گربهٔ آبی ونگوگ 💙🌻

اینجا یک گربه آبی حرف میزند...

اتفاقات امشب.

Hosna2022/4/20 ، 11:25 PM

امشب مامان اینا افطاری جایی دعوت بودن 

من تو اتاق نشسته بودم که مانتوشو آورد داد دستم و گفت اتو کنم براش 

حالا هرچی نگاه میکردم می‌دیدم این مانتو هیچ چروکی نداره 

اتو رو زدم ب برق و حواسم نبود که رو آخرین درجشه 

تا اتو خورد به مانتو، مانتوش سوخت و پاره شد💀 

وقتی فهمید کم مونده بود تیکه تیکم کنه‌ چون مانتوی مورد علاقش بود.

مانتوشو گرفت مستقیم انداخت سطل اشغال.

خیلی امشب ترسیدم ازش🗿

وقتی خاله زنگ‌ زد بهش سرش داد زد و گفت مهمونی نمیاد. 

جرات نداشتم پامو از اتاق بزارم بیرون. 

کتی اومد خونمون 

و وقتی قضیه رو آروم بهش گفتم 

اونم گفت الان میترسه از اتاق بره بیرون🗿🤦 

خلاصه ی ساعت بعد آروم شد و من و کتی از اتاق زدیم بیرون. 

کتی داشت واسم فیلم می‌ریخت که دیدم تو تلگرام بهم پیام داده که "الان دارم عکساتو میبینم میدونستی خیلی سم بودی🗿؟"

سریع رفتم پیشش دیدم رفته تو پوشه عکسام 

ی چیزی حدود ۵۰۰۰ تا عکس 

همشونم از ۱۴ سالگی ب بعد با ادیتا و ژستهای سمی💀 

نشستیم نگاه کردیم و سر هر عکس سم از خنده پاره می‌شدیم 

البته که من غیر خودم ی عالمه عکس سم از خود کتی دارم. 

بعدم رفت خونشون 

مامان داره سرگذشت ی ندیمه رو میبینه 

تو این دو روز من و جواد حامله شدیم حقیقتا.