گربهٔ آبی ونگوگ 💙🌻

اینجا یک گربه آبی حرف میزند...

برف بازی

Hosna2023/1/11 ، 12:50 PM

دیروز ۱۲ ظهر بود که فائزه بهم گفت داره بارون بیاد.

سریع آماده شدم و دوتایی باهم رفتیم زیر بارون قدم زدیم و ذرت مکزیکی خوردیم

هوا خیلی خوب بود.

تا رسیدیم خوابگاه نگین گفت آماده بشید بریم روستای اطراف برف بازی

با نگین و لعیا و فائزه و ابوالفضل رفتیم کوه های اطراف و کلی برف بازی کردیم ،رقصیدیم و عکسای قشنگ گرفتیم

ساعتای ۴ بود که برگشتیم خوابگاه و دیدیم اینجا هم داره برف میاد:))))

لباسای خیسمو عوض کردم و اندازه یکساعت گرفتم خوابیدم

هممون بیدار شدیم و چون برف شدت گرفته بود دوباره آماده شدیم تا اینبار با پسرا بریم برف بازی

زمین خیلی سر بود و من و فائزه دست تو دست هم آروم آروم راه می‌رفتیم تا سر نخوریم

کل موهام از برف سفید شده بودن

ب مکان مورد نظر رسیدیم و یکم بعد حسن، محمد و یه آدم جدید دیگه که تاحالا ندیده بودمش و هم اتاقی نیما اینا بود و حداد صداش میکردن هم همراهشون اومده بود

نیما و دانیال نبودن...

یکم بعد محمد و حسن شروع کردن به برف بازی و من و مورد اصابت گلوله برف قرار دادن

کلی برف بازی کردیم و اخر سر از شدت خستگی روی برف ها نشستم که یهو محمد یه عالمه برف و رو سرم خالی کرد🗿

چون خیلی سردمون شده بود تصمیم گرفتیم بریم کافی شاپ

من و فائزه و حسن ترجیح دادیم پیاده روی کنیم و بقیه هم اسنپ گرفتن

تو راه با حسن در مورد انیمه و فیلم و سریال حرف می‌زدیم

رسیدیم به کافه و طولی نکشید که نیما هم به جمعمون اضافه شد.

اومد کنارم نشست و وسط حرف زدن یهو گفت وای تو دانشگاه روی یکی کراش زدم

و وقتی ازش پرسیدم کی؟

گفت فلان استاد.

بهش نگاه کردم و گفتم بدو برو اونور بشین

از خنده غش کرده بود و گفت فقط میخواستم حسودیتو در بیارم و وقتی در جوابش گفتم حسودی نکردم گفت از قیافت مشخصه:)))

بچه ها مشغول خوردن نوشیدنی هاشون بودن و من و نیما رفتیم پارک کنار کافی شاپ و برف بازی کردیم

اون منو میزد

من اونو میزدم

یکم بعد روی صندلی پر از برف نشستم و در حالیکه میخواستم سیگارمو‌ روشن کنم لعیا و فائزه از کافی شاپ اومدن بیرون و نیما هم رفت دنبالشون تا با برف بزنتشون

قبلش چند بار بهم گفت بیا بریم با برف بزنیمشون ولی من گوش ندادم و رو همون صندلی نشستم

تک و تنها نشسته بودم که یهو یکی اومد سمتم و ازم فندک خواست

بهش دادم و یکم بعد دوستشم اومد و فندک میخواست

فندک و بهش دادم که شروع کرد به چرت و پرت گفتن و شمارمو میخواست

وقتی ازم پرسید رل داری یه نگاه بهش انداختم و گفتم آره

همون لحظه نیما اومد سمتم و پسره شروع کرد به گرم گرفتن با نیما و نیما هم خیلی شیک و مجلسی جدی جدی روش رید

بقیه بچه هام اومدن سمتمون

حسابی عصبی شده بود

اول با حسن بد حرف زد و بعد صورتشو کرد طرف من و با صدایی که از حد معمول یکم بلند تر بود بهم گفت وقتی بهت میگم پاشو باهام بیا لج می‌کنی

تاحالا اینقدر جدی ندیده بودمش...

هی ازم میپرسید پسره بهم چی گفت ولی چیزی نگفتم...

یهو از زیر پام گرفت، بغلم کرد و انداختم تو برف ها🗿

همین که سرما نخوردم خودش خیلیه

یکم دیگه برف بازی کردیم و برگشتیم خوابگاه

شب با فائزه کلی حرف زدیم و اومد تو تختم و کنارم خوابید

در حالیکه بغلم کرده بود موهامو نوازش میکرد و نفهمیدم چطوری خوابم برد

نصف شب از خواب بیدار شده بودم و دیدم فائزه رفته سر جاش

نیما هم بهم پیام داده بود و گفته بود لطفاً از این به بعد به حرفاش گوش کنم

از ی طرفم چون نقطه ضعف دستش دادم هی منو با این استاده اذیت می‌کنه

همین چند دقیقه پیش بهم زنگ زد و ازم خواست بریم بیرون و وقتی قبول کردم گفت بعدش با عاطفه جان( استاد ) قراره بره بیرون

پسره عوضی💆