بهش گفتم حس بدی دارم
حس اینکه یه آدم خیانتکارم و دارم به پارتنرم خیانت میکنم
من همیشه حالم از خیانت و آدمای خیانتکار بهم میخورده ولی الان حس میکنم خودمم جزوشون شدم و این خیلی داره اذیتم میکنه.
تا ساعت ۵ صبح ویدیو کال کرده بودیم و در نهایت با خاموش شدن گوشیم گرفتم خوابیدم
شب دیوونه واری بود و کلی حرفای دیوونه کننده میزد
اون قسمت منطقی مغزش نابود شده چون اصلا این موضوع و که من با یه آدم دیگه وارد رابطم و خودشم با ی دختر دیگه وارد رابطست براش چندان اهمیتی نداره
شایدم اینقدر فشار روشه که این چیزا رو نمیفهمه...
احساس معلق بودن بهم دست داده
حالم از خودم و وضعیتی که توشم بهم میخوره
دلم میخواد وقتی نیما رو دیدم بغلش کنم و ازش معذرت خواهی کنم هرچند که هیچوقت دلیل معذرت خواهیمو نمیزارم بفهمه
دیشب نیما میگفت که دلش برام تنگ شده و با خودم فکر کردم چقدر الان که درحال فروپاشی ذهنی ام به بغلش و گرمای بدنش نیاز دارم.
سعی میکنم خودمو جمع و جور کنم و از این وضعیت کثافت خودمو بیرون بکشم...
جمعه میرم خوابگاه و تا اون موقع سعی میکنم این مسئله رو تموم کنم چون نمیخوام با یه ذهن آشفته برم سراغ بِیبیم!