالمه خصوصیات اخلاقی منفیم، ی جاهایی خیلی با خودم حال میکنم. 

حالا ی روز درمورد این خصوصیات کامل اینجا حرف میزنم...

ورژن

Hosna2022/4/2 ، 7:56 PM

ورژن الان من همون چیزیه که من چند سال پیش خیلی ازش بدم میومد 

و خندم میگیره از اینکه چقدر طرز فکرم کیری بوده:)

البته الآنم کیریه فقط باید چند سال بگذره تا متوجه بشم.