بالاخره صبح شد و منم تا همین الان خواب بودم
کمر درد گرفتم حقیقتا
نگم که تا خود صبح چقدر از خواب بیدار شدم
دوباره و دوباره این حالتام تکرار شدن
خونه بمونم احتمالا از فکر کردن زیاد نابود میکنم خودمو برای همین از فردا میرم پیش هانیه سرکار
مکالمات دیشبمون خیلی کم بود ولی همونا رو نزدیک به ۱۰ بار از اول میخوندم
چقدر از اینکه سعی کنی احساساتتو جلوی آدمی که با یه کلمه میتونه حالتو از این رو به اون رو کنه،سرکوب کنی و منطقی رفتار کنی سخته
ولی خب من تونستم.
همون حین دیشب با نیما هم حرف میزدم و گفت که دوباره میاد مشهد پیشم و چقدر من الان به بودنش نیاز دارم....