امروز کتی قرار بود برای آخرین بار بره دوست گیلانیشو ببینه که اومده بودن مشهد و از منم خواست باهاش برم
منم برای عوض شدن حال و هوام پذیرفتم.
ساعت 9 صبح قرار بود همو ببینیم
حس میکنم امروز در شلخته ترین حالت ممکنم بودم...
دیشب که از حموم اومده بودم موهامو بافته بودم و خب وقتی صبح بازشون کردم بالای سرم پف کرده بودن
از رنگ کثافتشون هم نگم که کمرنگ تر شدن و فقط دارم لحظه شماری میکنم تا رنگشون کامل بره تا بتونم ی آبی دیگه بکنمشون.
واکنش کتی هم تا موهامو دید این بود که شت انگار کلاه گیس گذاشتی🗿🚬
زیاد اهمیت ندادم و روی همون موهای پف کرده یه شال مشکی انداختم و رفتم بیرون.
وقتی بهشون رسیدم باهاشون دست دادم و ساکت کنار کتی نشستم.
سبحان(دوست کتی)خیلی آروم و کم حرف بود و برعکسش محمد در کنار پر حرف بودنش خیلی فان بود طوری که هر کلمه ای که از دهنش میومد بیرون باعث خنده بلند کتایون و لبخند های آروم من میشد.
کتی و سبحان یکم رفتن قدم بزنن و من و محمد تنها کنار هم نشسته بودیم
اون حرف میزد و من میخندیدم و هر از گاهی برای تایید حرفاش سرمو تکون میدادم.
ساعت ۲ پرواز داشتن و برای همین ساعت ۱۱ و نیم به سمت سوییتشون حرکت کردن.
واقعا اولین پسرایی بودن که از همنشینی و هم صحبتی باهاشون لذت میبردم.
خداحافظی کردیم و من و کتی همینطور که قدم میزدیم رفتیم کافه کتاب.
اولین بار بود توی اون کافه میرفتم و خب میتونم بگم تبدیل شد به پاتوق جدیدمون.
بعد از آرامگاه دومین جاییه که حس میکنم مناسب با روحیه من ساخته شده:)))
جایی که پر از کتاب بود و اصن عاحححح
کتاب خدا و استیون هاوکینگ و برای خوندن انتخاب کردم.
نصفشو خوندم و نصف دیگشو گذاشتم برای فردا
یکم افسوس خوردم از اینکه زودتر همچین مکانیو کشف نکردم
دلم میخواد هر روز وقتمو اونجا بگذرونم💆
دوست دارم به مامان هم نشونش بدم چون مطمئنم اونم خوشش میاد.