از خوب بودن امشب همینو بگم که از شدت خنده هم دل درد گرفتم هم رو خودم شاشیدم.
با لعیا و نگین و فائزه رفتیم بیرون تا با نیما(دوست نگین) و دوستای نیما حکم بازی کنیم.
میتونم بگم اولین جمعی بود که باهاش خیلی حال کردم
زیادی خاکی بودن
شرطی بازی کردیم و بازنده قرار بود همه رو پیتزا مهمون کنه
اخر که نیما و نگین موندن نیما با هزارتا جر زنی برنده شد.
بعد از حکم رفتیم تاب خوردیم و پسرا با اون هیکلاشون سوار تاب شده بودن
اینقدر خندیدم که وسط ها حس میکردم الانه که از شدت خنده بمیرم
نیما از رشت بود و قشنگ منو یاد شایان مینداخت
هم فیسش هم رفتارش.
دانیال از شیراز بود و حسن از فردوس.
فردا هم قراره دوباره باهاشون بریم بیرون
روحیم ب طرز وحشتناکی باهاشون عوض شد💆