گربهٔ آبی ونگوگ 💙🌻

اینجا یک گربه آبی حرف میزند...

مرور خاطرات

Hosna2021/6/10 ، 1:54 AM

4 تا دوست بودیم..
ساره(که دوست قدیمیم بود و از چهارم ابتدایی دوستیم)
زهره و مریم.

از بین ما چهارتا ساره اون موقع از همه بیشتر خاطرخواه داشت.
یه دختر قد بلند
با موهای بلند و خرمایی و با چشمای درشت.
گاهی به زیباییش حسودیم میشدD:

زهره یه دختر فوق العاده شر و شیطون بود.
کلا جک اکیپمون،زهره بود.
پیشش از خنده دل درد میگرفتی
قدش از همه کوتاه تر بود ولی از هممون شاد تر بود.
فقط یه اشکالی که داشت خیلی دروغ میگفت
یجورایی به دروغ گفتن عادت کرده بود.

و مریم از همه مظلوم تر بود.
یه دختر سفید و نسبتا تپل
که توی احساساتش غرق بود.
بیشتر اوقات هم ساکت بود 
و اما من که گل سر سبد اکیپ بودم😂
طوری که ساره و زهره بیشتر اوقات باهم سر من دعواشون میشد.
ساره زیادی حسود بود
همیشه دستمو میگرفت
و اگه منو میدید ک دست تو دست زهره راه میرم سریع میومد منو جدا میکرد ازش
تو کلاسم اکیپ ما از همه شرتر بود.
مریم و زهره توی یه نیمکت و ردیف اول بودن
و منو ساره پشت سرشون تو نیمکت دوم بودیم.
خلاصه....
یه روز اومدیم کلاس دیدیم نیمکت مریم و زهره رو بردن😂
رفتیم به ناطممون گفتیم
گفت به ما ربطی نداره و اینا(پس به کی ربط داره؟؟)
خلاصه این دوتا اواره وسط کلاس مونده بودن.
منو ساره چون لاغر بودیم ب این دوتا گفتیم بیان تو نیمکت ما بشینن.
مریم سریع اومد کنارمون نشست،
اما زهره رفت برا خودش صندلی پیدا کرد اومد صندلیشو گذاشت جلوی نیمکتمون.
طوری که صورتش طرف ما بود(مدرسه نبود که،گوهدونی بود)

خلاصه این شروعی بود برای خرابکاریا و شیطنت کاریامون.
گاهی از بلایی که سر بقیه به خصوص سر مریم میاوردیم عذاب وجدان میگیرم-_-
مریم همیشه سر میز بود
من وسط
ساره هم اون گوشه
وقتایی که مریم خواب بود،با ساره محکم هولش میدادیم
اونم محکم میخورد زمین(خدایا ما رو ببخش)
این کار هر روزمون بود.
گاهی اونقدر منو ساره و زهره حرف میزدیم که دبیرا جاهامونو عوض میکردن.
یادمه دبیر مطالعات همیشه میگفت من شما 4 تا رو صد درصد میندازم.
وقتیم زنگ اخر میخورد،
منو ساره چون خونمون جای همدیگه بود باهم میرفتیم خونه.
و این وسط زهره هم تا نصف راه باهامون میومد و میرفت خونشون.
توی راه همیشه از یه پارکی باید رد میشدیم،
یه اکیپ پسر بودن که همیشه منتظرمون بودن تا سر به سرمون بزارن.
خصوصا وقتایی که برف میومد ما جرات نداشتیم از پارک رد بشیم چون همیشه با گلوله های برف منتظرمون بودن-_-
از دعواهامون تو مدرسه نگم براتون:)))
وقتیم کارنامه ها رو دادن،انضباطمون به ترتیب:
زهره 16
من 17
ساره 18
مریم 19

وقتیم که سال نهم تموم شد و وارد دبیرستان شدیم
راهمون از هم جدا شد...
ساره و زهره با هم یه دبیرستان رفتن
مریم ترک تحصیل کرد بخاطر شرایط خانوادش....
و ازدواج کرد💔
و منم مامانم یه دبیرستان دور ثبت نامم کرد و برام سرویس رفت و برگشت گرفت تا غر نزنم و بهونه ای نداشته باشم.
روابطمون خیلی کم شد.
گاهی ساره رو میدیدم و میومد خونمون.
اما مثل قبل همیشه نمیومد،
شاید سالی سه چهار بار....
از زهره کلا خبری نداشتم.
فقط هر از گاهی ساره میگفت زهره غرق دوست پسر بازیشه...
با مریمم از طریق تلگرام در ارتباط بودم
وقتیم ازدواج کرد رفتم خونش...

خلاصه سر نوشت این اکیپ این شد که همشون ازدواج کردن جز من:))
و واقعا از این بابت خوشحالم که مثل اونا تو دام ازدواج نیفتادم.
مریم که توی این سن هزارتا مشکل داره با شوهرش
مادرشوهرش اذیتش میکنه
کلا فقط میدونم زندگی خوبی نداره
خیلی وقت میشه خبری ازش ندارم

زهره هم چند ماه پیش عقد کرد با دوست پسرش
اما ساره میگفت شوهرش خیلی بدبینه....
زهره ای که همیشه مانتویی و بی حجاب بود،
حالا از ترس شوهرش با چادر اینور اونور میره.
حتی گوشی لمسی حق نداره داشته باشه و....
ساره هم که اکثرتون میدونید
ازدواج کرد رفت دانمارک
و واقعا براش خوشحالم:))
و دلم براش قد مورچه شده...
منم اینجا در خدمت شمام:)
با اینده ای که نمیدونم چطوریه

حالا چرا اینا رو اینموقع شب اینجا نوشتم؟؟
چون دلم تنگ شده برای اون دوران
برای دغدغه هایی که اون موقع داشتم
برای شیطنت هام
برای دوستام
برای همه چیز امشب احساس دلتنگی میکنم
امیدارم همشون خوشبخت بشن
چون لایق خوشبختین♡