امشب مامان اینا افطاری جایی دعوت بودن
من تو اتاق نشسته بودم که مانتوشو آورد داد دستم و گفت اتو کنم براش
حالا هرچی نگاه میکردم میدیدم این مانتو هیچ چروکی نداره
اتو رو زدم ب برق و حواسم نبود که رو آخرین درجشه
تا اتو خورد به مانتو، مانتوش سوخت و پاره شد💀
وقتی فهمید کم مونده بود تیکه تیکم کنه چون مانتوی مورد علاقش بود.
مانتوشو گرفت مستقیم انداخت سطل اشغال.
خیلی امشب ترسیدم ازش🗿
وقتی خاله زنگ زد بهش سرش داد زد و گفت مهمونی نمیاد.
جرات نداشتم پامو از اتاق بزارم بیرون.
کتی اومد خونمون
و وقتی قضیه رو آروم بهش گفتم
اونم گفت الان میترسه از اتاق بره بیرون🗿🤦
خلاصه ی ساعت بعد آروم شد و من و کتی از اتاق زدیم بیرون.
کتی داشت واسم فیلم میریخت که دیدم تو تلگرام بهم پیام داده که "الان دارم عکساتو میبینم میدونستی خیلی سم بودی🗿؟"
سریع رفتم پیشش دیدم رفته تو پوشه عکسام
ی چیزی حدود ۵۰۰۰ تا عکس
همشونم از ۱۴ سالگی ب بعد با ادیتا و ژستهای سمی💀
نشستیم نگاه کردیم و سر هر عکس سم از خنده پاره میشدیم
البته که من غیر خودم ی عالمه عکس سم از خود کتی دارم.
بعدم رفت خونشون
مامان داره سرگذشت ی ندیمه رو میبینه
تو این دو روز من و جواد حامله شدیم حقیقتا.