بعضی روزها یه سری مشکلات و تنش ها تو زندگیم هستن که رو حال روحیم خیلی تاثیر میزارن.
حالا این مشکلات یا مربوط به خانوادمن یا مربوط به رابطه عاطفیم.
و اما امروز حس میکنم بیشتر از توانم با یه سری چیزها روبه رو شدم.
درحالیکه از ساعت ۱۰ صبح تا ۸ شب سرپا وایساده بودم و داشتم از خستگی بگا میرفتم
با میم بحثم شد
وقتیم اومدم خونه از قیافه مامان فهمیدم ناراحته و وقتی دلیل ناراحتیشو فهمیدم اینقدر عصبی شدم که دلم میخواست خودمو بزنم.
دوباره با مامان بحثم شد و برای اینکه نزنم زیر گریه رفتم سریع به صورتم آب زدم
دلش پر بود و همچنان باهام حرف میزد
منم چون میدونستم که فقط این حرف ها رو میتونه به من بزنه خودمو کنترل کردم و به حرفاش گوش دادم تا خودشو خالی کنه
که نتیجش شد یه حسنای عصبی که همچنان در حال ترکیدنه ولی خب هی احساس و عصبانتیشو سرکوب میکنه تا یه روز اینا رو هم جمع بشه و بگای سگ بره :)