من یه روز این پسرو به قتل میرسونمممممم
هر روز خدا با هم در حال بحث و درگیری و کشتی گرفتنیم.
بعضی وقتا اینقدر حرصمو در میاره که میخوام همونجا خودمو تا جا داره بزنم.
الآنم دقیقا از اون روزاست که داره با کاراش حرصمو در میاره و من دارم جلوی خودمو میگیرم تا مجسمه مامان و تو صورتش خورد نکنم....
و قسمت سخت ماجرا اینجاست که دارم زور میزنم خودمو خونسرد نشون بدم تا نفهمه که تونسته حرصمو در بیاره در حالی که دارم از درون منفجر میشم.