تفاوت من و داداشم فقط اونجا که منو تو گوشیش abji h❤ سیو کرده
و من اونو اقای کون نشور سیو کردم💔
امشب سر سفره افطار بودم و داشتم روزمو باز میکردم که یهو دیدم در خونمون باز شد و کتی و مبینا همراه با یک کیک ابی و شمع 20 سالگی وارد خونه شدن😍
پشمام تا چن ثانیه در حال ریزش بود^^
ب معنای واقعی کلمه سوپرایز شدم.
پا شدم رقصیدیم،خندیدیم،عکس گرفتیم و.....
همین الان رفتن خونشون و خب تا همین الان نیشم بسته نمیشه😂
دوروز نشده باهام چت میکنه.
تو این دوروز سرش دائم تو کون من بوده....
و فکر میکنه چقدر با این کاراش جذاب میشه و منو ب خودش جذب میکنه.
اما نمیدونه من حالم بهم میخوره از این رفتارا!
حوصله خودمو این روزا ندارم چه برسه به یه ادم غریبه که ریدن روش برام کاری نداره.
بلاکش کردم تا یاد بگیره دیگه سرشو تو کون هرکسی که باهاش چت میکنه،نکنه.
دخترخاله چن نقطه من یه کبوترو که چن تا جوجه داشته و به اینا هم خیلی وابسته بوده رو گرفته با دستاش خفه کرده.....
یاد خودم افتادم
که گربه میاد خونمون میخوابه،من صدای تلویزیون و کم میکنم که راحت تر بخوابه و اذیت نشه.....
فرق و تفاوت بین ادما دیوونه کنندست.
چقدر از قیافه نحسش بدم اومده!!!
تو این مملکت بی صاحاب حتی نمیتونی یه فیلم دانلود کنی.....
از بی فیلمی بمیرم از فیلیمو و اپارات و نماوا فیلم دانلود نمیکنم
سلام 20 سالگی و خداحافظ 19 سالگی نحس.
الان دقیقا حس اون ادم پیریو دارم که تازه 100 سالش شده:|
اینکه هنوز هیچ غلطی نکردم تو زندگیم غمگینم میکنه و اصلا دوست دارم سنم بره بالاتر:(
19 سالگی برام پر از حس های بد بود. امیدوارم 20 سالگی دریچه ای باشه به روی تجربه های خوب و جدید و خالی از هرگونه افکار و اتفاقات منفی:))
بر خلاف سالهای قبل نه پستی گذاشتم،نه استوری و نه هر کوفت دیگه ای.
اما خب در کمال تعجب ادمایی تولدمو یادشون بود که اصلا توقع نداشتم و این برام خیلی ارزش داره^^
و خب برعکسش اونایی که ادعای رفاقتشون کون خرو پاره کرده بود اصلا یادشون نبود و حتی هنوزم نمیدونن:))
این روز و اینجا ثبتش میکنم تا همیشه یادم باشه
و خب تولدم مبارک و این حرفا.
28/1/1400
این روزا از لحاظ رنگ پوست دارم با حاجی فیروز رقابت میکنم
تو خواب ناز بودم که دیدم گوشیم زنگ خورد
یه نگاه کردم دیدم شماره ناشناسه جواب ندادم
که دیدم دوباره زنگ زد
جواب دادم گفتم الو
یه روانی جواب داد سلام بانوی پاکدامن
من:شما؟
روانی:یوزارسیف هستم بانوی من:|
من:بیا برو کص تف نده کسخول:|
بعدم قطع کردم
خدایا خودت شاهدی نمیخوام فحش بدم توی این ماه،ولی بنده هات نمیزارن:(
ی جا نوشته شده بود
بیشترین امار خودکشی تو بهار و تابستونه.
فک کنم دلیل دپرسیم همین باشه
کلا همیشه موقع بهار و تابستون
مخصوصا شب هاش،
یه عالمه حس گوه هجوم میارن به مغز و قلبم و گوه میزنن به حالم....
بیشتر وقتایی که به یه اتفاق یا شخص خاصی فکر میکنم و مخم ساییده میشه از فکر کردن بهشون،
میترسم بخوابم و از فکر کردن زیاد، تو خوابم درموردشون حرف بزنم و کلا رسوای عالم بشم.
الان احتیاج دارم مغزمو دربیارم بزارم یه گوشه تا کمتر فکر کنم....
هیچ موقع از سال نماز نمیخونم به جز ماه رمضون
داشتم نماز صبح و میخوندم که تو رکوع گیر کردم:|
بین ربی الاعلی و ربی العظیم شک داشتم.
نماز و شکوندم از مامانم پرسیدم
اول فحشم داد بعد بهم گفت که چی به چیه.
اینقدر که نخوندم یادم رفته:|
البته اینکه اعتقادیم به اینکه نماز راه ارتباط با خداست ندارمم بی تاثیر نیست
چون من همیشه با خدا ارتباط داشتم و هیچوقت روی بندشو زمین ننداخته:)
بعضی وقتام شرمندش میشم...
حالا گذشته از اون ماه رمضون یه ماهیه که ادم واقعا شرمنده میشه
شما رو نمیدونم ولی من با همه گناهکار بودنم حس عذاب وجدان نسبت ب این ماه دارم و باید هر طور شده روزه و نمازشو بگیرم:))
امروز ساعت 11 پرواز دارم و میرم خونه...
اگه از غرغر کردنای نرگس سر هر چیزی، کلاهبرداری هموطنان جنوب،کل کل کردن با شایان و .... بگذریم،سفر خوبی بود.
فقط نمیدونم چرا ب هرکی میگفتیم ما سه تا دختر تنها اومدیم سفر پشماش میریخت:|
نمیدونم چیش عجیبه واقعا.
این اواخرم کلا اکیپ س نفرمون جداشد از هم.
نسرین با شایان میرفت بیرون
من و نرگس باهم....
اشنایی با شایان اتفاق خوبی بود
درسته سگ و رک بود ولی در کنارش خیلیم شوخ بود و این سفرو برامون به یاد موندنی کرد
ولی خب دیشب زدیم به تیپ و تاپ هم.
تقصیر اونم نبود
من زیادی رکم:))
و هر وقت بحث میکردم میگفتم دهنتو ببند برو گمشو اونور:/
اونم خیلی تحمل میکرد....
باید یاد بگیرم همه چی طبق خواسته من پیش نمیره و نباید دیگران و مجبور کنم.
قرار بود دیشب بریم لب ساحل طلوع خورشید و ببینیم ک بحث پیش اومد و من برگشتم هتل:(
حالا نسرین اومده میگه سفر بعدیمون بندرانزلی پیش شایان:|
خوشش اومده مثل اینکه😂😑
امروز قراره برم خونه و دلم برا شایان و اون دخترِ بابا گفتنش تنگ میشه حقیقتا♡
باورم نمیشه امشب از دختر بودنم متنفر بشم و بشینم بخاطرش گریه کنم....
فقط میتونم بگم گوه تو این مملکت.
اومده میگه من اگه ازادی تو رو داشتم هیچوقت ازدواج نمیکردم.
خب من ریدم تو اون ازادی که قراره با ازدواج بدست بیاد
تا 1 شب تو خیابون ول میچرخیدیم:))
و خب پدر پاهام دراومد
میلیونها انسان تصمیم گرفتند که دیگر احساساتی نباشند،پوست کلفت شدهاند تا دیگر کسی نتواند آزارشان دهد
کسی نمیتواند آزارشان دهد اما کسی هم نمیتواند شادشان کند!
تو دوراهی بدی گیر کردم:|
به تام بوی بودن ادامه بدم یا بزارم موهام بلند شه تیپ دخترونه بزنم:(؟
هرچند من دوتاشو دوست دارم ولی تام بوی بودن و بیشتر^^
یه سری چیزها هست که به هیچکس نمیتونم بگم:))
و از درون منو دارن نابود میکنن
گاهی میگم کاش یه خل مغزی چیزی بودم تا خیلی چیزها رو نمیفهمیدم....
ولی خب بازم فاز بیخیالی میگیرم
و هی خودمو با جمله مهم نیست اروم میکنم.
اونجایی که میری یه عالمه فیلم دانلود میکنی و یه عالمه کتاب میخری و با اینکه بیکاری ولی فرصت نمیکنی ببینیشون یا بخونیشون چند سالگیه:/ ؟
من موقع خرید لباس:
امروز گوشیمو چک کردم دیدم حسین اس داده که سلام چطوری؟
حسین یکی از دوستای قدیمی و ب قول بقیه بچه محله:/
اینکه بعد یکسال یهو پیام داده بخاطر اینه سربازی بوده
اولین بار و اخرین باریم که بیرون رفتیم ساعت 6 صبح تو پارک محل بود😂
خلاصه منم جوابشو ندادم
یعنی حوصله نداشتم
ک دیدم زنگ زد
بازم جواب ندادم:||
کلا فقط تماس مامانمو و جواد و اسما و کتی و جواب میدم😑
هرکی دیگه زنگ بزنه جواب نمیدم
نمیدونم چرا😐
بقیه بعضی وقتا کفری میشن از این کارم و میگن جواب بده شاید اونی که پشت خطه در حال مرگ باشه.
ولی جدی وقتی میتونین کارتونو با پیام بگین چرا باید زنگ بزنین😕
مامانم میخاد منو شیرزن بار بیاره
ولی روش بدی و انتخاب کرده:)))
بیشتر وقتام سرکوفت میزنه
اونم نه جلوی خودم
جلوی بقیه.....
میدونم منظوری نداره
میخاد یه کاری کنه بتونم گلیم خودمو از اب بکشم بیرون
ولی با رفتاراش بیشتر منو سرخورده و مایوس میکنه. حالا شایدم روشش درسته و من زیادی بچه ننه و لوسم،نمیدونم....
متاسفانه به شدت رو ادب مامانم تاثیر گذاشتم
ب طوری که وقتی میخاد نسبت ب چیزی واکنش نشون بده از واژه تخمی استفاده میکنه:|
چه فرش تخمی.
چه لباس تخمی.
تخمی بازیا چیه انجام میدی
و.....😐
اینکه رو بقیه تاثیر میزارم خیلی بده😑
یه دوستی تو خوابگاه داشتم مودب و محجبه بود.
اون اوایل به من میگفت آدمت میکنم
الان خودش از من بدتر شده:|
کاش میتونستم تاثیرات خوبی رو بقیه بزارم ولی خب نمیشه متاسفانه😂
دستم خورد و 6 تا از چینی های مامانمو شکستم.
خدایا خودت به جوونیم رحم کن:(
بیاین تو دهن من بشاشید ولی رو زمین تف نکنید!!
من موقع پیاده روی زمین و نگاه میکنم سر همین همش قربانی میشم-_-
ک.سکشای بی فرهنگ
اینکه 19 سال از زندگیمو به بطالت گذروندم باعث میشه حالم از خودم و زندگی کردن بهم بخوره.
این چه سمیه هر وقت سوار پله برقی میشم اگه کسی جلوم باشه جلو خودمو میگیرم نزنم پس گردنش:|||
مدتیه تو فکر گیاه خوار شدنم....
اما ایا میتونم از کوبیده و جیگر و پیتزای پپرونی و گوشت و قارچ بگذرم؟؟؟
فک نکنم:|
تو بروزشده ها بودم که دیدم خانمی در مورد سرطان مادرش و فشار روحی که از حرف های اطرافیان سمتش بود نوشته بود....
وبشو ک خوندم یاد خودم و سرطان بابام افتادم.
با این تفاوت که مامان من هیچوقت نذاشت ما بفهمیم بابام سرطان داره...
و ماها فقط فکر میکردیم بابام بخاطر یه سرماخوردگی و کمر درد تو بیمارستان بستری شده
فقط دو سه روز قبل اینکه بابام بره تو کما هممونو برد پیشش
هنوز قیافشو یادمه
حالش خیلی بد بود
سفیدی چشماش همه زرد شده بود.
با این وجود ما رو دید لبخند میزد و بغلمون کرد...
اون اخرین باری بود ک من بابا مو دیدم....
شاید اگه میدونستم اون اخرین باره بیشتر بوسش میکردم....
بیشتر بهش نگاه میکردم...
میخوام بگم لعنت به اون روزایی که نمیدونی اخرین باره:))
این اخرین بارها منو خیلی میترسونه
خیلی....
..........