ساعتای ۲ ظهر بود که بهم زنگ زد و ازم خواست برم پیشش چون با یدونه پسر قرار داشت
واقعا همچین حوصله ای و در خودم نمیدیدم که ظهر برم بیرون ولی خب قبول کردم
هوا گرم بود و تند راه رفتن منم باعث شده بود عرق کنم و کلافه بشم
با اتوبوس رفتم پیشش و خب همونطور که از پنجره اتوبوس به بیرون زل زده بودم متوجه شدم چقدر مشهد حال و هوای عید و داره
زائرینی که اومده بودن و بچه هایی که لباس نو تنشون بود
خیابون ها خیلی شلوغ بود با اینکه سر ظهر بود
خستگی و گرما باعث شده بود بیشتر از قبل اخمام تو هم بره
بالاخره بهش رسیدم و اولین چیزی که ازم پرسید این بود که چرا اینقدر ناراحت و عصبی ای؟
گفتم ناراحت نیستم فقط خستم و دلم میخواد بخوابم...
دوست پسرش اومد پیشمون و من به یه سلام خشک و خالی بسنده کردم
در پوکر ترین حالت ممکن بودم و متاسفانه چون خستگی همیشه از من انسانی عصبی میسازه سکوت کرده بودم و به رو به روم زل زده بودم
شاید اگه تو موقعیت دیگه ای بودم شروع به صحبت کردن میکردم یا حداقل طوری رفتار میکردم که انگار مشتاق حرف زدنم ولی خب خودم بودم و سعی کردم ادای چیزی که نیستم و در نیارم.
یکم بعد تنها شدم و درحالی که برای خودم آهنگ گذاشته بودم و به دود سیگارم زل زده بودم، هرازگاهی یه باد سردی میوزید و باعث لرزم میشد
چند ساعت بعد وقتی صحبتاشون تموم شد اسنپ گرفتم برگشتم خونه و متاسفانه از شانس خیلی خوبم راننده هم یه آدم فوق العاده پر حرف بود
وقتی رسیدم خونه فقط لش کردم و غذایی که مامان بزرگ درست کرده بود و برای منم فرستاده بود و خوردم.
یکم بعد عمه اومد خونمون
خیلی وقت بود ندیده بودمش اما هربار که میبینمش همیشه خوشتیپ تر، با وقارتر و خوشگل تر از قبل شده
روی کاناپه لش کرده بودم و یه بالشت و رو صورتم گذاشته بودم
یهو اسما گفت پاشو بیا شب خونمون چون زهرا و ابجیش دارن از تهران میان و دوست دارن توام باشی
یه برو بابایی گفتم و دوباره بالشت و گذاشتم رو صورتم
واقعا خسته بودم و دلم فقط لش کردن تو اتاق خودمو میخواست
یکم بعد اصرار کردنش با جیغ همراه شد و از اونجایی که حوصله سروکله زدن باهاش و نداشتم حاضر شدم و با خودش و عمه اومدم خونشون
عمه داره هی جلوم رژه میره و خودنمایی میکنه و با خنده شوخی های بامزه ای میکنه
الان فقط خستم با یکم حسنا و حس میکنم اصلا متوجه اطرافم نمیشم...