دارم فکر میکنم که چقدر دلم میخواد یک شب باهات رو چمنا دراز بکشم و در سکوت کامل در حالیکه داریم سیگار میکشیم به ماه نگاه کنیم...
آه پسر واقعا چرا هیچوقت همچین کاریو نکردیم؟
یادمه تو شیراز وقتی سوار ماشین بودیم و طبق معمول تو شهر دور میزدیم و آهنگای مورد علاقمونو گوش میکردیم بهم یه جایی و نشون دادی و گفتی همیشه دلم میخواست باهات رو اون چمنا دراز بکشم.
نمیدونم چرا هیچوقت پافشاری نکردم از اینکه بریم همچین کاریو انجام بدیم؟
شایدم بودن در کنار تو اینقدر سرخوشم کرده بود که نمیتونستم به چیزهای دیگه فکر کنم
نزدیک ترین تجربه به این خواستم زمانی بود که تو اولین دیتمون توی مشهد در حالیکه ساعت نزدیک به ۱۲ شب بود و هوا کمی سرد در سکوت رو چمن ها نشسته بودیم
فقط من و تو بودیم...
یهو اومدی از پشت بغلم کردی و موهامو بو کردی
بهت گفتم میدونی الان واقعا دلم میخواد ببوسمت ولی خجالت میکشم👈👉
هیچ واکنشی نشون ندادی چون تو از من خیلی خجالتی تر بودی
در حالیکه داشتی موهامو بو میکردی بلند شدم و رفتم یکم اونطرف تر قدم زدم
تو سرجات نشسته بودی و نمیدونم داشتی به چی فکر میکردی
خیلی یهویی اومدم سمتت، جلوت نشستم و در حالیکه پاهامو دو طرف بدنت گذاشته بودم بغلت کردم و بهت چسبیدم
صدای قلبتو به وضوح میشنیدم...
بغلت کردم و داشتم فکر میکردم که چقدر خوشحالم از اینکه میتونم آدمی که ۵ماهه باهاش وارد رابطه شدم و عاشقشم و بالاخره بغل کنم.
سرمو از رو شونت برداشتم، بهت کوتاه نگاه کردم، صورتتو با دستام گرفتم و بوسیدمت
اون قشنگ ترین بوسه ای بود که جفتمون تجربه کرده بودیم.
میدونی چیه؟
من خیلی وقته که به خاطراتمون فکر نمیکنم
تو اون سر دنیایی و چون ندارمت حتی از فکر کردن به خودتم بیشتر وقتا اجتناب میکنم
اما امشب به خودم این اجازه رو میدم که دلتنگت باشم
و در نهایت ما به هم وصل میشیم دوباره💙