از حموم اومده بودم بیرون و تو بالکن نشسته بودم که دیدم مامان اومد خونه و برام چند تا کتاب خریده بود:)))))))
من به خودم قول داده بودم تا کل کتاب های تو خونمونو نخوندم نرم کتاب دیگه ای بخرم
اما خب اگه بگم با دیدن کتاب هایی که مامان خریده بود خوشحال نشدم دروغ گفتم.
عمیقا یکیو میخوام تا باهاش اینتراکشن کتاب داشته باشم
و خب از اونجایی که ادمهای اطرافم زیاد اهل مطالعه نیستن این قضیه کنسله.
اگه میم قشنگم نزدیکم بود این اتفاق بینمون میفتاد ولی خب دوره:)
این روزا هم کتابی که برام خریده بود و دارم میخونم*.*
باز من امروز استوری یکی از دوستای مشترک من و کتی و دیدم که داره تو ارامگاهم درس میخونه
و خب دوباره یکم حرص خوردم-_-
کاش میتونستم اون مکان و به مالکیت خودم در بیارم.