گربهٔ آبی ونگوگ 💙🌻

اینجا یک گربه آبی حرف میزند...

امروز3>

Hosna2022/12/9 ، 10:44 PM

نهار و رفتیم بیرون از شهر خوردیم

هوا سوز بدی داشت و آتیش روشن کردیم

روی فرش دراز کشیدم و هر چی کاپشن بود و روی خودم انداختم

یهو صدای خنده حسن بلند شد و گفت اینقدر کوچولوعه که اصلا کسی نمی‌فهمه اون زیر یه آدم خوابیده

یکم بعدم که دانیال اومد و سرم و از زیر اونهمه کاپشن بیرون آوردم با تعجب نگام کرد و گفت عه زیر اینا یه آدمه!

بعد نهار نیما دستمو گرفت و گفت بچه بریم قدم بزنیم و قدم زدنمونم به بوس کردن لپام و بغل کردنم ختم شد.

همچنان کنارش یکم احساس معذب بودن بهم دست میده شاید به این خاطر که خیلی پرروعه

پسرِ خیلی خیلی بدیه

یا ب عبارتی پسرِ بد خودمه💆

پیش بچه ها برگشتیم و کنار آتیش نشستم و دستامو گرم میکردم

این وسط محمد میزد رو دستام تا دستام ب آتیش بخوره و بسوزه و خب منم متقابلاً محکم میزدم به دستاش.

همشونو به معنای واقعی کلمه دوست دارم و افسوس میخورم از اینکه بعد دانشگاه دیگه نمیتونم ببینمشون

هوا داشت تاریک میشد و منم از کنار آتیش جم نمی‌خوردم و این وسط مسطا نیما میومد جلوی همه بغلم میکرد یا لپمو بوس میکرد که باعث میشد بازم یکم معذب بشم

نگین هم چند تا عکس یهویی ازمون گرفت که خیلی دوسشون دارم:)

بعد از اینکه هوا تاریک شد برگشتیم خوابگاه و دوباره لباس عوض کردیم و دوباره باهاشون رفتیم اش بخوریم

قیافه های هممون له و داغون بود و حتی نای حرف زدنم نداشتیم و الان بنده جنازه طور افتادم رو‌ تخت و حتی نمیتونم تکون بخورم

قرار بود از امشب دوباره برم سراغ کتاب خوندن و سریال دیدن ولی اینقدر خسته میشم که نمیتونم اصلا....

روی هم رفته امروز و بسی دوست داشتم💆