امروز با مامان یه جایی قرار گذاشته بودیم
تو حموم بودم که دیدم بهم زنگ زد و گفت که چند دقیقه دیگه به محل قرارمون میرسه
نفهمیدم چطوری خودمو شستم و اومدم بیرون و تند تند آماده شدم
من زودتر رسیدم و حدود چند دقیقه معطل شدم
روی پله های ایستگاه مترو نشسته بودم، صدا آهنگمو تا آخر کرده بودم و هر از گاهی خیلی آروم همراه با آهنگ هد میزدم
تو حال و هوای خودم بودم که مامان اومد سمتم و صدام زد
بلند شدم و با هم یکم قدم زدیم و رفتیم برای ملیکا کادو خریدیم
چونکه تولدش بود*.*
توی مغازه چشمم خورد به بسته ی عودی که میم عکسشو برام فرستاده بود و میگفت اینو همیشه تو اتاقش روشن میکنه چون بوی منو میده...
هیچی دیگه خریدمش:)
بعد از اونم کلی پیاده روی کردیم و برگشتیم خونه
بعد از مدت ها تو یه مهمونی خانوادگی شرکت کردم اونم فقط بخاطر اینکه ملیکا رو خیلی دوست دارم.
کادوشو که بهش دادم و بازش کرد خیلی خوشحال شده بود و چشماش برق میزد
خاله میگفت درست همون چیزایی و براش خریدی که دوسشون داره.
وقتیم وارد خونشون شدیم زینب(دخترخالم که اومدن مشهد) و دیدم اما به یه سلام ساده و آروم بسنده کردم
کنار مامان نشسته بودم که با صدای تقریبا بلندی طوری که همه بشنون گفت زینب و دیدی؟؟ بهش سلام کردی؟؟
من نمیدونم کی مامان دست ازاین عادتش برمیداره
قشنگ ادمو خجالت زده و تو عمل انجام شده قرار میده
به مامان نگاه کردم و گفتم من الان ۲۱ سالمه و لازم نیست شما این چیزها رو بهم یادآوری کنی!
خودم میتونم تشخیص بدم به کی باید سلام کنم به کی نکنم!
واقعا حس بدی بهم دست داد از این رفتارش ولی خب سعی کردم به فراموشی بسپارم و از شبم لذت ببرم که همینطورم شد💆