به سیگارش پک میزد و درحالی که کنارم نشسته بود خیلی جدی میگفت زبان بخون دختر جان!
از خوشگذرونیات کم کن بشین زبان بخون!
اگه میخوای از این خراب شده بری بشین زبان بخون!
از قیافه جدیش و سیس گنگش و نحوه سیگار گرفتنش خندم گرفته بود
یه طوری نصیحتم میکرد یه لحظه حس کردم عمه ی ۲۶ سالم تبدیل شده به یه زن ۶۰ ساله.
یه لبخند زدم و بهم گفت خدایا دارم از بیخیالیت حرص میخورم.
بیخیالی؟
اینو بارها و بارها از اطرافیانم شنیدم و بیشتر از مامان این کلمه رو شنیدم.
کاش میفهمیدن اینکه آدمی میتونه تو شرایط استرس زا خودشو کنترل کنه و به اصطلاحی خونسرده بهش نگن بیخیال.