گربهٔ آبی ونگوگ 💙🌻

اینجا یک گربه آبی حرف میزند...

اتفاق.

Hosna2022/5/8 ، 7:56 PM

چند شب پیش حالتیو تجربه کردم که تاحالا تجربش نکرده بودم 

شدیداً نیاز داشتم یه جا بنویسمش و یا برای کسی بازگوش کنم (شاید اینجوری آروم تر میشدم) 

اما در نهایت نه تونستم بنویسم و نه تونستم با کسی درموردش حرف بزنم 

چون حس میکردم نمیتونم شدت اون درد و با کلمات بیان کنم...

از اون شب تا الان فهمیدم هر چقدر آدم های زیادی و دوست داشته باشی به همون اندازه بیشتر آسیب میبینی 

هرچقدر احساست به یه آدم قوی تر باشه بیشتر اذیت میشی 

عشق کشندست.

وابستگی زجر اوره. 

و این در مورد خانواده آدمم صدق می‌کنه. 

یه دوره ای از فکر اینکه یه روز مامانم یا خانوادم نباشن از ترس به خودم میلرزیدم و معتقد بودم اگه یه روز همچین اتفاقی بیفته خودمو نابود میکنم.  

و از اون شب به بعد دارم سعی میکنم و روی خودم کار میکنم که آدم ها رو دوست داشته باشم، عاشقشون باشم اما بهشون وابسته نباشم.

سعی میکنم باهاشون خاطره های خوب بسازم اما اگه یه روز تو زندگیم نبودن زندگیمو به فاک ندم 

و‌من خوب می‌دونم چطوری رو خودم کار کنم تا به همچین آدمی تبدیل بشم. 

از اون اتفاق ممنونم 

شاید باید همچین جرقه ای تو زندگیم میخورد تا من به خودم بیام و بفهمم دارم با خودم چیکار میکنم...