گربهٔ آبی ونگوگ 💙🌻

اینجا یک گربه آبی حرف میزند...

از قرار تا پاتوق

Hosna2022/9/15 ، 3:9 PM

امروز کتی قرار بود برای آخرین بار بره دوست گیلانیشو ببینه که اومده بودن مشهد و از منم خواست باهاش برم

منم برای عوض شدن حال و هوام پذیرفتم.

ساعت 9 صبح قرار بود همو ببینیم

حس میکنم امروز در شلخته ترین حالت ممکنم بودم...

دیشب که از حموم اومده بودم موهامو بافته بودم و خب وقتی صبح بازشون کردم بالای سرم پف کرده بودن

از رنگ کثافتشون هم نگم که کمرنگ تر شدن و فقط دارم لحظه شماری میکنم تا رنگشون کامل بره تا بتونم ی آبی دیگه بکنمشون.

واکنش کتی هم تا موهامو دید این بود که شت انگار کلاه گیس گذاشتی🗿🚬

زیاد اهمیت ندادم و روی همون موهای پف کرده یه شال مشکی انداختم و رفتم بیرون.

وقتی بهشون رسیدم باهاشون دست دادم و ساکت کنار کتی نشستم.

سبحان(دوست کتی)خیلی آروم و کم حرف بود و برعکسش محمد در کنار پر حرف بودنش خیلی فان بود طوری که هر کلمه ای که از دهنش میومد بیرون باعث خنده بلند کتایون و لبخند های آروم من میشد.

کتی و سبحان یکم رفتن قدم بزنن و من و محمد تنها کنار هم نشسته بودیم

اون حرف میزد و من می‌خندیدم و هر از گاهی برای تایید حرفاش سرمو تکون میدادم.

ساعت ۲ پرواز داشتن و برای همین ساعت ۱۱ و نیم به سمت سوییتشون حرکت کردن.

واقعا اولین پسرایی بودن که از همنشینی و هم صحبتی باهاشون لذت می‌بردم.

خداحافظی کردیم و من و کتی همینطور که قدم می‌زدیم رفتیم کافه کتاب.

اولین بار بود توی اون کافه میرفتم و خب میتونم بگم تبدیل شد به پاتوق جدیدمون.

بعد از آرامگاه دومین جاییه که حس میکنم مناسب با روحیه من ساخته شده:)))

جایی که پر از کتاب بود و اصن عاحححح

کتاب خدا و استیون هاوکینگ و برای خوندن انتخاب کردم.

نصفشو خوندم و نصف دیگشو گذاشتم برای فردا

یکم افسوس خوردم از اینکه زودتر همچین مکانیو کشف نکردم

دلم میخواد هر روز وقتمو اونجا بگذرونم💆

دوست دارم به مامان هم نشونش بدم چون مطمئنم اونم خوشش میاد.