گربهٔ آبی ونگوگ 💙🌻

اینجا یک گربه آبی حرف میزند...

معرفی

Hosna2023/4/21 ، 12:17 PM

طوری که سعید معرفیمون می‌کنه>>>>>>💀😂

اکیپمون.

Hosna2023/4/15 ، 9:31 AM

دیشب فهمیدم بعد از قضیه ی من و نیما و لفت دادنم از گروه ۸ نفرمون، پشت بندش لعیا هم از گروه لفت داده و نگین هم وقتی دیده ما نیستیم لفت داده

یه فائزه مونده بود که اونم لفت داد بالاخره

یاد حرف نیما افتادم که میگفت تو اکیپ دخترا وقتی یکیشون از یه چیزی ناراحته بقیه ی دوستاشم به حمایت از اون ناراحت میشن.

دیشب داشتم به فائزه میگفتم بخدا که دلم برا بیرون رفتنای اکیپیمون یه ذره شده🚶🏻‍♀

از وضعیت و روحیه ی الانم بسی راضیم

چون بر خلاف یک ماه پیش که آرزو میکردم کاش هیچ وقت تو دانشگاه نبینمش، الان اتفاقا دوست دارم هم خودشو و هم محمد و دانیال و ببینم و باهاشون مثل قدیم حرف بزنم و شوخی کنم.

همونقدر که دلم برای دوستای خوابگاهم تنگ شده برا اون چهارتا موجود شر و کثافتم تنگ شده...

بهترین ها3>

Hosna2023/3/8 ، 11:29 AM

باور بفرمایید بنده بهترین دوستای دنیا رو دارم💆

دیشب خواب ساره رو دیدم

خواب خوبی نبود برای همین صبح به محض اینکه بیدار شدم بهش پیام دادم و حالشو پرسیدم

همین بهونه ای شد تا با هم حرف بزنیم و دقیقا مثل خوابی که دیده بودم حالش زیاد خوب نبود

به قول خودش ما نیمه ی دیگه ی همدیگه ایم

اندازه یه قاره از هم دوریم ولی دیشب که حالش بد بود به منم همچین چیزی از طریق خواب الهام شده بود:)

چقدر دلم برای خودش و خاطرات خوبمون تنگ شده🚶🏻‍♀

و بعدی هم کتایون عزیزم که هر وقت باهاش حرف میزنم میتونم به جای غصه خوردن واسه مشکلاتم بهشون بخندم و از خنده غش کنم💆

وقتایی که غمگینم و میاد پیشم میتونه با دیوونه بازیاش غم و غصه هامو تبدیل به خنده های بلند و از ته دل بکنه

می‌تونه همیشه بغلم کنه و بگه همه چی درست میشه و کون لقِ تمام مشکلات دنیا چون تو خیلی قوی تر از همشونی...

خداحافظی

Hosna2023/3/7 ، 2:19 PM

امروز یه کلاس 4 ساعته داشتم

یکیش 7 و نیم صبح بود که نرفتم و دومیش ساعت 9 و نیم بود

رفتم صندلی جلوی استاد نشستم و وقتی داشت حضور غیاب میکرد و به اسم من رسید بهم یه نگاه انداخت و گفت خانم سجادی از اول ترم جلسه اولتونه میاین سر کلاس؟

و وقتی بهش گفتم آره علتشو ازم پرسید که بهش گفتم چون کلاساتون ساعت ۷ و نیم صبحه و من همیشه خواب میمونم و نمیتونم بیام

یه لبخند زد و سری از افسوس تکون داد و تا آخر جلسه با همین حرفم هی بهم تیکه مینداخت

بعد از کلاسم وارد خوابگاه شدم که نگین گفت پاشو با ابولفضل بریم بیرون

اصلا حوصله بیرون رفتن و نداشتم ولی قبول کردم

رفتیم روستاهای اطراف و کلی ببعی دیدیم*.*

اون سکوت روستا، بادی که می وزید، صدای گوسفندها و جوی آب آرامش خاصی و بهم منتقل میکرد

کفشامو در آوردم و پاهامو داخل آب خنک کردم و کلی کیف کردم💆

بعد خیلی یهو به نگین گفتم همین الان به حسن زنگ بزن و بگو خودش تنها بیاد تا ازش خداحافظی کنیم

حسن اندازه دو ترم از دانشگاه تعلیق شد...

با گفتن این حرف متوجه شدم لعیا یکم خوشحال تر شد

خلاصه رفتیم دم خوابگاه پسرها و حسن و محمد اومدن پیشمون

هیچ علاقه ای به اینکه محمد و ببینم نداشتم و خیلی سرسنگین بهش سلام دادم

خیلی بغض کردم از اینکه حسن داره می‌ره

من از ته دلم حسن و واقعا دوست داشتم و از رفتنش خیلی ناراحت شدم

دلم میخواست بغلش کنم اما اینکارو نکردم

موقع خدافظی بهش گفتم دل هممون برات تنگ میشه و هر وقت تونستی بازم بهمون سر بزن:)

خدافظی کردیم و برگشتیم خوابگاه

توی ماشین حال هممون گرفته بود و سکوت کرده بودیم

با اینکه دوستی کوتاهی داشتیم ولی این اکیپ خاطرات خوبیو کنار هم تجربه کرده بود

در کل امیدوارم همیشه حالش خوب باشه و تو تمام مراحل زندگیش موفق باشه...

احوالات

Hosna2023/3/5 ، 10:32 AM

اگه بخوام از حس و حال این چند روزم بنویسم باید بگم که وسط یه تاریکی عظیم دارم دست و پا میزنم.

متاسفانه نمیتونم این احساس پس زده شدن، زیاد فکر کردن به هرچیزی و ناکافی بودن و متوقف کنم

مشکلاتی که باهاشون دارم دست و پنجه نرم میکنم اینقدر زیادن که بیرون اومدن ازشون انرژی فراوانی ازم میگیره و شاید اصلا صحیح و سالم نتونم از این برهه عبور کنم.

از خانواده بخوام بگم؟

مامان دیشب بهم زنگ زده بود و می‌گفت بهت زنگ نزدم تا ببینم تو اصلا یادی از ما می‌کنی؟ که دیدم تو اینقدر بهت خوش میگذره و سرت گرمه که کلا فراموش کردی ما رو

مامان عزیزم کاش اوضاع همینجوری بود که تو میگفتی ولی متاسفانه دخترت اینقدر درگیری ذهنیش زیاده که نه تنها فراموشتون نکرده بلکه برای فرار از فهمیدن اوضاعم باهات تماس نگرفتم

از رابطم بخوام بگم؟

به بدترین شکل ممکن که میتونست اتفاق بیفته تمومش کردم

و این وسط بعد از تموم شدن، دیشب این آدم برای لجبازی با من کاری کرد که هنوز توی شوکم!

شوک بخاطر اینکه تصوراتم از این آدم درست برعکس واقعیت بود

از بد بودن اوضاعم همینو بگم که دیشب توی خیابون در حالیکه بعد از اون شوک به زور جلوی خودمو گرفتم تا نزنم زیر گریه اما همچنان چشام از اشکایی که نمیذاشتم بیان پایین قرمز شده بود، فائزه بهم گفت از چشمای قرمزت مشخصه که چقدر حالت داغونه

انگار این حرف بهونه ای شد تا اجازه بدم چشام برای یک دقیقه خیس بشن و در حالیکه توی خیابون راه میرفتم بلند بلند و با صدایی که گرفته تر از حالت عادیش بود بهش گفتم من به این آدم احساس شدیدی نداشتم

اما ما چندماه رابطه داشتیم باهم و توی این مدت هزارتا گند و کثافت کاری باهم انجام دادیم

ما با هم سکس داشتیم، شب تا صبح تو بغل هم بودیم، کنار هم خندیدیم، توی این شهر کثافت کلی خاطره ساختیم، جاهایی همو بوسیدیم که حتی تو خوابمم تنهایی همچین جاهایی نمی‌رفتم و...

برام عجیبه از اینکه این آدم همچین کاری و از سر لجبازی با من انجام داده تا فقط بهم ثابت کنه که تموم شدن این رابطه براش ذره ای اهمیت نداشته

و من یکی خوب میدونم این چقدر بخاطر رفتار من فشاریه

شاید اونم چون دید من اینقدر راحت جلوی همه طوری رفتار کردم که انگار اصلا وجود نداره و خیلی راحت میتونم بزارمش کنار این کارو کرده!

بهش گفتم من میدونستم این رابطه تموم میشه

بالاخره هر رابطه ای یه روز تموم میشه اما فکر میکردم مثل رابطه ی قبلیم در اوج احترام و با توافق دو طرف تموم میشه

طوری که بعد از تموم شدن رابطمم ازش به خوبی یاد میکنم

اما متاسفانه این پسر تمام معادلات منو بهم ریخت...

مردم با تعجب نگام میکردن و دیگه به اشکام اجازه پیشروی بیشتر و ندادم.

دیشب دوبار دیدمش و هر دو بار طوری که انگار ندیدمش و اصلا وجود نداره رفتار کردم

دلیل حال بد من نه بخاطر رفتار اون بلکه بخاطر خودم بود

احساس ناکافی بودنی که بهم داد و تاحالا هیچکس نداده بود

احساس اینکه من آدم مزخرفیم

آدما نمیتونن تحملم کنن و مناسب یه رابطه عاطفی نیستم چون مثل اکثر دخترا نه عشوه شو بلدم و نه اخلاقشو دارم...

اشکامو پاک کردم و خودمو یه بستنی مهمون کردم

توی راه برگشت به خوابگاه در حالیکه با نگین و فائزه میخندیدم تا اون خلائی که درونم احساس میکردم و فراموش کنم، یکی اومد به باسنم دست زد و همین باعث شد یهو منفجر بشم، جیغ بزنم، فحش بدم و به سمت اون آدم حمله کنم و بزنمش...

اومدیم خوابگاه و دیدم وضعیت لعیا هم اگه بدتر از من نبود خوب تر هم نبود

می‌گفت که امشب برای همیشه با حسن تموم کرده

همه میخواستن حس و حالمونو عوض کنن

حالا یا با شوخیاشون یا با گفتن حرفایی از جمله: فدای سرتون، این آدم ها ارزش ندارن خودتونو ناراحت کنید و...

دیشب نیاز به حرف زدن با آدمی که بتونه درکم کنه رو خیلی احساس میکردم

بعد از مدت ها به میم پیام دادم و باهاش حرف زدم

به عنوان کسی که باهاش قبلا وارد رابطه بودم و منو می‌شناخت ازش پرسیدم که به نظرت من خیلی آدم مزخرفیم؟!

این سوالی بود که مثل خوره به جونم افتاده بود و اون می‌گفت نه اصلا.

حرف زدنمون هر چند کوتاه بود اما آرومم کرد

بعد از اون آرمان بهم زنگ زد و اندازه ۵۰ دقیقه باهم حرف زدیم این رقم برای آدمی مثل من که مکالمات تلفنیم به زور به ۵ دقیقه میرسه خیلی زیاده

خیلی سبک شدم و حالم خیلی بهتر شد

دیگه اون سنگینی رو سینمو احساس نمیکردم و اون احساس ناکافی بودن کمتر شده بود..

اما خب عزاداری برای تموم شدن یه رابطه امری طبیعی و عادیه مگه نه؟

من میدونم این آدم پشیمون میشه اما خب دیگه فایده ای نداره

یحورایی همه آدم هایی که چه تو دوستی چه تو رابطه عاطفی منو از دست دادن پشیمون شدن چون من هرچقدرم آدم مزخرفیم باشم همیشه حال طرف و احساس راحتی ای که باهام می‌کنه مهم بوده!

دیشب محمد به نگین به بهونه پروژه زنگ زد اما دائم میپرسید حال حسنا چطوره؟ لعیا داره چیکار میکنه؟ و نگین در جوابش می‌گفت هممون خوبیم و داریم فیلم میبینیم

مشخص بود که برای ارضای فضولی اون دو تا آدم دیگه همچین سوالاتیو میپرسید.

با هربار تموم کردن رابطه هام همیشه به آدم بهتری تبدیل شدم

آدمی که تجربش بیشتر شده، روی خودش خیلی کار کرده، فهم شعور بیشتری نسبت به قبل داره و ویژگی های خوبش بیشتر نمایان شده

من هیچی و از دست ندادم اما تو خیلی چیزها رو از دست دادی چون مطمئنم تو این خراب شده دیگه هیچوقت آدمی مثل منو پیدا نمیکنی💆

قضاوت

Hosna2023/3/1 ، 9:46 PM

نمی‌دونم چرا ولی از رفتار و قضاوت های الکیم حالم بهم میخوره

گویا بازم قضاوت کردم و دوباره شرمنده خودم شدم

امشب فائزه بهم گفت حالش خوب نیست

حقیقتش منم حالم خوب نبود برای همین بهش گفتم پاشو آماده شو بریم بیرون برات خوراکی بخرم.

از خوابگاه زدیم بیرون و داشتیم راه میرفتم که نیما و محمد و دیدم

کرانچی دستم بود و داشتم می‌خوردم که نیما گفت من کرانچی می‌خوام

منم پوکر نگاش کردم و گفتم برو برای خودت بخر-_-

بهشون گفتیم داریم میریم پارک و اونا هم گفتن ما هم بعدا میایم پیشتون

توی پارک فائزه کلی باهام درد و دل کرد و حرف میزد و من بی تاب نیما بودم...

گوشی خودم خاموش شده بود و جلوی خودمو گرفتم تا به فائزه نگم توروخدا از گوشیت زنگ بزن بهش ببین کجاست.

یکم بعد نگین و ابولفضل و لعیا اومدن دنبالمون و یکم تو شهر گشتیم

بعد از اون منو فائزه دوباره رفتیم پارک و تا رسیدیم دیدیم اونا هم اونجان

حال جفتشون خیلی داغون بود

بعدا فهمیدم که توی این چند روز خیلی درگیر یه سری مشکلات بوده و کلا از نظر روحی جفتشون خیلی داغون بودن

یکم از رفتارم خجالت کشیدم از اینکه توی این چند روز با خودمون لج کردم و تو شرایطی که اوکی نبوده حالشو نپرسیدم و حتی به فکر کات کردن افتادم

سر به سر فائزه میذاشتن و میخندیدن

به محمد گفت چه خوب شد که اومدیم پیش اینا چون بعد مدت ها خندیدیم یکم...

نمی‌دونم این پسر همینقدر زیباست یا اینکه من اینقدر زیبا میبینمش💆

ازشون خدافظی کردم و برگشتیم خوابگاه

به فائزه از احساس عذاب وجدانم گفتم و اونم سری از تایید نشون داد یعنی اینکه اره قضاوت کردی

عاححح باید خیلی روی خودم کار کنم تا اینقدر زود تسلیم نشم...

حرفای دخترونه.

Hosna2023/3/1 ، 12:47 AM

وای امشب خیلی شب خوبی بود💆

توی راهرو با نگین و لعیا و فائزه نشسته بودیم و کلی حرف می‌زدیم

لعیا و حسن کات کردن و لعیا از رفتارهای حسن میگفت

فائزه از خودش و شوهرش

نگین از خودش و اکسش

منم خیلی کنجکاو شده بودم و از نگین درمورد نیما پرسیدم

نگین می‌گفت نیما آدمی بود که یه عالمه اکیپ های مختلف داشت و با آدم های زیادی دوست بود اما با هیچکدومشون وارد رابطه نشده بود

تو اولین دوست دخترش توی دانشگاهی:)

اینو خودشم بهم گفته بود

بعدش در مورد رفتارهای اخیرش گفتم و کلی غیبت کردیم و همشون حق و به من دادن😌

چقدر سبک شدم و حالم خوب شد💆

بعدشم کلی خندیدیم و دلقک بازی در اوردیم

چقدر این حرفای دخترونمونو دوست داشتم👈👉

دور دور

Hosna2023/2/25 ، 10:24 PM

امشب با فائزه رفتم حموم و بعد اینکه اومدیم بیرون و داشتم موهامو خشک میکردم نگین به لعیا زنگ زد و گفت با ابولفضل و نیما پشت دانشگاه منتظرمونه تا بریم دور بزنیم

آماده شدم و یه مانتوی بلند پوشیدم یهو لعیا گفت وقتایی که با مانتو می‌بینمت و تو دانشگاه راه میری انگار اصلا نمیشناسمت چون اصلا نمیتونم بپذیرم که از یه دختر لش پوش به یه دختری که مانتوی خانمی میپوشه تبدیل شدی🗿

رفتیم بیرون و تا به ماشین رسیدیم یهو نگین جیغ جیغ کنان بهم گفت باید با نیما کات کنی چون داشت بهت خیانت میکرد و هی تند تند رو دخترا کراش میزد

نیما هم با خنده داد میزد و می‌گفت نههه دروغ میگه.

حالا اینا که داشتن شوخی میکردن ولی وقتی خواستم تو ماشین بشینم به لعیا گفتم برو کنار نیما بشین چون من نمی‌خوام پیشش بشینم

اونم هی داد میزد و می‌گفت نههه من دوست دخترمو میخوام💀

بعدم بهم گفت عزیزم حداقل جلو اینا طرفمو بگیر بعد تو خلوت خودمون برین روم🤣

منم هی ادای کساییو که ناراحتمو در میاوردم و تا دستمو می‌گرفت یکی میزدم پشت دستش.

رفتیم پارک جنگلی و اونجا هم زدن و رقصیدن و مسخره بازی در آوردن

وسط خندیدنم یهو اومد از زیر پام گرفت و بلندم کرد و در حالیکه داشت می‌رفت قسمت های تاریکتر به بچه ها می‌گفت من دارم دوست دخترمو میدزدم.

منو روی یه پله گذاشت و خودش جلوم وایساده بود

اول که بازومو گاز گرفت و بعد از اینکه جیغمو در آورد بهم گفت دارم جلوی خودمو میگیرم تا دماغتو گاز نگیرم🗿

بعدم بغلم کرد و کلی بوی عطرشو گرفتم

نمی‌دونم چطوریه که کل صورتم بوی عطرشو میده طوری که وقتی نگین تو ماشین لپمو گاز گرفت بهم گفت مزه ی ادکلن میدی.

خدایا بوی عطرش رو دماغم، لبام، لپام، گردنم جا مونده و داره دیوونم می‌کنه:)

بعد از اونم تا جای ماشین دوباره بغلم کرد.

کلی حرصمو‌ در می‌آورد و به ابولفضل می‌گفت بیا اینا رو برسونیم بریم دختر بازی

بعد به من نگاه میکرد و غش غش می‌خندید و می‌گفت چرا داری فشار میخوری؟

که البته نتیجه ی این شر بازیاش کتک‌ها و نیشگون های مورچه ای بود که از طرف من گرفته میشد.

با نگین از پنجره اومده بودیم بیرون و کلی جیغ می‌زدیم و میرقصیدیم طوریکه گلوم حسابی درد گرفته.

روز به روز من بیشتر دارم رو این پسر حساس میشم

اوایل رابطه از این ناراحت بودم که چرا حسی بهش ندارم الان از این ناراحتم که چرا روز به روز حسم بهش بیشتر میشه...

امشب هم بعد اینکه اومدیم خوابگاه تا به خودم اومدم دیدم رو عکسای پروفایلش زومم و هی تو دلم میگم تو چقدر جذاب و کثافتی عوضی💆

هم اتاقیام>>>>

Hosna2023/2/24 ، 6:33 PM

کاش هم اتاقیامو جمع میکردم می‌بردم ی جایی که هیچکس نباشه باهاشون زندگی میکردم💆

وقتی وارد اتاق شدم همه خواب بودن منم بی سروصدا وسایلمو داشتم مرتب میکردم که معصومه با یه حوله تو تنش وارد شد و تا من و دید شروع کرد به جیغ زدن و بغل کردنم

بقیشونم بیدار شدن و کلی بغلم کردن

نگین که دائم لپامو می‌بوسید و می‌گفت خیلی دلم برات تنگ شده بود بعدم خوراکیامو گرفت برا خودش برد رو تختش😂

معصومه بهم زل زده بود و می‌گفت مشهد میری چی میخوری که وقتی برمی‌گردی اینقدر خوشگل میشی🗿

هی می‌گفت لپ در آوردی و برای همین چال لپت وقتی میخندی پر رنگ تر دیده میشه.

کلی حرف زدیم و خندیدیم

لعیا و فائزه هنوز از خونه هاشون نیومدن

مهسا ازاتاقمون رفته و به جاش غزل یکی از دوستای مشترک معصومه و دلارام اومده تو اتاقمون

دختر آروم و مودبیه.

بعدم همشون آماده شدن تا برن با پسرا پاسور بازی کنن و هر چقدر اصرار کردن باهاشون نرفتم

چون نه اون جمع و میشناختم و نه علاقه ای داشتم که بشناسم

برای همین نشستم و چند قسمت از بلیچ‌و دیدم و منتظرم نیما زنگ بزنه تا برم ببینمش💆

خداحافظیه دیروز

Hosna2023/2/11 ، 10:11 AM

دیروز برف میومد و آماده شدیم بریم پیش پسرها تا ازشون خدافظی کنیم

توی یه پارکی قرار گذاشتیم

روی پله های سرسره نشسته بودم و آهنگ گوش میدادم

تو حال و هوای خودم بودم که حس کردم یکی با لگد زد به سرسره

برگشتم تا ببینم کیه که دیدم حسنه

منو ندیده بود و وقتی برگشتم یهو چشمش خورد به من و زد زیر خنده

می‌گفت که خدایا چقدر تو کوچولویی که اصلا ندیدمت.

و سریع ازم عکس گرفت

بهم میگفت خرس کوچک🗿

نیم ساعت با بچه ها حرف زدیم و از هم خدافظی کردیم

من و حسن و لعیا موندیم و به پیشنهاد حسن رفتیم یه هایپر مارکت تا خرید کنیم

از بین دوستای پسرم توی این شهر با حسن از همه راحت ترم

تو هایپر مارکت کلی مسخره بازی در اوردیم و در نهایت با یکم خرید اومدیم بیرون

باز خوبه حداقل دیروز یکساعت حالم خوب بود💆

امروز زیبا💛

Hosna2023/2/8 ، 11:14 PM

اونقدر خستم که حتی حوصله ثبت کردن امروز و هم ندارم ولی از اونجایی که کلی حس خوب از امروز گرفتم پس به گشادی غلبه میکنم و از امروزی می‌نویسم که دوباره و دوباره در کنار این دوستای کثافتم از ته دل خندیدم💆

وقتایی که کنار این انسان های زیبام روزم به طرز شدیدی زیبا و خاطره انگیز میشه.

وقتی از امتحان امروز برگشتم خوابگاه فقط لعیا رو داخل اتاق دیدم

بهش گفتم لعیا پاشو بریم بیرون که امتحانام بالاخره تموم شد و وقتی گفت که داره با حسن میره بیرون منم خودمو بهشون چسبوندم و باهاشون رفتم

فائزه هم تا دید من دارم میرم آماده شد و باهامون اومد

توی کافه اینقدر فائزه و حسن از درس و نمراتشون حرف زدن که سرم درد گرفته بود و فقط میخواستم خرخره جفتشونو بجوام.

یکساعت تو کافه بودیم که نگین و دوستش عیسی هم اومدن

عیسی رو بار اول بود که می‌دیدم و شیرازی بود

پسر خیلی آرومی بود و سرش دائم تو گوشیش بود و اونجا بود که حس کردم معذبه

چون خودمم وقتی تو جمعی که یکم معذبم قرار میگیرم سرمو با گوشی گرم میکنم.

بعد اینکه سفارشامونو خوردیم رفتیم پارک پشت دانشگاه و تاب خوردیم

محمد و نیما و دانیال هم بهمون اضافه شدن

هممون جمع شدیم و کلی راه رفتیم

می‌رفتیم کوچه پس کوچه ها و زنگ‌خونه ها رو می‌زدیم و فرار میکردیم

تو اون هوای گرم همدیگرو با بطری آب معدنی خیس میکردیم و کلی عکسای یهویی قشنگ گرفتیم*.*

حسن و فائزه چون امتحان داشتن برگشتن خوابگاه و ما هم به خراب بازیامون همچنان پر قدرت ادامه می‌دادیم

سرظهر توی یه پارکی نشستیم و من و دانیال با وسایل ورزشی مسخره بازی در می‌آوردیم

یه ماشینی هم یکم اونورترمون بود و راننده برامون با هنگ درام ساز میزد و اصلا عاححححح💆

یکم بعدم نگین و دانیال یه کوچولو بحثشون شد و وقتی دانیال و محمد میخواستن برگردن خوابگاه بدو بدو رفتم سمتشون ،جلوشونو گرفته بودم، هلشون میدادم و نمیذاشتم که برن

به قول نیما وقتی با تعداد زیادی آدم میای بیرون همیشه این برنامه ها هست.

هممون یه مشت جنازه ی متحرک بودیم که از قضا خیلیم گرسنمون بود

رفتیم پیتزا خوردیم و همونجا هم به مسخره بازی گذشت

نگین در حال عکس گرفتن

لعیایی که سرش تو گوشیه

منی که داشتم رو سرامیکا سر می‌خوردم

دانیالی که با قیافه کج و کوله بهم زبون درازی می‌کنه و فاک نشون میده

نیمایی که سر به سر لعیا و نگین میزاره

و محمدی که پوکر به هممون نگاه می‌کنه

حسن و فائزه هم به جمعمون اضافه شدن دوباره

بعد اینکه من و نیما پیتزامونو خوردیم رفتیم بیرون تا یکم هوا بخوریم

داشت تلفنی با خانوادش حرف میزد و من عمیقا از نحوه صحبت کردنش با خانوادش لذت بردم

دائم به مامان و باباش می‌گفت عزیزم و به آبجی کوچولوش می‌گفت نخود فرنگی🥲

صدای ابجیشو گذاشته بود رو بلندگو تا منم بشنوم و عمیقا به رابطه اش با خانوادش غبطه خوردم

نمی‌دونم مامانش چی گفت که در جوابش گفت با دوست دخترم میام رشت🗿

منم سعی کردم به فضولیم غلبه کنم و سوالی ازش نپرسم

دوباره بازم کلی راه رفتیم و توی پارک تاب می‌خوردیم،سرسره بازی میکردیم و همدیگرو دنبال میکردیم

این وسط هم چون خیلی خوابم میومد رفتم رو چمنا خوابیدم و ریلکس کردم.

لباسام به معنای واقعی کلمه به گوه کشیده شده بود

تا ساعت 5 فقط پیاده روی کردیم

از ی جایی به بعد انگشتهای پامو حس نمی‌کردم

کم کم متفرق شدیم و من و نیما و محمد و فائزه از کوچه پس کوچه های باغ ها میانبر زدیم تا برگردیم خوابگاه و بقیه هم رفتن پاساژ.

هوا داشت تاریک میشد

یه صندلی پیدا کردیم و روش نشستیم

فائزه و محمد داشتن غر میزدن که بلند شین راه بریم و نیما بهشون گفت شما برید ما هم میایم

بالاخره جفتمون تنها شده بودیم و در سکوت سرمونو رو شونه های همدیگه گذاشتیم و به رو به رو زل زده بودیم.

هر دفعه که میبوستم بهم میگه که خیلی خوشمزم و ایندفعه برای اولین بار این من بودم که به خوشمزه بودنش اعتراف کردم

از بیابون های تاریک راه می‌رفتیم و هی این وسط جاهای مختلف صورتمو می‌بوسید

وقتی به شهر رسیدیم اسنپ گرفتیم و برگشتیم خوابگاه

دیگه نشد تو اسنپ بغلش کنم و درست و حسابی ازش خداحافظی کنم

فقط ازش خواستم مراقب خودش باشه و از ماشین پیاده شدم

این پسر عوضی و شر و با تمام عیب و زیبایی هاش دوس دارم3>

خاطره انگیز

Hosna2023/2/2 ، 10:14 PM

وای وای امشب دیوونه وار خوب و پر از خنده بود.

بعد اینکه نگین و لعیا اومدن خوابگاه،نهار خوردیم و آماده شدیم و ایندفعه با ابولفضل و حسن رفتیم بیرون

شهر و گشتیم و رفتیم یه جایی که شبیه پارک جنگلی بود

خیلی خلوت و مخوف بود.

از ماشین پیاده شدیم

تنهایی رفتم یه جای تاریک و نشستم و آهنگ گوش میدادم

نگین و ابوالفضل رفتن یه سمت و حسن و لعیا اومدن پیش من تا تنها نباشم.

از ی جایی ب بعد لعیا رفت سوار ماشین شد ولی حسن با اینکه رل لعیا بود کنارم موند تا توی اون تاریکی تنها نباشم

سیگارمونو کشیدیم و برگشتیم سوار ماشین شدیم

آهنگ گذاشتیم و صداشو تا آخر کردیم و اون وسط با دست و جیغ کلی میرقصیدیم و می‌خندیدیم.

یکم تو شهر دور زدیم و رفتیم کافی شاپ

سفارشامونو دادیم و نیما و دانیال و محمد هم به جمعمون اضافه شدن

اومد کنارم نشست و وسط شوخیاش با بقیه یهو نزدیکم میشد و در گوشم می‌گفت بچه دلم خیلی برات تنگ شده و دلم میخواد همینجا بخورمت ولی این کثافتا اینجان و نمیتونم.

و نگم که وقتی نفسش به گوش و گردنم میخورد چقدر مور مورم میشد💆

کلی مسخره بازی در اوردیم و از دستای لاک زدش عکس گرفتم

دستای سبزه و استخونی من در برابر دستای سفید و نرم اون تضاد جالبی داره:)

بعد از اونم موقع حساب کردن همشون کارتاشونو دادن دست من تا براشون حساب کنم چون دستای همشون لاک زده بود🗿

بعد از اون سوار ماشین شدیم تا برگردیم خوابگاه

ابوالفضل راننده بود و دانیال هم کنارش نشسته بود

نگین، من، لعیا و نیما هم به زور خودمونو عقب جا کردیم

صدای آهنگ بلند بود وماشین پر دود شده بود​​​​​​ که ماشین پلیس از کنارمون رد شد و وقتی بهمون بد نگاه کرد ابولفضل چنان گاز داد که حس کردم الان ماشین پرواز می‌کنه

هیجان جالبی بود و پلیس هم دنبالمون بود ولی گممون کرد

خیلی باحال بود:))))

بعد از اونم از ماشین پیاده شدیم و برگشتیم خوابگاه

خیلی شب خوبی بود و یکی از شبای خاطره انگیز برام شد3>

فشار

Hosna2023/2/2 ، 5:4 PM

دیشب تا خود صبح بیدار بودم

۵ و نیم خوابیدم و ۷ و نیم صبح بیدار شدم

بی خوابیم زده بود به اعصابم و باعث شده بود مود گهی داشته باشم

بچه ها همه رفتن بیرون و وقتی چند بار بهم زنگ زدن تا باهاشون برم یا جواب ندادم یا وقتیم جواب دادم به پیشنهادشون جواب رد دادم.

همین الان اومدن خوابگاه و وقتی نگین فیلم هایی که گرفته بود و بهم نشون داد به معنای واقعی کلمه فشار خوردم

بنده نسبت به آدم ها، اشیا و مکان هایی که دوسشون دارم به شدت حساس و حسودم.

وقتی فیلم ها رو دیدم و دیدم تو ماشین نگین کنار دست راننده که نیما باشه نشسته و کلی ادا اطوار در میارن حس حسادتم برانگیخته شد.

و الان دوباره اومدن استراحت کنن و دوباره ایندفعه بریم بیرون و منم با خودشون ببرن

و اگه نرم نیما احتمالا ناراحت بشه.

همین چند دقیقه پیش هم وقتی زنگ زد کلی با خودش و دانیال کل کل کردم

هر چند از روی شوخی و خنده بود ولی متوجه شد و پرسید که چرا اینقدر عصبیم

خلاصه فشار چیه دارم می‌رقصم🗿

ترک عادت

Hosna2023/1/31 ، 9:2 AM

دیشب که با فائزه و لعیا رفتیم تاب سواری، سه بسته سیگار که توی هرکدوم چندتا بود و برداشتم و همشونو تو سطل اشغال کنار پارک انداختم.

دیروز حالم داشت از خودم و بوی گند دودی که گرفته بودم بهم میخورد

حقیقتش دیگه سیگار کشیدن بهم حس خوبی نمیده و به قول نیما وقتی چیزی حس خوبی بهت نمیده انجامش نده!

امروز بعد اینکه از امتحان اومدم طبق عادت دلم میخواست دوباره برم بالکن و با خودم خلوت کنم ولی دارم با این عادت مقابله میکنم چون نمی‌خوام دوباره مصرف این کوفتی بره بالا.

امیدوارم بتونم:)

هشت نفری.

Hosna2023/1/28 ، 10:20 PM

امشب دوباره هشت نفری رفتیم بیرون

ایندفعه هممون بودیم و خیلی خوش گذشت

تو خیابونا راه می‌رفتیم و به سرو کله هم می‌زدیم و می‌خندیدیم

نمی‌دونم چرا اینقدر دست بزن پیدا کردم

چند بار دانیال زیر لنگی زد بهم که بیفتم و منم ناخودآگاه محکم میزدم به پشتش

محمد هم یبار زیر لنگی گرفت و آروم خواستم بزنم تو گوشش که گفت مظلوم تر از من پیدا نکردی؟🗿

تیپ نیما رو الان خیلی دوست دارم:)))

سبیل و ریشای خرمایی روشنشو که گاهی اوقات به قرمزی میزنه با موهای کوتاهشو خیلی دوست دارم چون باعث میشه چهرش خیلی پخته ب نظر بیاد

وقتیم عکسشو به هانیه نشون دادم بهم گفت اصلا به ایرانیا نمیخوره.

توی همون دیدار اول هم از تیپ و قیافه نیما و دانیال خوشم اومد حقیقتا.

کلی راه رفتیم و از مسخره بازیاشون خندم میگرفت

همه یه جور عجیبی نگاهمون میکردن

بعضیا با لبخند و بعضیا هم با اخم

یه آقای مسنی هم وقتی از کنارمون رد شد بلند بهمون گفت خوش ب حالتون عشق دنیا رو شماها میکنید:)

حتی می‌خواستیم بریم گیم نت و با هم بازی کنیم که نیما مخالفت کرد و گفت من بیبی مو جایی که آدمای درستی توش نیستن نمی‌برم.

از ی جایی ب بعد هم باطری اجتماعی بودنم در حال تموم شدن بود و دیگه حال و حوصله شوخی و حرف زدن و نداشتم

داشتم کم کم بداخلاق میشدم و وقتی داشتن چیزی سفارش میدادن تا بخوریم لعیا و نگین علت اینکه چرا یهویی رفتم تو مود بد و پرسیدن و من با اخمی که روی صورتم بود بهشون گفتم چون دارید خیلی زیاد حرف میزنید!!!!

البته علت بداخلاقیام بخاطر ی سری از رفتارهای فائزه بود ولی چیزی نگفتم

با اینکه خیلی خصوصیات خوبی داره ولی بعضی از زرنگ بازیاش و رفتارهایی که ب شدت ازشون متنفرم خیلی رو مخم راه میرن....

نمی‌دونم چرا اشتهام تو خوابگاه زیاد میشه و بعضی شب ها مثل امشب حس میکنم در حال ترکیدنم💀

خستمه، خوابم میاد و دیگر میل سخنم نیست.

بعد از دو هفته...

Hosna2023/1/27 ، 9:43 PM

بعد دوهفته و خورده ای امشب دیدمش.

همون لبخند همیشگیش رو لبش بود.

با دانیال اومده بود و منم با فائزه،لعیا و نگین بودم

6 نفری توی شهر راه می‌رفتیم و قدم می‌زدیم و کوچه پس کوچه های تاریک و کشف کردیم.

کلی از چرت و پرت گفتناشون خندم گرفته بود

با اینکه دائم در حال خندیدن بودم بهم گفت بچه امشب حالت خوب نیست و وقتی گفتم خوبم گفت من اینطوری حس نمیکنم.

وقتی داشتیم برمیگشتیم خوابگاه فائزه دستمو گرفت و جلوتر از بقیه راه می‌رفتیم و غرق حرف زدن بودیم

یهو پشت سرمو نگاه کردم و دیدم هیچ کدومشون نیستن انگار که آب شدن رفتن توی زمین

فائزه به نگین زنگ زد و نگین گفت دوست دختر نیما رو برداشتی بردی نیما هم خیلی ناراحته از حسنا💀

با فائزه رفتیم سمتشون

جلوی نیما که روی ی صندلی نشسته بود وایساده بودم و دستشو گرفتم و گفتم پاشو بریم کارت دارم

باهام اومد و رفتیم توی ی کوچه نشستیم و در سکوت سیگار میکشیدیم

دوباره حرفشو تکرار کرد و گفت حالت خوب نیست و وقتی گفتم حس خوبی ندارم پرسید به من؟

گفتم به خودم!

وقتی علتشو پرسید گفتم یه کار بدی کردم ولی نگفتم چیکار اونم اصرار نکرد

این اخلاق و شعورشو خیلی دوست دارم💆

محو صحبت کردن بودم که یهو صورتمو گرفت و شروع کرد به بوسیدنم:))))))

وای که چقدر کنار این پسر حالم خوبه و اینکه امشب دلتنگیشو قشنگ حس کردم و این خیلی برام قشنگ بود3>

برف بازی

Hosna2023/1/11 ، 12:50 PM

دیروز ۱۲ ظهر بود که فائزه بهم گفت داره بارون بیاد.

سریع آماده شدم و دوتایی باهم رفتیم زیر بارون قدم زدیم و ذرت مکزیکی خوردیم

هوا خیلی خوب بود.

تا رسیدیم خوابگاه نگین گفت آماده بشید بریم روستای اطراف برف بازی

با نگین و لعیا و فائزه و ابوالفضل رفتیم کوه های اطراف و کلی برف بازی کردیم ،رقصیدیم و عکسای قشنگ گرفتیم

ساعتای ۴ بود که برگشتیم خوابگاه و دیدیم اینجا هم داره برف میاد:))))

لباسای خیسمو عوض کردم و اندازه یکساعت گرفتم خوابیدم

هممون بیدار شدیم و چون برف شدت گرفته بود دوباره آماده شدیم تا اینبار با پسرا بریم برف بازی

زمین خیلی سر بود و من و فائزه دست تو دست هم آروم آروم راه می‌رفتیم تا سر نخوریم

کل موهام از برف سفید شده بودن

ب مکان مورد نظر رسیدیم و یکم بعد حسن، محمد و یه آدم جدید دیگه که تاحالا ندیده بودمش و هم اتاقی نیما اینا بود و حداد صداش میکردن هم همراهشون اومده بود

نیما و دانیال نبودن...

یکم بعد محمد و حسن شروع کردن به برف بازی و من و مورد اصابت گلوله برف قرار دادن

کلی برف بازی کردیم و اخر سر از شدت خستگی روی برف ها نشستم که یهو محمد یه عالمه برف و رو سرم خالی کرد🗿

چون خیلی سردمون شده بود تصمیم گرفتیم بریم کافی شاپ

من و فائزه و حسن ترجیح دادیم پیاده روی کنیم و بقیه هم اسنپ گرفتن

تو راه با حسن در مورد انیمه و فیلم و سریال حرف می‌زدیم

رسیدیم به کافه و طولی نکشید که نیما هم به جمعمون اضافه شد.

اومد کنارم نشست و وسط حرف زدن یهو گفت وای تو دانشگاه روی یکی کراش زدم

و وقتی ازش پرسیدم کی؟

گفت فلان استاد.

بهش نگاه کردم و گفتم بدو برو اونور بشین

از خنده غش کرده بود و گفت فقط میخواستم حسودیتو در بیارم و وقتی در جوابش گفتم حسودی نکردم گفت از قیافت مشخصه:)))

بچه ها مشغول خوردن نوشیدنی هاشون بودن و من و نیما رفتیم پارک کنار کافی شاپ و برف بازی کردیم

اون منو میزد

من اونو میزدم

یکم بعد روی صندلی پر از برف نشستم و در حالیکه میخواستم سیگارمو‌ روشن کنم لعیا و فائزه از کافی شاپ اومدن بیرون و نیما هم رفت دنبالشون تا با برف بزنتشون

قبلش چند بار بهم گفت بیا بریم با برف بزنیمشون ولی من گوش ندادم و رو همون صندلی نشستم

تک و تنها نشسته بودم که یهو یکی اومد سمتم و ازم فندک خواست

بهش دادم و یکم بعد دوستشم اومد و فندک میخواست

فندک و بهش دادم که شروع کرد به چرت و پرت گفتن و شمارمو میخواست

وقتی ازم پرسید رل داری یه نگاه بهش انداختم و گفتم آره

همون لحظه نیما اومد سمتم و پسره شروع کرد به گرم گرفتن با نیما و نیما هم خیلی شیک و مجلسی جدی جدی روش رید

بقیه بچه هام اومدن سمتمون

حسابی عصبی شده بود

اول با حسن بد حرف زد و بعد صورتشو کرد طرف من و با صدایی که از حد معمول یکم بلند تر بود بهم گفت وقتی بهت میگم پاشو باهام بیا لج می‌کنی

تاحالا اینقدر جدی ندیده بودمش...

هی ازم میپرسید پسره بهم چی گفت ولی چیزی نگفتم...

یهو از زیر پام گرفت، بغلم کرد و انداختم تو برف ها🗿

همین که سرما نخوردم خودش خیلیه

یکم دیگه برف بازی کردیم و برگشتیم خوابگاه

شب با فائزه کلی حرف زدیم و اومد تو تختم و کنارم خوابید

در حالیکه بغلم کرده بود موهامو نوازش میکرد و نفهمیدم چطوری خوابم برد

نصف شب از خواب بیدار شده بودم و دیدم فائزه رفته سر جاش

نیما هم بهم پیام داده بود و گفته بود لطفاً از این به بعد به حرفاش گوش کنم

از ی طرفم چون نقطه ضعف دستش دادم هی منو با این استاده اذیت می‌کنه

همین چند دقیقه پیش بهم زنگ زد و ازم خواست بریم بیرون و وقتی قبول کردم گفت بعدش با عاطفه جان( استاد ) قراره بره بیرون

پسره عوضی💆

جریانات دیروز

Hosna2023/1/7 ، 2:48 PM

توی یه روز استرس زیاد و خندیدن شدید و همراه با هم تجربه کردم.

از دیروز بخوام بگم دیوونه کننده، پر از خنده های از ته دل، فعالیت زیاد، استرس شدید و در نهایت غم سنگینی که از این شهر کثافت رو دلم مونده بود...

دیروز من، لعیا، دانیال، نیما و حسن نهار رفتیم بیرون

قرار بود با لعیا ماکارونی درست کنیم ولی نگم از اینکه اون غذا به هرچی شباهت داشت جز ماکارونی🗿

از فاجعه بودن ماجرا همینو بگم تا رسیدن و در قابلمه رو باز کردن نیما گفت عه بچه ها نهار آش ماکارونی داریم🤦😂

پنجه بوکس حسن و گرفته بودم و بهشون گفتم فقط دلم میخواد ایراد بگیرید تا با همین بزنم تو دهنتون💆

موقع نهار خوردن اینقدر از حرفاشون خندیدم که از یه جایی به بعد هندزفری گذاشتم تا حرفاشونو نشنوم وگرنه امکان خیس کردن شلوارم به ۱۰۰ درصد می‌رسید:)

هوا تاریک شده بود و شروع کردیم به کتک کاری همدیگه

هرکی یکیو میزد

حسن و دانیال و زدم و یدونه با لگد هم زدم در باسن مبارک نیما🗿

جنگ جهانی واقعا رخ داده بود

کوله پشتیم بر اثر این درگیری به فاک رفت.

از ی جایی ب بعد خسته شده بودم اما نیما ول کن نبود و هی با مشت میزد به بازوم.

کلی خندیدیم:)))

پسرا رفتن چوب جمع کنن تا آتیش روشن کنیم

من و لعیا نشسته بودیم که یدونه پلیس همراه با یه سرباز اومدن سمتمون

حسن هم اومد جامون ولی نیما و دانیال اونطرف بودن

با یه لحن بدی به حسن گفت واسه چی دو تا دختر و آوردی اینجا؟

از لحن حرف زدنش حالم داشت بهم میخورد

از من پرسید بچه ی کجام و وقتی گفتم از مشهدم پرسید خانوادت میدونن با پسر اومدی بیرون؟

من: اره میدونن

+ زنگ بزن بهشون

میخواستم زنگ بزنم که گفت پاشید بریم کلانتری اونجا زنگ بزنید

در کمال خونسردی بهش نگاه کردم و گفتم باشه بریم...

یکم بهم نگاه کرد و گفت نمی‌خواد

یهو دانیال و نیما اومدن

قبلش سریع به مامان پیامک دادم و گفتم که اگه پلیس بهت زنگ زد بگو که می‌دونی من بیرونم

بر خلاف قیافه ی خونسردم توی دلم آشوب بود

من و لعیا ناراحت بودیم و این وسط اون سه تا داشتن با پلیس بگو بخند میکردن🗿

یهو مامان بهم زنگ زد و وقتی جریان و بهش گفتم اول بهم گفت مرسی که قبلش بهم خبر دادی و بعدش عصبی شد و بهم گفت به پلیسه میگفتی دهنتو ببند اشغال:))))))

خلاصه نام و نام خانوادگی و کد ملیمونو گرفت‌.

تا خود شب ذکرم کیرم توی این شهر و مردم کثافتش بود💆

من خوش خیال حتی یبار به نیما گفتم یه شب که هوا گرم شد بیا تا خود صبح تو شهر قدم بزنیم و با این اوضاع حتما میشه تا صبح اینجا بیرون بود:)

تازگیا همش اتفاقات اینجوری برام میفته

شب قبل این اتفاق هم نگهبان دانشگاه بهم گیر داده بود

دیگه دارم از این حجم از گیر دادن دیوونه میشم

وقتی دیروز به نیما قضیه ی نگهبان و گفتم بهم گفت می‌دونی چرا همش به تو گیر میدن؟

من: چرا؟

نیما: چون تو زیادی جذابی و تو چشمی:))

امیدوارم دیگه اتفاقات اینجوری برام نیفته...

رابطه

Hosna2022/12/15 ، 1:28 PM

دیشب با لعیا و حسن سه نفری رفتیم بیرون و حدود ۱۲ هزار قدم راه رفتیم

دوتا Intp و یدونه Infp به هم افتاده بودن لعیا که بیشتر ساکت بود و این وسط من و حسن یکم حرف می‌زدیم

دو روزه نیما رو ندیدم دیشب هم بهش زنگ نزدم تا باهامون بیاد که دیدم خودش پیام داده که می‌ره دیدن دوستش که از مشهد اومده

وقتیم‌ گفتم با لعیا و حسن بیرونم گفت خودشو اگه بتونه بهمون می‌رسونه که اخرم نیومد

شاید باید ناراحت باشم ولی نیستم

این روزها احساسات عجیبی دارم

یه حس خفه کننده ای بهم دست داده و خودمم خوب می‌دونم این حس بخاطر چیه

دیشب خیلی در مورد رابطمون فکر کردم ولی هنوز اونقدر باهاش راحت نشدم که بتونم در مورد افکارم باهاش حرف بزنم

سعی میکنم خودمو درگیر خیلی از مسائلی که توی خیلی از رابطه ها هست نکنم چون واقعا اعصابشو ندارم

توی این رابطم به طرز عجیبی بیخیال رفتار میکنم و توی خیلی چیزا سخت نمی‌گیرم

نمی‌دونم این خوبه یا بد....

شاید هفته بعد باهم رفتیم مشهد:)

بگذریم...

بالاخره اتاق خلوت شد و من تنها شدم

خیلی به این خلوت کردن با خودم نیاز داشتم بنابراین امروز و قراره در آرامش و سکوت به کتاب خوندن، سریال دیدن و پادکست اختصاص بدم💆

امروز3>

Hosna2022/12/9 ، 10:44 PM

نهار و رفتیم بیرون از شهر خوردیم

هوا سوز بدی داشت و آتیش روشن کردیم

روی فرش دراز کشیدم و هر چی کاپشن بود و روی خودم انداختم

یهو صدای خنده حسن بلند شد و گفت اینقدر کوچولوعه که اصلا کسی نمی‌فهمه اون زیر یه آدم خوابیده

یکم بعدم که دانیال اومد و سرم و از زیر اونهمه کاپشن بیرون آوردم با تعجب نگام کرد و گفت عه زیر اینا یه آدمه!

بعد نهار نیما دستمو گرفت و گفت بچه بریم قدم بزنیم و قدم زدنمونم به بوس کردن لپام و بغل کردنم ختم شد.

همچنان کنارش یکم احساس معذب بودن بهم دست میده شاید به این خاطر که خیلی پرروعه

پسرِ خیلی خیلی بدیه

یا ب عبارتی پسرِ بد خودمه💆

پیش بچه ها برگشتیم و کنار آتیش نشستم و دستامو گرم میکردم

این وسط محمد میزد رو دستام تا دستام ب آتیش بخوره و بسوزه و خب منم متقابلاً محکم میزدم به دستاش.

همشونو به معنای واقعی کلمه دوست دارم و افسوس میخورم از اینکه بعد دانشگاه دیگه نمیتونم ببینمشون

هوا داشت تاریک میشد و منم از کنار آتیش جم نمی‌خوردم و این وسط مسطا نیما میومد جلوی همه بغلم میکرد یا لپمو بوس میکرد که باعث میشد بازم یکم معذب بشم

نگین هم چند تا عکس یهویی ازمون گرفت که خیلی دوسشون دارم:)

بعد از اینکه هوا تاریک شد برگشتیم خوابگاه و دوباره لباس عوض کردیم و دوباره باهاشون رفتیم اش بخوریم

قیافه های هممون له و داغون بود و حتی نای حرف زدنم نداشتیم و الان بنده جنازه طور افتادم رو‌ تخت و حتی نمیتونم تکون بخورم

قرار بود از امشب دوباره برم سراغ کتاب خوندن و سریال دیدن ولی اینقدر خسته میشم که نمیتونم اصلا....

روی هم رفته امروز و بسی دوست داشتم💆

درگیری ذهنی

Hosna2022/12/7 ، 9:6 AM

درگیری ذهنی از من انسانی میسازه که نمیتونه به هیچکدوم از کاراش برسه و مثل یه مرده متحرک یه گوشه میشینه و با افکارش میجنگه.

میان ترم دارم و هیچی نتونستم بخونم

تلاش کردم بخونم اما در نهایت جزوه رو انداختم یه گوشه و گفتم به درک بزار برینم💆

دیشب تو اون هوای سرد چند تا لباس و شلوار روی هم پوشیدم و تنهایی رفتم تاب خوردم

آخر ها حسن و لعیا رو دیدم و بهشون دست تکون دادم که اومدن سمتم

یه چیزی پیش اومد و حسن بهم گفت دختر با این تیپ نباید اینجا بگردی اینا آدمای خوبی نیستن

خندیدم و سرخوشانه گفتم من هرجور که دلم بخواد راه میرم و کون لق این آدم ها و افکار تخمیشون:)

لعیا کنارم نشسته بود و من و حسن سیگار روشن کرده بودیم و ی سری از آدما رو فحش می‌دادیم

این وسط هم رفت یه لگد محکم به تیر چراغ برق زد و گفت تف تو این زندگی یه سیگار دیگه بده بکشم🗿

حسن مثل خودم Intp عه و در کنار کم حرف بودنش شخصیت جالب و فانی داره.

یکم نشستیم و حسن خدافظی کرد و رفت و من و لعیا هم به سمت خوابگاه حرکت کردیم.

ی نیم ساعت درس خوندم و دیدم اینقدر افکارم شلوغ پلوغه که نمیتونم بخونم و گرفتم خوابیدم و گفتم فردا سفید میدم امتحانو...

و اما صبح که بیدار شدم فهمیدم که امتحان لغو شده و اینقدررر خوشحال شدم که یه جیغ بزرگ زدم و شروع کردم به پریدن🗿🚬

دیروزی که گذشت...

Hosna2022/11/19 ، 5:28 PM

تو گروه بحث آشپزی و غذا بود که پسرا عکس غذاهاشونو فرستادن

یهو نگین گفت این هفته شما برامون نهار درست کنید هفته ی بعد ما درست میکنیم تا ببینیم کی خوشمزه تر درست می‌کنه

قبول کردن و قرار شد فرداش که همون دیروز میشد نهار بریم بیرون

دیروز صبح سرکار بودم و حسابی هم گرسنم شده بود که دیدم ساعت ۱۱ و نیم نیما بهم پیام داده که ما تازه بیدار شدیم و می‌خوایم نهار درست کنیم🗿

غذاشون ساعت ۳ درست شد و نگم که من و نگین چقدر از گرسنگی ضعف کرده بودیم.

ساعت ۳ و نیم رسیدیم پارک و ساعت ۴ نهار خوردیم

برنج و مرغ درست کرده بودن

برنجشون خیلیییی بی نمک بود اما مرغشون خوب بود

تازه نگین ی تار مو هم تو برنج پیدا کرد و اونجا بود که ی لحظه شک‌کردم از اینکه نکنه اون حرفشون که گفته بودن دم کنمون شورته جدی بوده باشه💀

غذامونو خوردیم و به گربه ها هم غذا دادیم

اسمایی که رو گربه ها میذاشتن خدااااا بود.

محمود، کاظم، تئودور😭😭

بعد از نهار بلند شدیم چوب جمع کردیم و به سمت بیابون حرکت کردیم

یک مسیر طولانیو و طی کردیم و اون وسط مسطا هم نیما و دانیال گاهی ما رو با سنجد های نرسیده مورد هدف شلیک قرار میدادن.

خورشید داشت غروب میکرد و اون رنگ نارنجی رنگ خورشید که بیشتر به آتیش شباهت داشت زیبایی آسمون و به طرز وحشتناکی چند برابر کرده بود.

وقتی به بیابون رسیدیم هوا کاملا تاریک شده بود

یکم اونطرف که آسمون پر ابر بود، رعد و برق زیبایی میزد درحالیکه سمت ما آسمون صاف بود

تضاد قشنگی ایجاد شده بود💆

آتیش روشن کردیم و دورش نشستیم

یکم بعد حسن گوشیشو درآورد تا شش نفره منچ بازی کنیم.

گوشی حسن وسط بود و ما دایره وار دورش دراز کشیده بودیم و تا ناموس سرمون تو گوشی بود.

اونروز نگین با هممون خیلی سرسنگین رفتار میکرد و تا همین الان هم علتشو نفهمیدیم

اصلا خودشو قاطی جمع نمیکرد

نیما هم چند بار صداش کرد و باهاش شروع کرد به شوخی کردن و بعد کشید کنار یا به قول خودش از ی جایی ب بعد به تخمش گرفته بود و سمتش نرفت.

چون شخصیت نیما طوریه که دوست نداره کسی تو جمع احساس غریبی بکنه و همیشه یخ طرف و باز می‌کنه.

بعد از بازی نگین اسنپ گرفت و برگشت خوابگاه

محمد و دانیال هم با موتور برگشتن

و من،فائزه،نیما و حسن دوباره پیاده روی کردیم

از بیابون تا خود شهر راه زیادی بود ولی خیلی خوب بود💆

ب شهر هم که رسیدیم باقالی خوردیم و یکم بعد ترش تو اون هوای سرد سگی که هممون داشتیم میلرزیدیم بستنی خوردیم و به سمت خوابگاه حرکت کردیم

بین راه هم کلی از حرکات نیما و حسن خندیدم

نیما یه آدم فوق العاده کیوت و بوره که وقتی می‌خنده کل صورتش قرمز میشه و تو جلوی خودتو میگیری تا نری لپاشو بکشی

و اما حسن یه آدم سبزه که قیافه ی جدی ای داره ولی عامل فتنه و آشوبه و حرکات خنده دارش با اون قیافه جدیش باعث خنده ادم میشه

اکیپشون کلا کیوت و فوق العاده مودههه. ‌‌

خوابگاه رسیدیم و ازشون خداحافظی کردیم

شب قبل اینکه بخوابم دیدم بهم پیام داده و گفته بود که امروز خیلی بهش خوش گذشته.

یکم باهم در مورد موضوعات مختلف حرف زدیم و وقتی وسط صحبت های عمیقمون بهش گفتم دلم میخواد تو این هوای سرد سگی برم چند روز توی جنگل داخل چادر زندگی کنم ازم خواست این ترم تموم شد باهاش برم رشت

و وقتی به شوخی بهش گفتم تو بیا مشهد قبول کرد سریع.

و گویا هفته بعد که میرم مشهد قراره باهام بیاد.

از بیرون انگار شخصیتمون زمین تا آسمون باهم فرق داره ولی وقتی با هم در مورد موضوعات مختلف حرف می‌زنیم میبینم که زیادم باهم تفاوت نداریم و توی خیلی چیزا شبیه همیم

و شاید ب همین دلیله که تو فاصله ی کوتاهی دوستای خوبی برای هم شدیم🤌🏽

امشب*.*

Hosna2022/11/16 ، 10:25 PM

امروز لعیا و نگین و فائزه رفتن خونه هاشون و من و معصومه و دلارام موندیم خوابگاه

امشب داشتم آماده میشدم تا برم کلاس طراحی که دیدم نیما بهم زنگ زد و گفت با بچه ها می‌خوان برن بیرون و ازم خواست منم باهاشون برم

قبل اینکه زنگ بزنه داشتم با خودم فکر میکردم که کاش نیما امشب ازم بخواد باهاش برم بیرون چون حوصلم تو خوابگاه سر میره.

از کلاس طراحی که برگشتم رفتم سوپر مارکت و چند تا سوسیس خریدم

وارد خوابگاه که شدم شاممو خوردم و ب سمت جایی که قرار بود بریم حرکت کردم

وقتی رسیدم فقط نیما و حسن اومده بودن و آتیش درست کرده بودن

نشستیم و در مورد مزخرف ترین چیزها حرف می‌زدیم باهم

واقعا این اکیپ خاکی و کصخلشونو دوست دارم💆

ب خصوص که همشون مثل خودم دیوونه گربه ها و کلا حیواناتن

چند تا گربه هم دیدیم و بهشون سوسیس دادیم

حسن ب نیما می‌گفت بیا یکیشونو برداریم ببریم خوابگاه🗿

همون‌طور که قبلا گفته بودم نیما تتو ارتیسته و بهم گفت حتی اگه بخوای خودم بهت تتو زدن و یاد میدم.

وسایل تتوشم آورده و میخواد برام تتو بزنه.

وقتی کنارشونم روحیم واقعا عوض میشه چون دائم در حال خندیدنم:)

برای مشهد رفتن باهاشون شوق و ذوق دارم البته اگه دخترها تر نزنن به برناممون

ماشین گرفتیم و منو تا خوابگاه رسوندن

وارد خوابگاه که شدم حسین بهم زنگ زد و می‌گفت که مراقب خودم باشم چون مشهد خیلی اوضاعش خرابه

حتی خودشم نفس نفس میزد و فکر کنم داشت فرار میکرد

طرز فکر من و نیما در مورد این شهر و ادماش شبیه همدیگست

میگفتم حالم از این شهر بهم میخوره و اونم با خنده می‌گفت اینجا آدم میره بیرون انگار تحت فشاره چون همه ی جوری نگات میکنن

فکر میکردم این مشکل و این حس و فقط من دارم که دیدم حتی پسرها هم میتونن این تحت فشار بودن و توی این جهنم حس کنن...

هوای سه نفره

Hosna2022/11/15 ، 9:54 PM

دیشب نیما ب نگین زنگ زده بود و ازش خواسته بود ی گروه بزنه تا چرت و پرت بگیم

گروه و زد و از دیشب تا الان همش دارم میخندم

در وصف شخصیتشون همینو بگم که سَمن با یکم ادم💀

نیما اومد پیویم و یکم چرت و پرت گفتیم

امروز بعد ازظهر دیدم بهم پیام داده و گفت هفت ب بعد اگه تایمم خالیه بریم اسموک

قبول کردم و وقتی میخواستم آماده بشم دیدم لعیا تو اتاق تنهاست و برای همین ازش خواستم اونم باهامون بیاد

پشت دانشگاه با موتور حسن اومده بود دنبالمون🗿

ریشاشو زده بود و قشنگ چند سال فیسش کوچیکتر شده بود

ازمون پرسید بیریخت شدم؟

و وقتی من و لعیا گفتیم نه اوکی ای گفت همه بهم گفتن بیریخت شدم و مرسی از اینکه شما نریدید روم.

تو اون سرما سوار موتور شدیم

حقیقتا تجربه جالبی بود بخصوص که از ی جایی ب بعد دیگه صورتمو حس نمی‌کردم

ب مقصد مورد نظر رسیدیم که گل رول کرد و دو سه پک داد ب من تا بکشم

لعیا از کنارمون بلند شد و رفت چند قدم اونورتر تا با گوشیش حرف بزنه

نیما داشت حرف میزد باهام و من بدون حرف بهش زل زده بودم

یهو خندید و گفت چِتی؟

و وقتی گفتم نه دوباره زد زیر خنده

کل وزنمو رو سرم احساس می‌کردم

یهو گفت بلند شو یکم راه بریم

بهش گفتم حس میکنم اگه بلند شم بیفتم زمین

خلاصه بلند شدیم و دور پارک سه نفری قدم زدیم

یکم بعد که ب جای اولمون برگشتیم و نشستیم، چندتا موزیک ویدیو بهم نشون داد

۱۰ دقیقه ب ۹ مونده بود که بلند شدیم تا برگردیم

ما رو تا خوابگاه رسوند و‌خودش رفت

با بچه ها قرار گذاشتیم ی اخر هفته بریم مشهد و خوش بگذرونیم

ب نیما هم گفتم که قبول کرد

امشب هم وقتی مامان بهم زنگ زده بود بهش گفتم که هفته بعد شاید با چند تا از دوستای دختر و پسرم بیام مشهد

می‌گفت بابابزرگ خیلی سراغمو میگیره و همش می‌پرسه که کی برمی‌گردم مشهد

شب زیبایی بود

از نیما و خاکی بودنش خوشم میاد بخصوص که فکر میکنم آدمیه که خیلی تو رفاقت معرفت داره.

حال خوب

Hosna2022/11/12 ، 10:29 PM

داشتم آماده میشدم برم کلاس نقاشیم که بارون شروع کرد به باریدن

طوری خوشحال شدم که همه تعجب کرده بودن.

آماده شدم وسایلمو گذاشتم تو کیفم و زدم بیرون

تا کلاسم ی ربع راهه

هندزفریمو زدم به گوشم و زیر بارون راه میرفتم

احساس زنده بودن میکردم💆

ی جوری تو نقاشیم پیشرفت کردم که پشمای استادمم ریخت و گفت برای بار اول خیلی قشنگ چشم طراحی کردی

خیلی از خودم راضی بودم:)

موقع برگشت هم هوا سرد بود و بارون همچنان نم نم می‌بارید

ی لبخند گوشه ی لبم بود و با غرور و شعف راه میرفتم

تو راه بودم که یه گربه خیس کنار یه فست فود فروشی دیدم

داخل مغازه شدم و یکم سوسیس خریدم و نصفشو به گربه دادم

بقیشو گذاشتم تو جیبم تا اگه تو راه ی گربه دیگه دیدم بهش بدم

نزدیک خوابگاه شده بودم که کنار سطل زباله یه سگ دیدم

رفتم سمتش ولی ترسید و ازم دور شد

همه ی سوسیس ها رو باز کردم و سمتش پرت کردم اونم همشونو خورد.

داخل خوابگاه شدم که نگین ازم پرسید با نیما اینا بریم بیرون؟

سریع قبول کردم

نگین و لعیا تعجب کرده بودن از اینکه اینقدر خوشحالم و وقتی بهشون گفتم امشب احساس زنده بودن میکنم نگین گفت ای جان ایشالا هر روز و هرشب اینجوری باشی.

آماده شدیم و رفتیم سمت پارکی که قرار گذاشته بودیم

ما زودتر رسیده بودیم

این هوا عجیب سیگار می‌طلبید💆

ی نخ روشن کردم که نگین گفت یکیم ب من بده می‌خوام چس دود کنم

کلی به حرکات نگین خندیدیم

یکم بعد نیما و حسن اومدن

نیما گفت گل میکشید؟

همه گفتن نه ولی من گفتم آره دوست دارم امتحان کنم

و وقتی در جواب سوالش که پرسیده بود تاحالا کشیدی گفتم نه

گفت از چشمات کاملا معلومه که دروغ میگی

دو پک کشیدم اما چس دود کردم

حس خاصی بهش نداشتم و فهمیدم چیز چندان جالبی هم نیست

دانیال و محمد هم بهمون اضافه شدن

ی جوری از تیپ و قیافه دانیال خوشم میاد که اصلا یا ابلفضل🤌🏽

گل یا پوچ باهاشون بازی کردیم و حتی توی همین بازی هم جر زنی میکردن

واقعا از جمعشون خوشم میاد3>

اولین جمعیه که اینقدر احساس راحتی باهاشون میکنم

چون داشت دیر میشد اسنپ گرفتیم تا برگردیم خوابگاه

داشتم راه میرفتم که نیما پشت سرم اومد و گفت بچه حالت خوبه؟

و وقتی گفتم آره اوکیم گفت چس دودی دیگه😂🤦

سوار اسنپ که شدیم انرژی زیادیو‌ درونم احساس می‌کردم

تا راننده آهنگ گذاشت یهو شروع کردم به دست زدن و انجام دادن حرکات ناموزون

نگین و لعیا هم پشماشون ریخته بود و هم از خنده غش کرده بودن

نگین می‌گفت مطمئنم گرفتت چون اون حسنایی که من میشناسم وقتی سوار اسنپ میشدیم هندزفری تو گوشش میذاشت و ی کلمه هم حرف نمیزد

الان هم توی تراس نشستم و در حالی که دارم از سرما می‌لرزم و آهنگ احتیاج دارم شایع رو پلی کردم، اینا رو تایپ میکنم

حالم خیلی خوبه کاش همیشه بارون بیاد‌.

مزاحمت دیشب

Hosna2022/11/3 ، 10:57 AM

دیشب یه بادِ کثافته خوبی می‌وزید

حوصله آماده شدن نداشتم و برای همین سوییشرت سفیدمو رو تیشرت سفیدم پوشیدم و با همون شلوار بادمجونی ادیداس با لعیا زدیم بیرون تا تاب سواری کنیم.

روی تاب نشسته بودیم و هندزفریمو زدم تو گوشم و با سرعت تاب می‌خوردم

چشمم خورد به ۳ تا پسر روبه روم که یکیشون دستاشو طرفم باز کرده بود

با خودم گفتم حتما احمقی چیزیه:)))

یکم بعد که هندزفریمو در آوردم لعیا بهم گفت که اون پسره بهم گفته بیا بغلم

گفتم پس خداروشکر که هندزفری تو گوشم بود💆

اونا رفتن و طولی نکشید که یکی دیگه اومد کنار تابم و گفت خانم یک نخ سیگار میدی؟

من:نه

اون: چرا؟

من: مجانی نیست برو برای خودت بخر

اون: من از ماشین پیاده شدم تا فقط از خودت سیگار بگیرم

من: میخواستی پیاده نشی حالا بسلامت.

اون: نمیدی یعنی؟

من: نه!

اون: بچه ی کجایی؟

من: ب تو مربوط نیست.

اون: میخوای بدونی من از کجام؟

من: نه!!

اون: من بچه‌ی فلان شهرم...

من: خب الان چیکار کنم؟

اون: سیگار نمیدی؟

لعیا: ب جای اینهمه حرف زدن سوپر مارکت اونجاست برو بخر

اون: خب تو نمی‌فهمی دیگه

وقتی دید چرت و پرت گفتن فایده نداره از پیشمون رفت و وقتی جای ماشینش رسید بهم گفت ب جای تاب سواری بیا تو ماشین روی یه چیز دیگه تاب سواری کن:)))))))))))))))))

نفهمیدم چطوری داد زدم و هرچی فحش بود و نثارش کردم

سریع سوار ماشینش شد و رفت از اونجا.

اینقدر از این آدم ها توی این شهر دیدم که برام داره عادی میشه

همونطور که به لعیا گفتم حس میکنم مردم این شهر کلا از یه سیاره دیگن....

خیلی ناراحت شدم ولی به روی خودم نیاوردم و فقط تند تر تاب خوردم

یکم بعد لعیا گفت حس میکنم داره بارون می‌باره

و خب آره بارون آروم شروع کرد به باریدن ولی خیلی کم بود

ده دقیقه مونده بود که با لعیا از تاب پیاده شدیم و گفتم بریم قدم بزنیم

داشتیم راه می‌رفتیم و سرم پایین بود که لعیا گفت عه نیما و دانیال و حسن بودن

برگشتم که دیدم خود عنترشونه:)

موهای فرفری دانیال از فاصله چند کیلومتری هم قابل تشخیصه

ب لعیا گفتم کاش بهم زودتر میگفتی بهشون سلام میدادم و لعیا گفت خودمم وقتی از کنارشون رد شدم تازه فهمیدم

دوتا حواس پرت گیر هم افتاده بودیم🤦

با همه اتفاقات و مزاحمتاش بهم خوش گذشت و حس و حال دیشب بخصوص هواشو دوست داشتم.

روحیه

Hosna2022/10/31 ، 9:17 PM

از خوب بودن امشب همینو بگم که از شدت خنده هم دل درد گرفتم هم رو خودم شاشیدم.

با لعیا و نگین و فائزه رفتیم بیرون تا با نیما(دوست نگین) و دوستای نیما حکم بازی کنیم.

میتونم بگم اولین جمعی بود که باهاش خیلی حال کردم

زیادی خاکی بودن

شرطی بازی کردیم و بازنده قرار بود همه رو پیتزا مهمون کنه

اخر که نیما و نگین موندن نیما با هزارتا جر زنی برنده شد.

بعد از حکم رفتیم تاب خوردیم و پسرا با اون هیکلاشون سوار تاب شده بودن

اینقدر خندیدم که وسط ها حس میکردم الانه که از شدت خنده بمیرم

نیما از رشت بود و قشنگ منو یاد شایان مینداخت

هم فیسش هم رفتارش.

دانیال از شیراز بود و حسن از فردوس.

فردا هم قراره دوباره باهاشون بریم بیرون

روحیم ب طرز وحشتناکی باهاشون عوض شد💆