کاش همونجوری که خیلیا رو تو فضای مجازی میوت کردم تو واقعیت هم میتونستم بکنم.
مثلا حرفاشونو هر وقت دلم میخواست سین میزدم و یا اصلا سین نمیزدم تا در نهایت خودشون پیامشونو پاک کنن🗿
به قول چارلز بوکوفسکی:
"هرچه از نسل انسانها دورتر میشوم، احساس بهتری دارم؛ اگرچه نوشتههای من در مورد انسانهاست، هر چه از آنها دورتر باشم؛ احساس بهتری دارم. 2 اینچ فاصله از انسانها خوب است، 2 مایل عالی است؛ 2 هزار مایل عالی و زیباست. تا زمانی که قادر باشم غذا بخورم، به من غذا می دهند؛ زیرا من نیز به آنها غذا میدهم. اما دوست ندارم در نزدیکی آنها باشم و یا حتی در میان جمعیت کسی آرنجش با من تماس پیدا کند، چون من واکنش نشان میدهم! من از نسل انسانها خوشم نمیآید؛ عقایدشان را دوست ندارم، صورتشان را دوست ندارم، پاهایشان را دوست ندارم، گفتگو و صحبت با آنها را دوست ندارم، مدل موی آنها را دوست ندارم، ماشینهایشان را دوست ندارم، سگها، گربهها و یا اهدافشان را دوست ندارم."
البته که این وسط من گربه ها رو دوست دارم
و اگه دوتا گزینه جلوم باشه که یکیشون زندگی کردن برای همیشه با حیوانات و اون یکی دیگه زندگی کردن با انسان ها باشه من مسلما و بدون شک و تردید گزینه اول و انتخاب میکنم.
آدم های کمی و دوست دارم که شاید تعدادشون ب انگشتای دست هم نرسه.
رابطمو با آدمها کمکردم چون از روابط سطحی بیزارم اما خب همون تعداد آدمی هم که روابط عمیقی باهاشون دارم تیکه ای از وجودمن.
یه چیز دیگه ای که برام امروز اتفاق افتاد و بابتش ی کوچولو خوشحال شدم این بود که دوباره برا چند ساعت شدم همون حسنای سابق و خودمو تو دنیای تئوری ها خفه کردم
قبلا این کار خوراکم بود و تو اون زمان حس میکردم هیچکس اطلاعاتش اندازه من نیست🗿
حس زیبایی بود از اینکه دوباره ی سری چیزها رو تجربه کردم.